{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت چهاردهم

ویو یک چهار ماه بعد : توی خونه مثل همیشه نشسته بودمو منتظر شوگا بودم تا از کمپانی بیادو باهم بریم برای چکاپ
شکمم از همین الان بزرگ شده چون دوقلو باردارم همینطور منتظر بودم که صدای در اومد و بعدش صدای شوگا که میگفت : سلام ، لونا اماده شو بریم تا کارمون زود تر انجام بشه از رو مبل بلند شدمو رفتم رو به روش وایستادمو گفتم: سلام باشه الان میرم لبخندی بهم زدو بوسه ای روی پیشونیم زدو گفت: امروز اذیت که نشدی؟؟ لبخندی به این نگرانیش زدمو گفتم: نه اذیت نشدم سر تکون دادو خوبه ای گفت منم رفتم بالا شروع کردم اماده شدن و اماده که شدم رفتم پایین دیدم شوگا رو مبل نشسته و سر گرم گوشیشه رفتم جلو و بهش گفتم: من اماده ام بریم شوگا گوشیشو خاموش کردو گذاشت تو جیبشو بلند شدو با لبخند بهم گفت: خیلی خوشگل شدی بعد بوسه ای به لبام زد لبخندی زدمو گفتم: ممنون حالا بریم گفت: اره بریم بعد دستمو گرفتو باهم از خونه خارج شدیمو رفتیم سمت ماشین سوار شدیمو شوگا به سمت بیمارستان حرکت کرد به بیمارستان که رسیدیم چون از قبل نوبت داشتیم زیاد معطل نشدیمو رفتیم داخل دکتر تا مارو دید با خشرویی باهامون سلام کردو ماهم باهاش سلام کردیم بعد منو سمت تخت راهنمایی کردو خودشم اومد نشست رو صندلی کنار تخت بعد چکاپو شروع کرد و لبخندی زدو گفت: بچه ها دارن خیلی خوب رشد میکنن و سالم سالمن فقط مامان خانوم ما چون دوقلو بارداره باید بیشتر مراقب باشه و زیاد سرپا نباشه و بیشتر استراحت کنه تا سخت نگذره بهش بعد با لبخند به منو شوگا نگاه کردو گفت: میخواین ضربان فسقلیاتونو بشنوین منو شوگا هردو با لبخند سر تکون دادیم که دکتر ضربان قلب بچه هارو پخش کرد صدای ضربانشونو که میشنیدم یه ارامش خاصی تو وجودم میپیچید شوگا نگاه کردم محو صددا شده بود و داشت با لبخند به صفحه مانیتور نگاه میکرد بعد چند دقیقه دکتر دستگاهو از رو شکمم بر داشت و دستمال بهم داد تا ژل روی شکممو پاک کنم بعد پاک کردن ژل روی شکمم با کمک شوگا بلند شدمو باهو رفتیم رو صندلیا نشستیم دکتر گفت: همونطور که گفتم دختر و پسر خوشگل شما دارن به خوبی رشد میکنن و هیچ مشکلی ندارن فقط باید توصیه هامو عملی کنین تا مامان خانوممون سخت نگذره بهش ، کارای سنگین اصلا نباید انجام بدی ، زیاد نباید سرپا وایستی هیجان و استرس زیاد برات خوب نیست پس سعی کن از چیزای هیجانی و استرس زا دور باشی و دیگه باید غذاهای مقوی بخوری و رژیم غذاییتو رعایت کنی
همین موارد و رعایت کنین کافیه بعد گفت : چند تا مکملم مینویسم برای تقویت مامان کوچولو بعد شروع کرد نوشتن منو شوگا از رو صندلیا بلند شدیم شوگا رفت پیش دکتر و نسخه و سونو رو ازش گرفتو تشکری کردو اومد سمتمو گفت : بریم عزیزم لبخندی زدمو گفتم : بریم از دکتر تشکر کردیمو اومدیم از مطب بیرون از بیمارستان اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیمو شوگا حرکت کرد سمت خونه تو راه بودیم نمیدونم چرا یهویی هوس بستنی شکلاتی کردم رو به شوگا گفتم : شوگا نگاهی بهم کردو گفت: جونم چیزی میخوای عزیزم ؟
گفتم : عزیزم میشه برام بستنی شکلاتی بخری یهو هوس کردم شوگا لبخندی بهم زدو گفت: چشم میخرم دیگه چیزی نمیخوای لبخندی زدمو گفتم : نه دیگه چیزی نمیخوام بعد چند دقیقه جلوی یه بستنی فروشی نگه داشتو رفت یه کاسه بستنی خریدو اورد اومد نشست تو ماشینو کاسه بستنی رو بهم دادو گفت: بفرمایید اینم از بستنی شکلاتی مامان کوچولومون لبخندی زدمو لپشو بوسیدم و گفتم: ممنونم بعد شوگا لبخندی زدو بوسه ای روی لبام زدو گفت : خواهش میکنم عزیزم بعد شروع کردم به خوردن البته به شوگاام میدادم بعد چند دقیقه رسیدیم خونه و ازماشین پیاده شدیمو رفتیم سمت خونه درو باز کردیمو رفتیم داخل رفتم بالا لباسامو عوض کردمو اومدم نشستم رو مبل و تلویزیونو روشن کردمو شروع کردم فیلم دیدن بعد چند مین همونجا خوابم برد
دیدگاه ها (۰)

خب خب سلام دوباره

کپشن مهم بخونیدد حتما حتما

عشق در تاریکی پارت: 15 ویو الیس پدرم بهم زنگ زد و یه خبر خیل...

پارت دوازده

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط