چندپارتی

چندپارتی☆
درخواستی>>>

p.4


جونگکوک سیلی به صورت دختر زد

صورت دختر به طرفی پرت شد

_جونگکوک

جونگکوک لحظه ای مکث کرد و به طرف صدا برگشت

اون سوجی بود که داشت به زور حرف میزد

سوجی اروم لب زد:

_اون رو اذیت نکن اون کاری نکرده

جونگکوک تعجب کرد و بعد لب زد :

_پس...پس کی این بلا رو سرت اورده

سوجی تا اومد حرفی بزنه چشماش بسته شد

جونگکوک دوید سمتش و اون رو در اغوش گرفت

_سوجی ...سوجی ...بیدار شو لطفا

_ج..جونگ..کوک بیا دیگ...ه باه..م نباشیم ...من ...فهمیدم..عشق ما کافی... نیست

سوجی همونطور که چشماش بسته بود به جونگکوک گفت

جونگکوک نفهمید چی میگه فقط سرش را تکان داد

و بعد به امبولانس زنگ زد

سوجی رو بردن و بستری شد

هفته ها گذشت جونگکوک با ات کاری نداشت

بیشتر ازش محافظت میکرد و ازش دفاع میکرد

یه روز که ات داشت به سمت مدرسه حرکت میکرد

شخصی جلو اش را گرفت اون یه ریم بود

_سلام ات

ات ابرویی بالا انداخت و لب زد :

_سلام

_ما یه مهمونی گرفتیم ازت ممنون میشم که تو هم بیای

_ام...نه ممنون

_ات بیا دیگه میدونم که دوست داری بیای

_باشه ...کجاست

_بالا پشت بوم مدرسه

_چرا اونجا

_نمیدونم ...شاید اونجا بهتر

_باشه میام

_جدی میگی ...باشه پس ساعت ۳ منتظرتیم

اشتباه نکنید یه ریم با ات خوب نشده اون فقط داره نقشش رو عملی میکنه

ات به سمت مدرسه حرکت کرد و وارد مدرسه شد

جونگکوک اومد سمتش

ات یک قدم عقب رفت

جونگکوک لب زد:

_کاریت ندارم ...نترس

_ازم دور شو لطفا

ات گفت و سریع دوید ناگهان جونگکوک بلند گفت :

_ات من فقط تازه فهمیدیم چقدر عاشقتم

ات از دویدن دست برداشت و ایستاد

به طرف جونگکوک برگشت و به سمتش قدم برداشت

_داری شوخی میکنی دیگه ...باز چه نقشه ای برام کشیدی ...چی توی اون مخت هست ها

_ات من فقط دوستت دارم و اینو الان فهمیدم

ات خنده ی عصبی کرد و لب زد :

_پس برای همین بود ازم محافظت میکردی
پس برای این بود که همش دوست داشتی نزدیکم بشی

_ات من ازت نمیخوام که زوری دوستم داشته باشی فقط بهت گفتم که بفهمی اینجا یکی هست که دوستت داره و حاضره برات هرکاری کنه

لحظه ای قلب ات از حرفای جونگکوک لرزید و چشماش برق زد

و بعد انجا را ترک کرد همین برای جونگ کوک کافی بود که بفهمه ات هم دوستش داره ولی هنوز خودش نفهمیده

ساعت ۳ بالا پشت بوم

ات اروم به در پست بوم نزدیک شد و درش را باز کرد

تنها فقط یه ریم رو دید

_پس بقیه کوشن

یه ریم برگشت و لب زد :

_اومدی ات ...بچه ها؟...شاید ما زود اومدیم

_اها باشه پس منتظرشون وایسیم تا بیان ؟

_اره ...اها دیدمشون اوناها اون پایینن دارن میان

_کو

ات به لبه ی پشت بوم نزدیک شد و تا خواست به پایین نگاهی بندازه

یه ریم هولش داد و افتاد پایین

زمین پر از خون شده بود

ادامه دارد
دیدگاه ها (۷)

چندپارتی ☆درخواستی☆p.3اون شخص جونگکوک بود _جونگکوک م..من فقط...

سلام چطورید خوشگلام اومدم یه چیزی بهتون بگم بعد از این فیک ...

چندپارتی☆p.4جونگکوک سمت ات رفت و اروم روی صندلی نشست _ات جون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط