Forbidden Moon (22)
Forbidden Moon (22)
ویو لیا
با تعجب به تائهجون نگاه کردم.
— پیام... برای من؟
اون فقط سرش رو تکون داد.
جونگکوک همون لحظه گفت:
— هیچکس نمیره پیشش.
اخم کردم.
— ولی شاید...
— نه.
با اخم نگاش کردم.
— جونگکوک...
— گفتم نه.
اعصابم خورد شد.
— همیشه همین کارو میکنی. حتی اجازه نمیدی خودم تصمیم بگیرم.
نگاهم کرد.
— چون ممکنه برات خطرناک باشه.
— از کجا میدونی؟
— چون من میدونم.
دیگه چیزی نگفتم.
از این جوابش متنفر بودم.
---
ویو جونگکوک
تائهجون کنار گوشم آروم گفت:
— چیکار کنیم؟
چند لحظه فکر کردم.
— اول خودم میبینمش.
— اگه تله باشه؟
— احتمال زیاد هست.
تائهجون آهی کشید.
— پس منم میام.
سرمو تکون دادم.
---
ویو لیا
همین که از اتاق رفتن، کلافه روی صندلی نشستم.
سوآ آروم صدام زد.
— لیا...
برگشتم سمتش.
— آره؟
چند ثانیه نگام کرد.
— از جونگکوک ناراحت نشو.
پوزخند زدم.
— آسونه از بیرون قضاوت کردن.
سوآ لبخند تلخی زد.
— اون بیشتر از چیزی که فکر کنی، نگرانته.
سکوت کردم.
راستش...
اینو خودمم فهمیده بودم.
ولی دلیلش رو نمیدونستم.
---
ویو جونگکوک
وقتی به دروازه دهکده رسیدیم، دو تا نگهبان مردی رو محاصره کرده بودن.
صورتش زیر کلاه شنلش پنهان بود.
همین که منو دید، لبخند زد.
— بالاخره رهبر اومد.
بیحوصله گفتم:
— پیامتو بگو.
اون سرشو کج کرد.
— نه به تو.
— پس به کی؟
— به لیا.
اخم کردم.
— هر چی هست، به من بگو.
چند ثانیه ساکت موند.
بعد آروم گفت:
— بهش بگو...
مکث کرد.
— ماه کامل نزدیکه.
و وقتی ماه کامل طلوع کنه...
دیگه هیچکس نمیتونه حقیقت رو پنهان کنه.
همون لحظه یکی از نگهبانها خواست جلو بره.
اما...
مرد دود سیاهی شد و جلوی چشممون ناپدید شد.
تائهجون با ناباوری گفت:
— لعنتی... فقط یه سایه بود.
من مشتامو گره کردم.
کایروس...
بازم یه قدم از ما جلوتر بود.
...
ادامه دارد...
#رمان#داستان#فیکشن#کمپانی_فلورا#جونگکوک
ویو لیا
با تعجب به تائهجون نگاه کردم.
— پیام... برای من؟
اون فقط سرش رو تکون داد.
جونگکوک همون لحظه گفت:
— هیچکس نمیره پیشش.
اخم کردم.
— ولی شاید...
— نه.
با اخم نگاش کردم.
— جونگکوک...
— گفتم نه.
اعصابم خورد شد.
— همیشه همین کارو میکنی. حتی اجازه نمیدی خودم تصمیم بگیرم.
نگاهم کرد.
— چون ممکنه برات خطرناک باشه.
— از کجا میدونی؟
— چون من میدونم.
دیگه چیزی نگفتم.
از این جوابش متنفر بودم.
---
ویو جونگکوک
تائهجون کنار گوشم آروم گفت:
— چیکار کنیم؟
چند لحظه فکر کردم.
— اول خودم میبینمش.
— اگه تله باشه؟
— احتمال زیاد هست.
تائهجون آهی کشید.
— پس منم میام.
سرمو تکون دادم.
---
ویو لیا
همین که از اتاق رفتن، کلافه روی صندلی نشستم.
سوآ آروم صدام زد.
— لیا...
برگشتم سمتش.
— آره؟
چند ثانیه نگام کرد.
— از جونگکوک ناراحت نشو.
پوزخند زدم.
— آسونه از بیرون قضاوت کردن.
سوآ لبخند تلخی زد.
— اون بیشتر از چیزی که فکر کنی، نگرانته.
سکوت کردم.
راستش...
اینو خودمم فهمیده بودم.
ولی دلیلش رو نمیدونستم.
---
ویو جونگکوک
وقتی به دروازه دهکده رسیدیم، دو تا نگهبان مردی رو محاصره کرده بودن.
صورتش زیر کلاه شنلش پنهان بود.
همین که منو دید، لبخند زد.
— بالاخره رهبر اومد.
بیحوصله گفتم:
— پیامتو بگو.
اون سرشو کج کرد.
— نه به تو.
— پس به کی؟
— به لیا.
اخم کردم.
— هر چی هست، به من بگو.
چند ثانیه ساکت موند.
بعد آروم گفت:
— بهش بگو...
مکث کرد.
— ماه کامل نزدیکه.
و وقتی ماه کامل طلوع کنه...
دیگه هیچکس نمیتونه حقیقت رو پنهان کنه.
همون لحظه یکی از نگهبانها خواست جلو بره.
اما...
مرد دود سیاهی شد و جلوی چشممون ناپدید شد.
تائهجون با ناباوری گفت:
— لعنتی... فقط یه سایه بود.
من مشتامو گره کردم.
کایروس...
بازم یه قدم از ما جلوتر بود.
...
ادامه دارد...
#رمان#داستان#فیکشن#کمپانی_فلورا#جونگکوک
- ۴۲۶
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط