رمان جونکوک
🌖DARK WORLD{ part ۴۶ }🌔
×ای خدا من دارم به کی کمک میکنم...
× نمی تونی که گشنه بخوابی...
- میل ندارم ...
× ولی گشنت میشه ...
× یک جوری نگام کرد که هر لحظه احساس کردم الان سمتم حمله میکنه و منو میکشه....
× با سری که به سمت کوک چرخوندم... متوجه پوزخند همیشگیش شدم ....
- نگران منی...؟
× خوب... فقدر گشنت میشه...
× نمی دونم چرا داشتم با این حرفا بیشتر خودمو گول میزدم ... مطمئنم به یک بچه بگم باور نمیکنه... مدل حرف زدنم رو ... چه برسه به این قول بیابونی....
× کوک به سمتم اومدم و فاصلمون خیلی کم بود...
نفس های داغش به گردنم میخورد... وای لعنتی این چه حسیه...
- هوم ؟
× طوری حرف میزد که لال میشدم با هر کلمه ای که صحبت میکرد...
× از روی تخت بلند شدم که دستم توسط کسی کشیده شد...
- گشنمه...
× آخه من دوساعته دارم فک میزنم غذا بخوره.. الان که دلش ضعف کرده میخواد غذا بخوره.. البته کم دقم نداده...
× کوک روی مبل نشست ... و شروع کرد به خوردن...
× نگاهم از کوک گرفتم و به تخت دادم که با حرفی که زد برگشتم ...
- لباست عوض کن....
× خدا لعنتت نکنه.... الان چرا باید به روم بیاره...
× نمی تونستم بگم نه... مخصوصا الان که سیماش قاطیه...
× به سمت کشو لباس رفتم .... با باز کردن در کشو ... نگاهی به لباس های زیر کردم...
من الان اینارو بپوشم...
نمی تونم...
وای نگاه کردنشم خجالت میکشم چه برسه تنم کنم ...
نگاهم دوباره به لباس ها دادم و شروع کردم به گشتن میون لباس ها...
و سعی کردم بسته ترینش رو انتخاب کنم...
اما یکی از یکی دیگه بدتر...
- اینو بپوش...
× با صدایی که در گوشم شنیدیم جیغی نسبتا بلند زدم...
وای خدا...
چرا عین جن ظاهر میشه...
- اینو به پوش...
× نگاهی به چیزی که دستش بود کردم...
لباس زیر قرمز جیغ و باز ...
× با حرص نگاهم رو بهش دادم ...
× نظرت چیه لخت بخوابم...
× با حرفی که زد سر جام میخکوب شدم ...
ادامه دارد...🌔
شرط ها:
لایک ها خیلی بالا
بازنشر بالای ۷۰
فالو زیاد...
پارت بعد از اون پارت هاست عاشقش میشید... 💖😘
تنکیو بای بای 😍 ⭐
×ای خدا من دارم به کی کمک میکنم...
× نمی تونی که گشنه بخوابی...
- میل ندارم ...
× ولی گشنت میشه ...
× یک جوری نگام کرد که هر لحظه احساس کردم الان سمتم حمله میکنه و منو میکشه....
× با سری که به سمت کوک چرخوندم... متوجه پوزخند همیشگیش شدم ....
- نگران منی...؟
× خوب... فقدر گشنت میشه...
× نمی دونم چرا داشتم با این حرفا بیشتر خودمو گول میزدم ... مطمئنم به یک بچه بگم باور نمیکنه... مدل حرف زدنم رو ... چه برسه به این قول بیابونی....
× کوک به سمتم اومدم و فاصلمون خیلی کم بود...
نفس های داغش به گردنم میخورد... وای لعنتی این چه حسیه...
- هوم ؟
× طوری حرف میزد که لال میشدم با هر کلمه ای که صحبت میکرد...
× از روی تخت بلند شدم که دستم توسط کسی کشیده شد...
- گشنمه...
× آخه من دوساعته دارم فک میزنم غذا بخوره.. الان که دلش ضعف کرده میخواد غذا بخوره.. البته کم دقم نداده...
× کوک روی مبل نشست ... و شروع کرد به خوردن...
× نگاهم از کوک گرفتم و به تخت دادم که با حرفی که زد برگشتم ...
- لباست عوض کن....
× خدا لعنتت نکنه.... الان چرا باید به روم بیاره...
× نمی تونستم بگم نه... مخصوصا الان که سیماش قاطیه...
× به سمت کشو لباس رفتم .... با باز کردن در کشو ... نگاهی به لباس های زیر کردم...
من الان اینارو بپوشم...
نمی تونم...
وای نگاه کردنشم خجالت میکشم چه برسه تنم کنم ...
نگاهم دوباره به لباس ها دادم و شروع کردم به گشتن میون لباس ها...
و سعی کردم بسته ترینش رو انتخاب کنم...
اما یکی از یکی دیگه بدتر...
- اینو بپوش...
× با صدایی که در گوشم شنیدیم جیغی نسبتا بلند زدم...
وای خدا...
چرا عین جن ظاهر میشه...
- اینو به پوش...
× نگاهی به چیزی که دستش بود کردم...
لباس زیر قرمز جیغ و باز ...
× با حرص نگاهم رو بهش دادم ...
× نظرت چیه لخت بخوابم...
× با حرفی که زد سر جام میخکوب شدم ...
ادامه دارد...🌔
شرط ها:
لایک ها خیلی بالا
بازنشر بالای ۷۰
فالو زیاد...
پارت بعد از اون پارت هاست عاشقش میشید... 💖😘
تنکیو بای بای 😍 ⭐
- ۸۵.۳k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط