همیشه میگفت که رفتن ها را باید از زبان انداخت، میگفت که
همیشه میگفت که رفتن ها را باید از زبان انداخت، میگفت که حرف از رفتن حال را فدای زمانی میکند که معلوم نیست کی میخواهد برسد.
بخاطر او هیچگاه بحثش را پیش نمیکشیدم، اصلا به این موضوع فکر هم نمیکردم، آدمی نبود که زیر حرفش بزند، به او ایمان داشتم، حتی بیشتر از خودم. هروقت میخواستم جایی گیرش بندازم و گذشتهاش را جویا شوم، یا اگر میخواستم برایش باز کنم که او تنها کسیست که مرز هایَم را برایَش پاک کردهاَم؛
{ فرار میکرد }
با کار های بامزهاش حواسم را پرت میکرد و به قول خودش مرا دور میزد.
آن زمان فکر میکردم لابد نمیخواهد فکر مرا درگیر کند، پیش خودم میگفتم، حتما آنقدر وابستهاَم است که حتی صحبت برایِ ماندن هم "رفتن" را برایَش تداعی میکند و خلق و خویَش تنگ میشود؛ ای کاش همان جا کسی بود که سیلی حقیقت را بر صورتم میکوبید، ای کاش کسی بود تا به من میفهماند که او خیلی خوب بلد است، اما نمیخواهد برایِ من خرجش کند.
با بهانههایِ مختلف کارهایَش را برای خودم توجیه میکردم، هیچگاه دلم نمیخواست خلاف تصوراتم فکر کنم، دروغ چرا، هرکس هم میخواست که مرا به خودم بیآورد آنچنان جبهای میگرفتم که دُمش را روی کولش میگذاشت و دوان دوان از من دور میشد.
ای کاش میگذاشتم همان موقعی که هنوز سرم زیر آب نرفته بود دستی مرا بالا میکشید، ای کاش با تقلا هایِ بیجا خود را بیشتر غرق نمیکردم.
بالاخره، درس شد، کسی که برای عمری زندگی او را میخواستم برای یک فصل آمده بود تا درس شود، شد، درس بزرگی هم شد؛ آموخت که هرکس بخواهد بلد است، بلد نباشد هم برای کسی که دوستش دارد یاد میگیرد؛ مرا یاد داد کسی که حسابش پاک است از محاسبه فرار نمیکند، حتما چیزی برای پنهان کردن دارد که نمیخواهد تو از آن باخبر شوی؛ درس داد که گذشته را باید مطلع شد، ترک های ریز و درشتش را دید و به خاطر سپرد، چرا که گذشته انسان ها لغتنامهی خود امروزیشان است؛ از او فرا گرفتم کسی که بخواهد تو را با بازیهایش درگیر کند طراریست که سرت را گرم میکند و چندی بعد با قطعهای از وجودت تو را ترک خواهد کرد.
آری، او درس هایِ زیادی را به من آموخت،
اما نمیدانم چرا احساس میکنم بهایی که برای فهمیدنشان دادم، بسیار فراتر از ارزششان بود..
بخاطر او هیچگاه بحثش را پیش نمیکشیدم، اصلا به این موضوع فکر هم نمیکردم، آدمی نبود که زیر حرفش بزند، به او ایمان داشتم، حتی بیشتر از خودم. هروقت میخواستم جایی گیرش بندازم و گذشتهاش را جویا شوم، یا اگر میخواستم برایش باز کنم که او تنها کسیست که مرز هایَم را برایَش پاک کردهاَم؛
{ فرار میکرد }
با کار های بامزهاش حواسم را پرت میکرد و به قول خودش مرا دور میزد.
آن زمان فکر میکردم لابد نمیخواهد فکر مرا درگیر کند، پیش خودم میگفتم، حتما آنقدر وابستهاَم است که حتی صحبت برایِ ماندن هم "رفتن" را برایَش تداعی میکند و خلق و خویَش تنگ میشود؛ ای کاش همان جا کسی بود که سیلی حقیقت را بر صورتم میکوبید، ای کاش کسی بود تا به من میفهماند که او خیلی خوب بلد است، اما نمیخواهد برایِ من خرجش کند.
با بهانههایِ مختلف کارهایَش را برای خودم توجیه میکردم، هیچگاه دلم نمیخواست خلاف تصوراتم فکر کنم، دروغ چرا، هرکس هم میخواست که مرا به خودم بیآورد آنچنان جبهای میگرفتم که دُمش را روی کولش میگذاشت و دوان دوان از من دور میشد.
ای کاش میگذاشتم همان موقعی که هنوز سرم زیر آب نرفته بود دستی مرا بالا میکشید، ای کاش با تقلا هایِ بیجا خود را بیشتر غرق نمیکردم.
بالاخره، درس شد، کسی که برای عمری زندگی او را میخواستم برای یک فصل آمده بود تا درس شود، شد، درس بزرگی هم شد؛ آموخت که هرکس بخواهد بلد است، بلد نباشد هم برای کسی که دوستش دارد یاد میگیرد؛ مرا یاد داد کسی که حسابش پاک است از محاسبه فرار نمیکند، حتما چیزی برای پنهان کردن دارد که نمیخواهد تو از آن باخبر شوی؛ درس داد که گذشته را باید مطلع شد، ترک های ریز و درشتش را دید و به خاطر سپرد، چرا که گذشته انسان ها لغتنامهی خود امروزیشان است؛ از او فرا گرفتم کسی که بخواهد تو را با بازیهایش درگیر کند طراریست که سرت را گرم میکند و چندی بعد با قطعهای از وجودت تو را ترک خواهد کرد.
آری، او درس هایِ زیادی را به من آموخت،
اما نمیدانم چرا احساس میکنم بهایی که برای فهمیدنشان دادم، بسیار فراتر از ارزششان بود..
- ۴۵۹
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط