رمان رویای من

رمان رویای من

پارت ۸۲

دیانا، چشامو مضلوم کردم که یهو رنگ

نگاهش تغییر کرد یه مهربونی خاصی اومد

تو چشاش


ارسلان، ای ارسلان پسر جمع کن خودتو

دیانا، رفتم کمک تو آشپز خونه برنج و ریختم

تو دیس خورشت ام ریختم تو ظرف گذاشتم

رو میز سالادم هم گذاشتم رو میز قاشق و

چنگال اینا هم گذاشتم و همه نشستیم دور

میز ارسلان داشت نگام میکردم منم داشتم

زیر چشمی نگاهش میکردم داشتم غذا

میخوردم که باباش گفت


حمید،دخترم پدرت چیکارس


دیانا، باز افسوس نشست تو دلم میخواستم

لب بگشودم که ارسلان یه بحث دیگه ای رو

آورد وسط


... بعد شام ...
دیدگاه ها (۱۸)

رمان رویای من پارت ۸۳ارسلان، شام خوردیم میز و با کمک دیانا ج...

رمان رویای من پارت ۸۵ارسلان، رفتم آب بخورم که یهو بابا اومد ...

رمان رویای من پارت ۸۱ارسلان، بلاخره که از اون اتاق میای بیرو...

رمان رویای من پارت ۸۰ارسلان،ببخشید که اینجوری شددیانا، اشکال...

وقتی بچدار نمیشدی پارت2:یک ربع بعد...رسیدم خونه هنوز شام درس...

رمان بغلی من پارت ۱۰۱و۱۰۲و۱۰۳ارسلان: دیانا دیانا: بله جایی و...

رمان بغلی من پارت های ۸۹و۹۰و۹۱دیانا: دیگه از بیدار موندن ها ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط