{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بوسه مرگ

بوسه مرگ
"پارت ۳"

ویو کوک
هنوز نگاهم روی دختره بود.....

تقریبا یه ساعت گذشت که دیدم کیفش رو برداشت و به سمت در خروجی رفت

ناخودآگاه نگاهم دنبالش کشیده شد....

مین جائه متوجه شد و گفت: قربان، داره از بار خارج میشه.

لیوان نوشیدنی رو روی میز گذاشتم و بی‌تفاوت گفتم: «بذار بره.»

مین جائه چند ثانیه ساکت موند. اون منو خوب می‌شناخت. می‌دونست وقتی اینجوری حرف می‌زنم یعنی از قبل تصمیممو گرفتم

مرد روبه‌روم هنوز داشت درباره معامله اسلحه حرف می‌زد اما حواسم جای دیگه‌ای بود.

همون لحظه یکی از بادیگاردها نزدیک شد
بادیگارد: رئیس دختره تنهاست.

سرم رو به نشونه تأیید تکون دادم
_ از فاصله مناسب تعقیبش کن ولی اگه فهمید بیهوشش کن.

بادیگارد: بله قربان

مین جائه آروم گفت: تا حالا ندیدم برای دختری اینقدر کنجکاو بشید.
_خودمم ندیده بودم

اون دختر فرق داشت...
نه ازم ترسیده بود. نه سرشو پایین انداخته بود.

و همین باعث شده بود نتونم از فکرش بیرون بیام.

چند دقیقه بعد تلفن مین جائه لرزید.
جواب داد و بعد از چند ثانیه تماس رو قطع کرد.
مین جائه: قربان، بادیگاردا دنبالش هستن.

آروم از جام بلند شدم و دکمه‌های کتم رو مرتب کردم..
_خوبه

ادامه دارد💫.........
دیدگاه ها (۰)

بوسه مرگ"پارت ۲"ویو ا.ت: (از این به بعد ناری رو ا.ت مینویسم)...

بوسه مرگ(علامت ها ناری& جونکوک_)"پارت 1"ویو کوک امروز قرار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط