{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاشقانه های شبنم

من دلت را برده ام اما تو جانم برده ای
با نگاهی آتشین ، روح و روانم برده ای
بس که در باغ و چمن ها دلبری ها میکنی
گل به گل باغ و بهار و  ، بوستانم برده ای
درد بی درمان من بودی همیشه حال هم!
با سیاست ، بند بند استخوانم برده ای
میزبانت بوده ام در عشق ای آرام جان؛
خون دل خوردم بسی ، اما تو خوانم برده ای
بی قراری های من را بی تفاوت رد شدی
از توان انداختی من را ،  امانم برده ای
قطره قطره اشک از چشمم روان شد در پِیَت
ساحلی را از کران ، تا بیکرانم برده ای
تیر و مرداد و بهارِ عمرم از دوریِ تو؛
در نبودت شد خزان ، کل جهانم برده ای
با دو چشم مستت آشوبی به پا شد در دلم
با همین مستی همه نام و نشانم برده ای
آشنایت بودم و حالا شدم دردی غریب !
تلخ کامی شد نصیب ، قند دهانم برده ای 
آخر از هر چه بلا آمد سرم خندیدی و ؛
آنچه مانده قد خمیده در کمانم برده ای
دیدگاه ها (۰)

چشم تو را اگرچه خمار آفریده اند آمیزه ای ز شور و شرار آفریده...

🥀آمدی... پنجره‌ای رو به جهانم دادیماه را در شبِ این خانه نشا...

آمدی ... پنجره ای رو به جهانم دادیماه را در شبِ این خانه نشا...

آمدی...پنجره ای رو به جهانم دادیماه را در شبِ این خانه نشانم...

آمدی...پنجره ای رو به جهانم دادیماه را در شبِ این خانه نشانم...

آمدی ... پنجره ای رو به جهانم دادی ماه را در شبِ این خانه نش...

آمدی...پنجره ای رو به جهانم دادیماه را در شبِ این خانه نشانم...

آمدی... پنجره‌ای رو به جهانم دادیماه را در شبِ این خانه نشان...

تقدیم به روح پدرم و تمام پدران رفته از این دیار ( شعر از خود...

نشئه ٔعافیتم ، تاب و توانم خالی استرود هستم ولی از رود ، روا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط