رمان جونکوک
🌖DARK WORLD{ part ۴۳ }🌔
× که متوجه اهیون روی راه پله شدم ... داشت با گوشی حرف میزد... وقتی چشمش به ما خورد...
گوشی رو قطع کرد
و پرید بغل کوک...
✓ سلام کوک
-( سر تکون میده)
× بریند گمشید دوتاتون...
از کنارشون رد شدم و از پله ها پایین رفتم به آخرین پله رسیدم که جیمین جلوم سبز شد...
¢ چطوری ات...
× ممنونم خو...
- جیمین بکش کنار...
× همین که سرمو چرخوندم با معلق شدنم توی هوا مواجه شدم ... خواستم جیغ بزنم ولی همه داشتن نگاه مون میکردم
لال شده بودم....
× کوک منو بزار زمین...
× منو گذاشت روی زمین که جسه کوچیکی
به پام چسبید...
حدس میزدم لنا باشه...
سرمو پایین آوردم که لنا با ذوق نگاهم میکرد...
دستمو کشید و منو روی صندلی کنار خودش نشوند...
کوکم دست به سینه با اخم پاشو روی هم انداخته بود و در و دیوار نگاه میکرد....
در عمارت باز شد که کالیرا با تهیونگ وارد عمارت شدند...
کلی پاکت دست کالیرا بود...
کوک از جاش بلند شد مطمئن بودم الان اتفاقی میفته از جام بلند شدم ولی حرکتی نکردم ... و فقدر شاهد حرف های اونا شدم ...
- شما باز که با همید( داد)
¥ داداش بخدا اون فقدر کمکم کرد همین...
- خفه شو... ( عربده)
× با عربده ای که زد منم ترسیدم...
بغض کالیرا معلوم بود ...
کوک نگاه وحشتناکی به تهیونگ کرد...
- یک بار دیگه... شما دوتا رو باهم ببینم ... دهن هر دوتون رو جر میدم ...
بدجور عصبی بود ... طوری که تنفر و اعصابنیت رو توی چشماش و صحبت کردنش
میشد دید...
® الکی شلوغش نکن.. مگه چی شده... نمیتونم کمکش کنم... نمی تونم بهش نزدیک بشم.... نمی تونم باهاش حرف بزنم...( داد)
- نه نمیتونی ( داد)
× داد هر دوتاشون توی کل عمارت پیچیده بود... همه با وحشت نگاهشون میکردن...
کوک دست کالیرا رو گرفت و هولش داد سمت اتاقش...
- گمشو داخل اتاقت ( داد)
× کالیرا نگاهی به تهیونگ کرد و با اشکی که از چشمش پایین ریخت و از چشم من دور نبود وارد اتاقش شد...
مامان جونکوک که از اول تا آخر شاهد این ماجرا بود اومد وسط ...
مامان کوک: این بچه بازی ها چیه در میارید...
مگه بچه آید..
× کوک که معلوم بود حوصله سر زنش نداره .. چشماشو از حرص بست...
مامان کوک:
کوک همینجور که کالیرا خواهر تو هست دختر دایی تهویونگم هست ...
اما با دادی که زد همه ساکت شدن...
ادامه دارد...🌔
عاشق تک تکونم ... دمتون گرم فکر نمیکردم این همه حمایت کنید... قربون تک تکتون بشم... به قولم عمل کردم و پارت رو گذاشتم... هر چقدر حمایت کنید .. توی هر تایم باشه پارت بعد رو میزارم تنکیو بای بای ⭐ 👑 🥹
شرط ها...
بازنشر بالای 60
لایک ها بالا
× که متوجه اهیون روی راه پله شدم ... داشت با گوشی حرف میزد... وقتی چشمش به ما خورد...
گوشی رو قطع کرد
و پرید بغل کوک...
✓ سلام کوک
-( سر تکون میده)
× بریند گمشید دوتاتون...
از کنارشون رد شدم و از پله ها پایین رفتم به آخرین پله رسیدم که جیمین جلوم سبز شد...
¢ چطوری ات...
× ممنونم خو...
- جیمین بکش کنار...
× همین که سرمو چرخوندم با معلق شدنم توی هوا مواجه شدم ... خواستم جیغ بزنم ولی همه داشتن نگاه مون میکردم
لال شده بودم....
× کوک منو بزار زمین...
× منو گذاشت روی زمین که جسه کوچیکی
به پام چسبید...
حدس میزدم لنا باشه...
سرمو پایین آوردم که لنا با ذوق نگاهم میکرد...
دستمو کشید و منو روی صندلی کنار خودش نشوند...
کوکم دست به سینه با اخم پاشو روی هم انداخته بود و در و دیوار نگاه میکرد....
در عمارت باز شد که کالیرا با تهیونگ وارد عمارت شدند...
کلی پاکت دست کالیرا بود...
کوک از جاش بلند شد مطمئن بودم الان اتفاقی میفته از جام بلند شدم ولی حرکتی نکردم ... و فقدر شاهد حرف های اونا شدم ...
- شما باز که با همید( داد)
¥ داداش بخدا اون فقدر کمکم کرد همین...
- خفه شو... ( عربده)
× با عربده ای که زد منم ترسیدم...
بغض کالیرا معلوم بود ...
کوک نگاه وحشتناکی به تهیونگ کرد...
- یک بار دیگه... شما دوتا رو باهم ببینم ... دهن هر دوتون رو جر میدم ...
بدجور عصبی بود ... طوری که تنفر و اعصابنیت رو توی چشماش و صحبت کردنش
میشد دید...
® الکی شلوغش نکن.. مگه چی شده... نمیتونم کمکش کنم... نمی تونم بهش نزدیک بشم.... نمی تونم باهاش حرف بزنم...( داد)
- نه نمیتونی ( داد)
× داد هر دوتاشون توی کل عمارت پیچیده بود... همه با وحشت نگاهشون میکردن...
کوک دست کالیرا رو گرفت و هولش داد سمت اتاقش...
- گمشو داخل اتاقت ( داد)
× کالیرا نگاهی به تهیونگ کرد و با اشکی که از چشمش پایین ریخت و از چشم من دور نبود وارد اتاقش شد...
مامان جونکوک که از اول تا آخر شاهد این ماجرا بود اومد وسط ...
مامان کوک: این بچه بازی ها چیه در میارید...
مگه بچه آید..
× کوک که معلوم بود حوصله سر زنش نداره .. چشماشو از حرص بست...
مامان کوک:
کوک همینجور که کالیرا خواهر تو هست دختر دایی تهویونگم هست ...
اما با دادی که زد همه ساکت شدن...
ادامه دارد...🌔
عاشق تک تکونم ... دمتون گرم فکر نمیکردم این همه حمایت کنید... قربون تک تکتون بشم... به قولم عمل کردم و پارت رو گذاشتم... هر چقدر حمایت کنید .. توی هر تایم باشه پارت بعد رو میزارم تنکیو بای بای ⭐ 👑 🥹
شرط ها...
بازنشر بالای 60
لایک ها بالا
- ۱۲۶.۶k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط