{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان رویای من

رمان رویای من

پارت ۸۳

ارسلان، شام خوردیم میز و با کمک دیانا جمع کردیم

دیانا، ارسلان کنارم وایساده بود که رفتم کیفم و وسیله هامو برداشتم و گفتم من باید برم خیلی خوشحال شدم از آشنایی تون

حمید، منم همینطور دخترم به زودی عروسیتون دخترم یه سوال رو جواب ندادی این که پدرت

دیانا،من پدرم چند وقتی میشه عمرشون و دادن به شما گریه گرفت و زدم زیر گریه همینجوری گریه میکردم

ارسلان، بابام داشت با چشم و ابرو میگفتم بغلش کن نمیدونستم چیکار کنم آروم دستمو روس شونش گذاشتم که یهو گریش اوج گرفت

دیانا، وقتی بغلم کرد دلم آروم شد یهو گریه ام اوج گرفت

ارسلان، آروم باش گریه نکن

حمید،متاسفم دخترم خدا بیامرزه

دیانا، خدا رفته گان شما رو هم بیامرزه


رمان رویای من

پارت ۸۴

ارسلان، خوبی

دیانا، آره شبت بخیر دستت درد نکنه خدافظ

ارسلان، خداحافظ مراقب خودت باش

دیانا، چشمممممم

ارسلان، خندیدم

دیانا، خداحافظ ارسلان جونی

ارسلان، رفت زدم زیر خنده

حمید،چته شده پسر

ارسلان، هیچی رفتم پشت پنجره تا ببینم رفته داشت میرفت که یهو برگشتم به سمت پنجره دستشو تکون داد بعد با دستش بوس فرستاد بعدش دوید رفت

دیانا، این چه کاری بود کردم قهقهه بلندی زدم وای خاک توسرم
دیدگاه ها (۲)

رمان رویای من پارت ۸۵ارسلان، رفتم آب بخورم که یهو بابا اومد ...

پروفایل جدید گمومون نکنید قشنگا💫❤️

رمان رویای من پارت ۸۲دیانا، چشامو مضلوم کردم که یهو رنگ نگاه...

رمان رویای من پارت ۸۱ارسلان، بلاخره که از اون اتاق میای بیرو...

رمان بغلی پارت ۲۱۵و۲۱۶.....حال .......ارسلان: چیشد پس_:یکم ت...

رمان بغلی من پارت ۲۱۷و۲۱۸و۲۱۹ارسلان: چیشد قشنگمدیانا: ترسیده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط