{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان جیمین

_ ات... این کیه

× سرمو بالا آوردم با چهره‌ای عصبانی نگام میکرد ..‌‌. دست تهیون رو محکم گرفتم و فشاری بهش وارد کردم... دستام از استرس یخ زده بود عرق کرده بودم که تهیون منو پشت سرش برد و قدمی به جلو حرکت کرد طوری که یک قدم با جیمین فاصله داشت از استرس دستامو محکم مشت کردم بودم که تهیون شروع کرد با آرامش به حرف زدن ...
٪ او سلام ... منو میگی کی هستم... ( خنده)
_ تو کدوم خری هستی ...
٪ دوست پسرشم ... مشکلی داری
_ ات ... تو...
× تهیون میشه بریم ...
٪ معلومه عشقم بریم ( دست ات رو میگره و از پارک میرند بیرون)

× تهیون کمکم کرده بود ازش ممنونم ... اگه نبود نمی دونم چه اتفاقی در انتظارم بود از پارک اومدیم بیرون ... آروم مشت دستم که گره کرده بودم رو باز کردم ‌.... دستمو از دست تهیون بیرون کشیدم و آروم جوری که خودش تنها بشنوه شروع کردم به حرف زدن

× ممنونم ازت تهیون
٪ تنها کاری که میتونم برای رفیقم انجام بدم
× ( بغلش میکنه )
× خوب من باید برم خونه ... دیر وقته
٪ وایسا با ماشین من بریم
× نه مزاحم نمیشم
٪ ( دست ات رو میگره و دنبال خودش میکشونه ) وقتی میگم باهام میریم یعنی باهام میریم ( عصبی)
× باشه باشه عصبی نشو ( خنده)
٪ بابا یک بار بزار جدی باشم ( خنده)

ویو ات:
× بلخره به خونه رسیدیم از ماشین پیاده شدم و از تهیون خداحافظی کردم وارد خونه شدم و به اتاق خودم رفتم لباسامو عوض کردم و روی تخت ولوو شدم... گوشیمو برداشتم و نگاهی به پیام لونا کردم

چت ات و لونا:
÷ سلام ات چطوری دختر امشب بیا باهام بریم بار خیلی وقته نرفتیم

× سلام لونا .... خوب باشه ... این دفعه بخاطر تو .... فقدر کیا می‌خواند بیاند
÷ اع اتی آنلاینی.... خوب من و تو و لنا و شوگا و سوپرایز
× سوپرایز.... بگو دیگه لو...
÷ نه نمیگم شب ساعت ۷ آماده باشی میام دنبالت
× باشه خدانگهدار
پایان چت ....
× نگاهی به ساعت کردم ساعت ۳ بود وقت داشتم برای خوابیدن ... سرمو روی بالشت گزاشتم و سیاهی....

ویو ساعت ۵ :
× با صدای آلامری که کوک کرده بودم بیدار شدم نگاهی به ساعت کردم که ساعت ۵ بود از روی تخت بلند شدم کاری مربوط رو انجام دادم و به سمت میز اریش رفتم .... میکاپ کمی کردم و لباسی نسبتن باز رو انتخاب کردم .... کیفم و گوشیم برداشتم و نگاهی به خودم از داخل اینه کردم‌... خیلی زیبا شده بودم.... از اتاق رفتم بیرون و به مامانم گفتم تا ۹ شب برمیگردم ازش خداحافظی کردم و از خونه زدم بیرون تاکسی گرفتم و آدرس باری که لونا داده بود بهم رو بهش گفتم .... بار جدیدی بود ... تا به حال این بارو نرفتم.... زیاد اهل بار نیستم وقتی حالم خوب نیست بیشتر سعی میکنم برم پارکی جایی نه بار ....

تاکسی : بفرماید رسیدید
× ممنون بفرماید پولش
تاکسی: ممنون
× از تاکسی پیاده شدم و با قدم های آروم وارد بار شدم نگاهمو به دور برم دادم تا لونا رو پیدا کنم که فردی دستمو گرفت سریع برگشتم که بزنم با مشت بهش ولی با دیدن لونا خندم گرفت ....
× بیشور نمیگی میزدم بهش ( خنده)
÷ میزدی منو ناکار میکردی بعد میخندی
× باشه بابا خوب بچه ها کجاند و اون سوپرایز...
÷ اون یکی اینجا خیلی دوست داره سریع تر سوپرایز منو ببینه نه....
× بابا نمک‌ نریز بیا بریم پیش‌ بچه ها ...
× با لونا به سمت بچه ها رفتیم که لنا پرید بغلم
@ دلم برات تنگ شده بود اتی
× منم‌همینطور
اعضا : سلام ات....
× ببخشید شما رو ندیدم سلام همگی خوشحالم بعد از مدت ها میبینمتون
اعضا: همچنین
× لونا نگفتی پسرا هم میاند
÷ حالا دیگه..
¥ سلام ات
× در حال حرف زدن با اعضا بودیم که دستی روی شونم نشست و سلامی بهم گفت ... برگشتم که با تهیونگ مواجه شدم... از جام بلند شدم و پریدم بغلش .... اونم محکم بغلم کرد و در گوشم به حالت زم زمه بار شروع به حرف زدن کرد
¥ دلم برات تنگ‌شده بود ات
× منم دلم برات تنگ شده بود خرس عسلی
¥( خنده) کیوت خر

ویو ات:
× نیم ساعتی می‌گذشت ... همه مشغول حرف زدن بودن و من منتظر سوپرایز لونا... دیگه نتونستم ‌کنجکاویم رو نشون ندم و در گوش لونا آروم گفتم ....
× لونا سوپرایز کجاست ...
÷ چقدر منتظر سوپرایز ....
... منتظر من بودی....

× اون باورم نمیشد امکان نداره....


ادامه دارد....🍁


حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 🦋
دیدگاه ها (۱۷)

رمان جیمین

رمان جیمین

رمان جیمین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط