{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان جونکوک

🌖DARK WORLD{ part ۴۴ }🌔

- تمومش کنید ( عربده)
ش
× تهیونگ که معلوم بود صبرش تموم شده
نفسی از حرص بیرون داد

لنا لباسمو کشید...
خم شدم که در گوشم آروم شروع به حرف
زدن کرد...

& ات جونم بیا بریم پیش کالیرا... اون الان حالش خوب نیست...

× لنا راست می‌گفت ..
دست لنا رو گرفتم و به سمت اتاق کالیرا رفتیم...

به اتاق کالیرا رسیدیم ...
که داد و عربده کوک و تهیونگ تا اینجا
میشد شنید ...

می‌دونم اگه بیشتر از این اینجا باشم
و به حرفاشون
گوش بدم از این خانواده بدم میاد...

وارد اتاق کالیرا شدیم که...

کالیرا زیر پتو بود و داشت گریه میکرد...
دلم براش سوخت...

گناهی که نداره...
فقدر عاشق شده...

× به سمت کالیرا رفتم و سعی کردم پتو رو از روش بکشم...

ولی با دستش پتو رو محکم گرفته بود...

وقتی دیدم داره سعی می‌کنه پتو رو از روش نکشم ...
دستمو رها کردم و با حالتی که
بتونم دل داریش داده باشم شروع به حرف زدن کردم...

× دختر ... گریه نکن...
می‌دونم ... می دونم عاشقش شدی ...

ولی ... اصلا قول میدم
با کوک حرف بزنم راضیش کنم ...
که بتونی با تهیونگ باشی

× داشتم حرف میزدم که کالیرا از زیر پتو اومد بیرون...

¥ واقعا میگی ...

× اره ... قول میدم ...

¥ ممنون ( ناراحت)

& منم کمک ات میکنم تا دایی کوک رو راضی کنم ...

¥ ممنونم دخترا( بغلشون می‌کنه)

& ات...

× جانم...

& من گشنمه ...

× منم ... کالیرا بریم...

¥ من اشتها ندارم... شما برید ...

× مطمئنی

¥ اره ( لبخند)

& باشه ... بریم ات...

× فعلا...

¥ فعلا.. ( دست تکون میده)


× از اتاق کالیرا اومدیم بیرون.. دست لنا رو گرفتم و به سمت پله ها رفتیم ..‌.

که کوک از کنارمون بدون توجه بهمون رد شد...

× همین که از پله ها رفتیم پایین صدای مامان کوک و تهیونگ بلند. شد....

مامان کوک: کوک این بچه بازی ها چیه بیا شام...

® مممنونم من میرم بیرون یک بادی به سر و کلم بخوره... از همون بیرون غذا هم میگیرم...

× تهیونگ با احترام این کلمه رو گفت ولی معلوم بود اعصابش بهم ریختس....

مامان کوک که معلوم بود عصبی بود رو به ما گفت...

مامان کوک: به جهنم ... بعدا خودشون آشتی می‌کنند شما بیاید غذاتون رو بخورید...


× سر میز نشستیم که مامان کوک شروع به حرف زدن کرد...

و حتی خندمونمون که اینا بچن و فقدر هیکل گنده کردن...


× غذام تموم شده بود ...همین که خواستم تشکر کنم با حرف مامان کوک حرفم نصف تموم شد...

مامان کوک: ات عزیزم میتونی این سینی غذا رو برای کوک ببری ... کالیرا با من...


× وای نه نمی‌خوام برم پیش اون قول مخصوصا الان که اعصابنیه...


× خوب چیز... ه..‌ می‌دونی ... ید....

✓ زن و شوهری که به هم علاقه ندارند
همینه....

& چی میگی فضول...

× باشه خودم میبرم...

× خدا بخیر کنه.... سینی رو برداشتم که...


ادامه دارد...🌔


حمایت یادتون نره تنکیو بای بای بای ⭐ 👑


شرط ها:

لایک ها بالا...
بازنشر بالای ۶۰
فاالو هم بالای ۱۲ ..

مواظب خودتون باشید فعلا😘👑
دیدگاه ها (۱۵۲)

شب تولدم پارت 13جونگ کوک: روت حساسم پرنسسم نباید با اون لباس...

برای کوک اومد حرفش رو بزنه که یکی از خدمتکارا صحبتش رو قطع ک...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵¹ویو: جونگ کوک× وایی خداااکوک این...

شب تولدم فصل 3پارت 10ات: باشه 10مین بعد جونگ کوک: ات پاشو بر...

صبح روز بعد، ات با صدای باز شدن در اتاق از خواب بیدار شد.چشم...

پارت:۸ویو صبح:ات صبح با احساسی که انگار یکی نگاش می کنهبیدار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط