چند پارتی (درخواستی)
[وقتی عاشقت شده و......]
_______________________________
یهو صدای نوتیک گوشیم اومد گوشیمو از روی میز کوچیک کرمی کنار میز برداشتم و روشنش کردم
پیام ناشناس بود وارد صفحه چت شدم
"_سلام
" +سلام شما
"_جونگکوکم
این موقعه شب پیام داده
" +بله؟
"_برات یک لوکیشن میفرستم فردا بعد رسوندن برادرت بیا
" +باشه
یعنی لوکیشن کجا برام میخواد بفرسته
"+خب دیگه کاری دارین؟؟
" _نه
"+پس... شب بخیر
" _شب بخیر
گوشی رو خاموش کردم و گذاشتم روی من میز سرمو فشوردم به بالشت و پتو رو دور خودم پیچوندم
چشمامو بستم و سیاهی)
⋆。°✩.... فلش بک به صبح.... ✩°。⋆
با صدای زنگ گوشیم آروم چشمامو باز کردم و دستمو زیر بالش بردم تا گوشیمو پیدا کنم
چند بار دستمو روی تخت کشیدم تا بالاخره گوشیمو پیدا کردم و زنگشو قطع کردم
گوشام هنوز سنگین بود و اصلا دلم نمیخواست از جام بلند بشم
گوشی رو جلوی صورتم گرفتم و به ساعت نگاه کردم
هفت و نیم صبح بود
با دیدن ساعت دوباره چشمامو بستم و پتو رو تا روی سرم کشیدم
فقط پنج دقیقه دیگه
هنوز چند ثانیه نگذشته بود که یادم افتاد امروز باید یون هو رو برسونم مدرسه و بعدش هم برم خونه جونگکوک
یهو چشمامو باز کردم و سریع از جام بلند شدم
وای خدا یون هو
پتو رو کنار زدم و با عجله از تخت پایین اومدم
اول رفتم سمت کمدم و درشو باز کردم و چند دقیقه بین لباسام گشتم تا بالاخره یه مانتوی کرمی و شلوار جین مشکی انتخاب کردم
لباسامو پوشیدم و موهامو جلوی آینه مرتب کردم
بعد از اینکه صورتمو شستم کیفمو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم
خونه ساکت بود و از یون هو خبری نبود
با تعجب به سمت اتاقش رفتم و درو آروم باز کردم
هنوز خواب بود و پتو رو تا زیر چونهش بالا کشیده بود
چند قدم به تختش نزدیک شدم و آروم صداش زدم
"+یون هو
جوابی نداد
یه بار دیگه صداش زدم
" +یون هو پاشو عزیزم
این بار یه کم تکون خورد ولی هنوز چشم هاش بسته بود
"$هوممم
"+پاشو دیگه باید بریم مدرسه
یون هو بالش رو بغل کرد و صورتشو توی بالش فرو برد
"$اونییییی هنوز خوابم میاد(نه بابا)
با دیدن قیافه خواب آلودش خندهم گرفت
کنار تختش نشستم و موهاشو نوازش کردم
" +میدونم خوابت میاد ولی اگه دیر بجنبیم دیرت میشه
"$پس پنج دقیقه دیگه
با خنده از جام بلند شدم و پتو رو از روش کنار زدم
" +باشه پس من میرم صبحونه بخورم تو هم اگه تا پنج دقیقه دیگه بلند نشدی خودت میدونی
یون هو سریع چشم هاشو باز کرد و نشست
" $اونییییی
خندهم بیشتر شد
" +چیه مگه خودت نگفتی پنج دقیقه دیگه
" $باشه پاشدم دیگه
از اتاق بیرون رفتم و در حالی که به خنده افتاده بودم به سمت آشپزخونه رفتم
یه لیوان آب برای خودم ریختم و روی صندلی نشستم
هنوز ذهنم درگیر پیام دیشب جونگکوک بود
گوشیمو از روی میز برداشتم و وارد چت شدم
آخرین پیامش همون شب بخیر بود
چند لحظه به صفحه خیره موندم و بعد زیر لب گفتم
"+واقعا معلوم نیست توی سر این آدم چی میگذره
از یه طرف بهم پیشنهاد کار داده بود و از یه طرف جوری رفتار میکرد که انگار از قبل منو میشناسه
حتی میدونست برادر دارم
در حالی که من مطمئن بودم تا قبل از اون شب هیچ وقت باهاش حرف نزده بودم
صدای قدم های یون هو باعث شد گوشیمو کنار بذارم
با موهای نامرتب و چشم های خواب آلود وارد آشپزخونه شد و مستقیم روی صندلی روبه روم نشست
"$ صبحونه چی داریم
" +هرچی تو بخوای
"$پنکیک
با تعجب نگاهش کردم
" +پنکیک
"$آره
" +عزیزم ما وقت نداریم پنکیک درست کنیم
یون هو لب هاشو جمع کرد و با ناراحتی نگام کرد
"$پس نون و عسل
لبخند زدم و از جام بلند شدم.
" +باشه آقای شکمو الان برات آماده میکنم
بعد از آماده کردن صبحونه کنار هم نشستیم و شروع به خوردن کردیم
یون هو در حالی که لقمهشو میخورد شروع کرد درباره مدرسه حرف زدن و منم با دقت به حرف هاش گوش میدادم
راستش تنها چیزی که باعث میشد با وجود همه مشکلاتم هنوز لبخند بزنم همین پسر کوچولو بود
بعد از تموم شدن صبحونه ظرف ها رو داخل سینک گذاشتم و کیف یون هو رو برداشتم
"+خب آمادهای
یون هو از جاش بلند شد و کیفشو از دستم گرفت
" $بریم
در رو قفل کردم و کلید رو داخل جیب مانتوم گذاشتم
هوا یه کم سرد بود و باد آرومی صورتمو نوازش میکرد
یون هو دستمو محکم گرفته بود و در حالی که با قدم های کوچیکش کنارم راه میرفت درباره دوستاش حرف میزد
" $امروز قراره با دوستام فوتبال بازی کنیم
"+چه خوب پس حسابی بهت خوش بگذره
"$تو هم امروز میری سر کار
" +آره عزیزم
یون هو دستمو محکم تر گرفت و سرشو به دستم تکیه داد
"$وقتی بزرگ شدم نمیذارم دیگه کار کنی
با شنیدن حرفش قلبم فشرده شد
خم شدم و پیشونیشو بوسیدم
" +تو فقط درستو بخون و بزرگ شو همین برای من کافیه
_______________________________
یهو صدای نوتیک گوشیم اومد گوشیمو از روی میز کوچیک کرمی کنار میز برداشتم و روشنش کردم
پیام ناشناس بود وارد صفحه چت شدم
"_سلام
" +سلام شما
"_جونگکوکم
این موقعه شب پیام داده
" +بله؟
"_برات یک لوکیشن میفرستم فردا بعد رسوندن برادرت بیا
" +باشه
یعنی لوکیشن کجا برام میخواد بفرسته
"+خب دیگه کاری دارین؟؟
" _نه
"+پس... شب بخیر
" _شب بخیر
گوشی رو خاموش کردم و گذاشتم روی من میز سرمو فشوردم به بالشت و پتو رو دور خودم پیچوندم
چشمامو بستم و سیاهی)
⋆。°✩.... فلش بک به صبح.... ✩°。⋆
با صدای زنگ گوشیم آروم چشمامو باز کردم و دستمو زیر بالش بردم تا گوشیمو پیدا کنم
چند بار دستمو روی تخت کشیدم تا بالاخره گوشیمو پیدا کردم و زنگشو قطع کردم
گوشام هنوز سنگین بود و اصلا دلم نمیخواست از جام بلند بشم
گوشی رو جلوی صورتم گرفتم و به ساعت نگاه کردم
هفت و نیم صبح بود
با دیدن ساعت دوباره چشمامو بستم و پتو رو تا روی سرم کشیدم
فقط پنج دقیقه دیگه
هنوز چند ثانیه نگذشته بود که یادم افتاد امروز باید یون هو رو برسونم مدرسه و بعدش هم برم خونه جونگکوک
یهو چشمامو باز کردم و سریع از جام بلند شدم
وای خدا یون هو
پتو رو کنار زدم و با عجله از تخت پایین اومدم
اول رفتم سمت کمدم و درشو باز کردم و چند دقیقه بین لباسام گشتم تا بالاخره یه مانتوی کرمی و شلوار جین مشکی انتخاب کردم
لباسامو پوشیدم و موهامو جلوی آینه مرتب کردم
بعد از اینکه صورتمو شستم کیفمو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم
خونه ساکت بود و از یون هو خبری نبود
با تعجب به سمت اتاقش رفتم و درو آروم باز کردم
هنوز خواب بود و پتو رو تا زیر چونهش بالا کشیده بود
چند قدم به تختش نزدیک شدم و آروم صداش زدم
"+یون هو
جوابی نداد
یه بار دیگه صداش زدم
" +یون هو پاشو عزیزم
این بار یه کم تکون خورد ولی هنوز چشم هاش بسته بود
"$هوممم
"+پاشو دیگه باید بریم مدرسه
یون هو بالش رو بغل کرد و صورتشو توی بالش فرو برد
"$اونییییی هنوز خوابم میاد(نه بابا)
با دیدن قیافه خواب آلودش خندهم گرفت
کنار تختش نشستم و موهاشو نوازش کردم
" +میدونم خوابت میاد ولی اگه دیر بجنبیم دیرت میشه
"$پس پنج دقیقه دیگه
با خنده از جام بلند شدم و پتو رو از روش کنار زدم
" +باشه پس من میرم صبحونه بخورم تو هم اگه تا پنج دقیقه دیگه بلند نشدی خودت میدونی
یون هو سریع چشم هاشو باز کرد و نشست
" $اونییییی
خندهم بیشتر شد
" +چیه مگه خودت نگفتی پنج دقیقه دیگه
" $باشه پاشدم دیگه
از اتاق بیرون رفتم و در حالی که به خنده افتاده بودم به سمت آشپزخونه رفتم
یه لیوان آب برای خودم ریختم و روی صندلی نشستم
هنوز ذهنم درگیر پیام دیشب جونگکوک بود
گوشیمو از روی میز برداشتم و وارد چت شدم
آخرین پیامش همون شب بخیر بود
چند لحظه به صفحه خیره موندم و بعد زیر لب گفتم
"+واقعا معلوم نیست توی سر این آدم چی میگذره
از یه طرف بهم پیشنهاد کار داده بود و از یه طرف جوری رفتار میکرد که انگار از قبل منو میشناسه
حتی میدونست برادر دارم
در حالی که من مطمئن بودم تا قبل از اون شب هیچ وقت باهاش حرف نزده بودم
صدای قدم های یون هو باعث شد گوشیمو کنار بذارم
با موهای نامرتب و چشم های خواب آلود وارد آشپزخونه شد و مستقیم روی صندلی روبه روم نشست
"$ صبحونه چی داریم
" +هرچی تو بخوای
"$پنکیک
با تعجب نگاهش کردم
" +پنکیک
"$آره
" +عزیزم ما وقت نداریم پنکیک درست کنیم
یون هو لب هاشو جمع کرد و با ناراحتی نگام کرد
"$پس نون و عسل
لبخند زدم و از جام بلند شدم.
" +باشه آقای شکمو الان برات آماده میکنم
بعد از آماده کردن صبحونه کنار هم نشستیم و شروع به خوردن کردیم
یون هو در حالی که لقمهشو میخورد شروع کرد درباره مدرسه حرف زدن و منم با دقت به حرف هاش گوش میدادم
راستش تنها چیزی که باعث میشد با وجود همه مشکلاتم هنوز لبخند بزنم همین پسر کوچولو بود
بعد از تموم شدن صبحونه ظرف ها رو داخل سینک گذاشتم و کیف یون هو رو برداشتم
"+خب آمادهای
یون هو از جاش بلند شد و کیفشو از دستم گرفت
" $بریم
در رو قفل کردم و کلید رو داخل جیب مانتوم گذاشتم
هوا یه کم سرد بود و باد آرومی صورتمو نوازش میکرد
یون هو دستمو محکم گرفته بود و در حالی که با قدم های کوچیکش کنارم راه میرفت درباره دوستاش حرف میزد
" $امروز قراره با دوستام فوتبال بازی کنیم
"+چه خوب پس حسابی بهت خوش بگذره
"$تو هم امروز میری سر کار
" +آره عزیزم
یون هو دستمو محکم تر گرفت و سرشو به دستم تکیه داد
"$وقتی بزرگ شدم نمیذارم دیگه کار کنی
با شنیدن حرفش قلبم فشرده شد
خم شدم و پیشونیشو بوسیدم
" +تو فقط درستو بخون و بزرگ شو همین برای من کافیه
- ۶۵۹
- ۲۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط