قلب های مرده پارت
قلب های مُرده پارت ¹
اولین روز مدرسه بعد از کریسمس مثل همیشه خسته کننده ست. وقتی اولین بار با برادر هام شب سال نو روبه رو شدم...هوفف مزخرف ترین شب زندگیم بود.
خیلی دیر کردم به مدرسه...امشب جشن بهاری هم هست وای خدای من!
تف بهش باید با اون نا پدری مزخرف تر از پسراش شام بخوریم.
چه زندگی مزخرفی
وقتی رسیدم به در کلاس در رو سریع باز کردم و نفس نفس میزدم
ا.ت:خانوم پارک من رو ببخشی-
معلم : جانگ ا.ت اولین روز مدرسه هم دیر کردی میخوای نمره انظباطت صفر بشه؟
ا.ت:میدونم خانوم پارک قول میدم این آخرین باره فقط این یه بار رو ببخشین
معلم:خیلی خب ا.ت زودباش برو بشین به اندازه کافی وقت کلاس رفته
ا.ت:ممنونم
در کلاس رو بستم و رفتم روی صندلی کنار پنجره که همیشه اونجا میشستم نشستم
هوف خوبه اون دوتا از خودراضی توی این کلاس نیستن
کتابم رو از توی کیفم در اوردم و شروع کردم به یادداشت برداری از حرفایی که خانوم پارک میگه
درحالی که تازه مغزم داشت کار میکرد زنگ تفریح خورد
آیش امیدوارم به اون دوتا از خود راضی بر نخورم.
وقتی با سئوهیون بهترین دوستم که از کلاس هفت تا الان باهاش دوست بودم...یعین واقعا توی این سال ها بهترین همدمم بوده. باهاش از کلاس بیرون اومدیم.
دیدم بیرون از کلاس کل دخترای دانشگاه دور یکی جمع شدن، اون... دورش رو گرفتن و صورتش معلوم نبود ولی وقتی با یکم تلاش فهمیدم کیه...تف بهش!
دست سئوهیون رو گرفتم و بردمش داخل حیاط
سئوهیون:دختر چت شده؟!اون کی بود که از دیدنش انقدر شکه شدی؟
اون مو مشکیه...اسمش چی بود؟جوکگون؟نه نه جوگنکوک..جکونگک...جونگکوک!
آره جونگکوک! همونی که هیچی براش مهم نیست و فکر میکنه رئیسه...خب شاید هم رئیس باشه ولی دلیل نمیشه انقدر با همه لاس بزنه
سئوهیون:هی ا.ت با توام! اون کی بود؟
نباید بزارم بفهمه اونا برادرای منن
ا.ت:هیچکس!فقط تعجب کردم چقدر دختر دورش جمع شده به نظر خوشتیپ میومـ...نه اصلا! خیلی هم بد قیافه بود اصلا به فکرش نباش...
بعدش سرم رو به سمت در ورودی تکون دادم
ا.ت:بیا بریم بوفه یه چیزی بخوریم
و دستشو کشیدم و به زور بردمش داخل
وقتی غذاهامون رو گرفتیم و روی یه میز و صندلی نشستیم سئوهیون شروع کرد به حرف زدن
سئوهیون:خب ا.ت...امرز چت شده از صبح عادی رفتار نمیکنی
سرم رو بالا گرفتم و به چشماش زل زدم:
-هیچییی نشده فقط...فقط...یکم به خاطر امتحان ر این زنگ استرس داشتم
مکثی کردم و به چهره سئوهیون نگاه کردم که هنوز قانع نشده بود
ا.ت:آیش نگران نباش چیزی نشده...من خوبم
سئوهیون:خیلی خب اما بیشتر مراقبت کن
ا.ت:باشه، قول!
و انگشت کوچیکم رو آوردم بالا که خندید و اون هم انگشتش رو بالا آورد
سئوهیون:هنوز مثل بچه هایی
اولین روز مدرسه بعد از کریسمس مثل همیشه خسته کننده ست. وقتی اولین بار با برادر هام شب سال نو روبه رو شدم...هوفف مزخرف ترین شب زندگیم بود.
خیلی دیر کردم به مدرسه...امشب جشن بهاری هم هست وای خدای من!
تف بهش باید با اون نا پدری مزخرف تر از پسراش شام بخوریم.
چه زندگی مزخرفی
وقتی رسیدم به در کلاس در رو سریع باز کردم و نفس نفس میزدم
ا.ت:خانوم پارک من رو ببخشی-
معلم : جانگ ا.ت اولین روز مدرسه هم دیر کردی میخوای نمره انظباطت صفر بشه؟
ا.ت:میدونم خانوم پارک قول میدم این آخرین باره فقط این یه بار رو ببخشین
معلم:خیلی خب ا.ت زودباش برو بشین به اندازه کافی وقت کلاس رفته
ا.ت:ممنونم
در کلاس رو بستم و رفتم روی صندلی کنار پنجره که همیشه اونجا میشستم نشستم
هوف خوبه اون دوتا از خودراضی توی این کلاس نیستن
کتابم رو از توی کیفم در اوردم و شروع کردم به یادداشت برداری از حرفایی که خانوم پارک میگه
درحالی که تازه مغزم داشت کار میکرد زنگ تفریح خورد
آیش امیدوارم به اون دوتا از خود راضی بر نخورم.
وقتی با سئوهیون بهترین دوستم که از کلاس هفت تا الان باهاش دوست بودم...یعین واقعا توی این سال ها بهترین همدمم بوده. باهاش از کلاس بیرون اومدیم.
دیدم بیرون از کلاس کل دخترای دانشگاه دور یکی جمع شدن، اون... دورش رو گرفتن و صورتش معلوم نبود ولی وقتی با یکم تلاش فهمیدم کیه...تف بهش!
دست سئوهیون رو گرفتم و بردمش داخل حیاط
سئوهیون:دختر چت شده؟!اون کی بود که از دیدنش انقدر شکه شدی؟
اون مو مشکیه...اسمش چی بود؟جوکگون؟نه نه جوگنکوک..جکونگک...جونگکوک!
آره جونگکوک! همونی که هیچی براش مهم نیست و فکر میکنه رئیسه...خب شاید هم رئیس باشه ولی دلیل نمیشه انقدر با همه لاس بزنه
سئوهیون:هی ا.ت با توام! اون کی بود؟
نباید بزارم بفهمه اونا برادرای منن
ا.ت:هیچکس!فقط تعجب کردم چقدر دختر دورش جمع شده به نظر خوشتیپ میومـ...نه اصلا! خیلی هم بد قیافه بود اصلا به فکرش نباش...
بعدش سرم رو به سمت در ورودی تکون دادم
ا.ت:بیا بریم بوفه یه چیزی بخوریم
و دستشو کشیدم و به زور بردمش داخل
وقتی غذاهامون رو گرفتیم و روی یه میز و صندلی نشستیم سئوهیون شروع کرد به حرف زدن
سئوهیون:خب ا.ت...امرز چت شده از صبح عادی رفتار نمیکنی
سرم رو بالا گرفتم و به چشماش زل زدم:
-هیچییی نشده فقط...فقط...یکم به خاطر امتحان ر این زنگ استرس داشتم
مکثی کردم و به چهره سئوهیون نگاه کردم که هنوز قانع نشده بود
ا.ت:آیش نگران نباش چیزی نشده...من خوبم
سئوهیون:خیلی خب اما بیشتر مراقبت کن
ا.ت:باشه، قول!
و انگشت کوچیکم رو آوردم بالا که خندید و اون هم انگشتش رو بالا آورد
سئوهیون:هنوز مثل بچه هایی
- ۲.۳k
- ۰۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط