{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان جیمین

× روی نیمکتی نه بیرون از بار بود نشستم ... گریه هام قطع شده بود شاید از اینکه هروز همین اتفاقا برام میفته و تکراری شده چه فایده وقتی میدونم قراره از این دنیا برم ... اشکی از چشمم پایین نمیومد ولی قطره های اشک توی چشمم جمع بود تمام دیدم رو تار کرده بود ولی چرا سر نمی خورد چرا یک جا جمع شده بود .... هیچ کس بیرون بار نبود پس راحت بود ... از اینکه نباید جواب به بقیه پس بدم چرا گریه کردم ... چرا ناراحتم... چه اتفاقی افتاده ... ‌کی بهم خنجر زده اونم از درون.... سرمو با دستم گرفتم که فردی کنارم نشست ... سرمو برگردوندم که با فردی عجیب روبه رو شدم ... خیلی عجیب بود چرا ماسک داشت چرا تمام لباس هاش مشکی بود خواستم بلند بشم که از دستم گرفت و مجبورم کرد بشینم و با صدایی که دل هر آدمی رو میلرزوند شروع به حرف زدن کرد

* ات ... کیم ات ...
× تو اسم منو از کجا میدونی....
* به اینا فکر نکن اومدم کمکت...
× من کمک‌... نیاز به کمک تو ندارم
× خواستم دوباره بلند بشم برم که دوباره از مچ دستم گرفت
* بشین ... خوب گوش بده چی میگم ... اومدم کمکت میخوام از این فقیری در بیای
× خودت فقیری‌..
* حاظر جوابی نکن گوش بده ... میخوام کمکت کنم به عنوان یک دوست تو داری واسه دکتری میخونی .... من کاری میکنم که تو دکتر بشی خیلی زودتر از چیزی که فکر میکنی
× تو... اون وقت چطوری
* کافیه یک سال دیگه به دانشگاه بری اون وقت خودم تمام کار های دکتریت رو انجام میدم تو شاگر نمونه ای هستی
× ولی من ... باید چیکار کنم
* همین کار هایی که بهت گفتم ... به من اعتماد کن من یک دوستم ... از حرف زدن من و تو به کسی نگو باید برم
× نه نرو با تویم
× تا خواستم برم دنبالش سوار ماشینی شد و رفت .... یعنی چی باید چیکار کنم... این دفعه به یکی اعتماد میکنم ... فقدر برای اینکه پوزه همشون رو بزنم ....
× وارد بار شدم ... همه نگاه ها به سمت من اومد... با آرمش به سمت مبلی که لونا و لنا اونجا بودن رفتم ... دخترا با تعجب بهم نگاه می‌کردن نگاهی معنا دار بهشون کردم و شروع کردم به حرف زدن ...
× دخترا اونجوری نگاه نکنید ..
@ ولی ات
× خواهش کردم...بعدا میگم

ویو ۱۲ شب :
× خسته خسته بودم ...بلخره پارتی تموم شد همه از سال آخری ها خدانگهدار می‌کردن.... و با هم دست میدادن
× یکی یکی از کنارشون رد میشدم و خداحافظی میکردم باهاشون که به تهیونگ رسیدم ... تهیونگ محکم بغلم کرد و در گوشم زمزمه بار حرف می‌زد
¥ خانم کوچولو شاید از دانشگاه برم ولی همیشه کنارتم
× ای وای گفتم از دستت راحت شدم ( خنده )
¥ دختره کم عقل من هیچ جا نمی رم (‌خنده )
× از بغل تهیونگ اومدم بیرون که به جیمین رسید قلبم شروع کرد به تند تند زدن آروم همینجور که سعی می‌کردم ریکشنی از خودم نشون ندم دستم رو به طرفش دراز کردم دستمو گرفت ... حس عجيبی بود بعد از ۳ ماه ... جالبه کسی که هر روز دستش توی دستم بوده الان فقدر شده یک رویا
× خدانگهدار
_ ات ...
× کاش هیچ وقت به این دانشگاه نمیومدم( سرد و از کنار جیمین رد شد )
× به همه دست دادم و با دخترا از بار زدیم بیرون

ویو داخل خونه :
× به خونه رسیدم لباسمو به لباس خونگی عوض کردم و اریش صورتمو پاک کردم... روی تخت دراز کشیدم که....



ادامه دارد....🦋


حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ( بازنشر نکنید پارت بعدی نمیزارم)🍁
دیدگاه ها (۲۷)

رمان جیمین

رمان جیمین

رمان جیمین 🍁shadow of love:{ part 9}🧸×به خونه رسیدم کلیدو از...

رمان جیمین 🍁shadow of love: { part 10} 🧸× صبح با سردرد بدی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط