{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Forbidden Moon (24)

Forbidden Moon (24)

ویو لیا

دیگه طاقت نداشتم.

از وقتی پامو توی این دهکده گذاشته بودم، فقط سؤال جمع کرده بودم.

جواب؟

هیچی.

همین که برگشتم سمت خونه، یه نفر آروم صدام زد.

— لیا...

برگشتم.

سوآ بود.

کنار در ایستاده بود.

— میشه یه دقیقه بیای؟

نگاهی به اطراف انداختم.

بعد آروم دنبالش رفتم.


---

ویو سوآ

در رو بستم.

لیا هنوز با اخم نگام می‌کرد.

— امیدوارم تو دیگه نگی "الان وقتش نیست."

بی‌اختیار خندم گرفت.

— نه... ولی یه چیزی هست که باید بدونی.

چشم‌هاش برق زد.

— چی؟

مکث کردم.

— هر کسی که اینجا می‌بینی... اون چیزی نیست که فکر می‌کنی.

لیا اخم کرد.

— منظورت چیه؟

قبل از اینکه جواب بدم، صدای قدم‌های یکی از پشت در اومد.

هر دومون ساکت شدیم.

تق...

تق...

تق...


---

ویو جونگکوک

وقتی فهمیدم لیا پیش سوآ رفته، مستقیم سمت اتاقشون رفتم.

در زدم.

— سوآ؟

چند ثانیه بعد در باز شد.

اولین چیزی که دیدم، قیافه کلافه لیا بود.

اخم کردم.

— همه‌جا دنبالت می‌گشتم.

لیا دست به سینه شد.

— مگه گم شده بودم؟

آهی کشیدم.

— حداقل بدون اینکه به یکی بگی، جایی نرو.

پوفی کرد.

— باشه بابا...

لبخندم گرفت.

— بالاخره یه بار حرف گوش کردی.

چشم‌هاش گرد شد.

— الان داشتی مسخره‌م می‌کردی؟

بی‌تفاوت شونه بالا انداختم.

— شاید.

اخمش بیشتر شد.

— خیلی بامزه‌ای.

— می‌دونم.

یه بالش کوچیک از روی تخت برداشت و سمتم پرت کرد.

بالش به شونه‌م خورد.

تائه‌جون که تازه رسیده بود، چند ثانیه بهمون نگاه کرد.

بعد زیر لب گفت:

— مزاحم شدم؟

لیا همون لحظه از خجالت سرفه‌ای کرد و نگاهشو از من دزدید.

منم جلوی خنده‌مو گرفتم.


---

ویو لیا

تائه‌جون با تعجب بین من و جونگکوک نگاه می‌کرد.

گفتم:

— این... این خودش شروع کرد.

جونگکوک خیلی خونسرد گفت:

— من که چیزی نگفتم.

با ناباوری نگاش کردم.

— واقعاً؟

لبخند کمرنگی زد.

— خودت بالش پرت کردی.

خواستم دوباره یه چیزی سمتش پرت کنم که تائه‌جون خندید.

— باشه، دعواتونو بعداً ادامه بدین.

همون لحظه صدای زنگ هشدار دهکده بلند شد.

همه لبخندها از روی صورتمون محو شد.

جونگکوک در یک لحظه جدی شد.

— همه برین بیرون.

دوباره...

یه اتفاق دیگه افتاده بود.

...

ادامه دارد...


4پارت گزاستم
ببخشید دیروز نزاشتم مشکل برام پیش اومد

شرط نداریم ولی حمایت کنین
ناامیدم نکنید:)
#رمان#داستان#فیکشن#کمپانی_فلورا#جونگکوک
دیدگاه ها (۰)

Forbidden Moon (23)ویو لیاهمین که جونگکوک برگشت، از روی صندل...

Forbidden Moon (22)ویو لیابا تعجب به تائه‌جون نگاه کردم.— پی...

Forbidden Moon (21)ویو لیاهمه با عجله به سمت اتاق ها-جین رفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط