Forbidden Moon (23)
Forbidden Moon (23)
ویو لیا
همین که جونگکوک برگشت، از روی صندلی بلند شدم.
— خب؟
بدون اینکه نگام کنه، از کنارم رد شد.
اخم کردم.
— جونگکوک!
ایستاد.
برگشت سمتم.
— چی؟
— اون آدم چی گفت؟
چند ثانیه ساکت موند.
بعد آروم جواب داد:
— هیچی که لازم باشه تو بدونی.
یه لحظه خشکم زد.
بعد با عصبانیت خندیدم.
— جدی؟
بازم همون جواب همیشگی.
از کنارش رد شدم.
— اصلاً ولش کن.
---
ویو جونگکوک
همین که از کنارم رد شد، فهمیدم ناراحت شده.
حقم داشت.
ولی هنوز نمیشد چیزی بگم.
اگه حقیقت رو زودتر از موعد میفهمید...
همهچی از کنترل خارج میشد.
تائهجون کنارم ایستاد.
— تا کی میخوای ازش پنهون کنی؟
آهی کشیدم.
— تا وقتی مجبور نشم.
---
ویو لیا
از خونه زدم بیرون.
دیگه خسته شده بودم.
همه فقط میگفتن:
"بعداً..."
"الان نه..."
"وقتش نیست..."
انگار من اصلاً حق نداشتم بدونم چه بلایی داره سر زندگیم میاد.
داشتم توی کوچههای دهکده راه میرفتم که یه نفر کنارم ظاهر شد.
مینسو.
لبخند زد.
— دعواتون شد؟
یه نگاه بهش کردم.
— از قیافهم معلومه؟
خندید.
— یکم.
نفس عمیقی کشیدم.
— جونگکوک واقعاً رو اعصابه.
مینسو خندهش بیشتر شد.
— اینو جلوی خودش بگو.
— میگم.
— نه... نمیگی.
اخم کردم.
— چرا؟
— چون تا میاد جلوت، ساکت میشی.
با ناباوری نگاهش کردم.
— من؟!
— آره خودت.
خواستم جوابشو بدم که صدای خندهش بلند شد و قبل از اینکه چیزی بگم، راه افتاد.
زیر لب غر زدم:
— همتون یه تیمین انگار...
---
ویو جونگکوک
از پنجره نگاهش میکردم.
داشت با حرص به زمین لگد میزد و زیر لب غر میزد.
بیاختیار لبخند خیلی کمرنگی روی لبم نشست.
ها-جین که کنارم ایستاده بود، متوجه شد.
— لبخند زدی؟
همون لحظه صورتم جدی شد.
— نه.
ها-جین خندید.
— من خودم دیدم.
اخم کردم.
— زیادی حرف میزنی.
---
ویو لیا
هوا کمکم تاریک میشد.
خواستم برگردم که یهو حس کردم یکی داره نگام میکنه.
برگشتم.
هیچکس نبود.
چند ثانیه به جنگل خیره موندم.
باد بین درختها میپیچید.
اما...
این حس لعنتی از بین نمیرفت.
انگار...
یکی از همون تاریکی، فقط منتظر یه فرصت بود.
...
ادامه دارد...
#رمان#داستان#فیکشن#کمپانی_فلورا#جونگکوک
ویو لیا
همین که جونگکوک برگشت، از روی صندلی بلند شدم.
— خب؟
بدون اینکه نگام کنه، از کنارم رد شد.
اخم کردم.
— جونگکوک!
ایستاد.
برگشت سمتم.
— چی؟
— اون آدم چی گفت؟
چند ثانیه ساکت موند.
بعد آروم جواب داد:
— هیچی که لازم باشه تو بدونی.
یه لحظه خشکم زد.
بعد با عصبانیت خندیدم.
— جدی؟
بازم همون جواب همیشگی.
از کنارش رد شدم.
— اصلاً ولش کن.
---
ویو جونگکوک
همین که از کنارم رد شد، فهمیدم ناراحت شده.
حقم داشت.
ولی هنوز نمیشد چیزی بگم.
اگه حقیقت رو زودتر از موعد میفهمید...
همهچی از کنترل خارج میشد.
تائهجون کنارم ایستاد.
— تا کی میخوای ازش پنهون کنی؟
آهی کشیدم.
— تا وقتی مجبور نشم.
---
ویو لیا
از خونه زدم بیرون.
دیگه خسته شده بودم.
همه فقط میگفتن:
"بعداً..."
"الان نه..."
"وقتش نیست..."
انگار من اصلاً حق نداشتم بدونم چه بلایی داره سر زندگیم میاد.
داشتم توی کوچههای دهکده راه میرفتم که یه نفر کنارم ظاهر شد.
مینسو.
لبخند زد.
— دعواتون شد؟
یه نگاه بهش کردم.
— از قیافهم معلومه؟
خندید.
— یکم.
نفس عمیقی کشیدم.
— جونگکوک واقعاً رو اعصابه.
مینسو خندهش بیشتر شد.
— اینو جلوی خودش بگو.
— میگم.
— نه... نمیگی.
اخم کردم.
— چرا؟
— چون تا میاد جلوت، ساکت میشی.
با ناباوری نگاهش کردم.
— من؟!
— آره خودت.
خواستم جوابشو بدم که صدای خندهش بلند شد و قبل از اینکه چیزی بگم، راه افتاد.
زیر لب غر زدم:
— همتون یه تیمین انگار...
---
ویو جونگکوک
از پنجره نگاهش میکردم.
داشت با حرص به زمین لگد میزد و زیر لب غر میزد.
بیاختیار لبخند خیلی کمرنگی روی لبم نشست.
ها-جین که کنارم ایستاده بود، متوجه شد.
— لبخند زدی؟
همون لحظه صورتم جدی شد.
— نه.
ها-جین خندید.
— من خودم دیدم.
اخم کردم.
— زیادی حرف میزنی.
---
ویو لیا
هوا کمکم تاریک میشد.
خواستم برگردم که یهو حس کردم یکی داره نگام میکنه.
برگشتم.
هیچکس نبود.
چند ثانیه به جنگل خیره موندم.
باد بین درختها میپیچید.
اما...
این حس لعنتی از بین نمیرفت.
انگار...
یکی از همون تاریکی، فقط منتظر یه فرصت بود.
...
ادامه دارد...
#رمان#داستان#فیکشن#کمپانی_فلورا#جونگکوک
- ۳۸۰
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط