{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Psycho killer(قاتل روانی)

Psycho killer(قاتل روانی)

Part 39

جیمین تموم زورش جمع کرد از جایش بلند شد روی پاهای کوچولوش ایستاد بچه هارو کنار زد به طرف جانگهی رفت

جیمین : جانگهی لطفا هرکاری بگی برات انجام میدم فقط کیفم بهم پس بده

جانگهی نگاهی به حالت چهره جیمین انداخت که به کیفش زل زده بود پس تصمیم گرفت بیشتر اذیتش کنه کیف جیمین بالای سرش گرفت و پوزخندی زد و گفت

جانگهی : اگر دستت بهش برسه اونوقت کیفتو بهت پس میدم

جیمین تموم تلاشش کرد با اون پاهای کوچولوش و قد کوتاهش سعی کرد کیفش پس بگیر اما نشد دستاش بر روی زانوهاش گذاشت و سرش پایین گرفت با صدای ارومی گفت

جیمین : جانگهی لطفا ازت خواهش میکنم کیفم بهم پس بده

جانگهی : این جور که حرف میزنی بیشتر کنجکاو میشم بزار ببینیم توش چیه مگه نه بچه ها

جیمین : نهههههههه

به محض اینکه جیمین خواست به طرف جانگهی برود دستای کوچولوش توسط چندین نفر محاصره شد از این طرف هم جانگهی کل کیف جیمین بیرون ریخت

در میان وسایل های زیاد جیمین چیزی که خیلی جلب توجه میکرد جامدادی رو میزی بود که برای سوفیا درست کرده بود و اصلا دلش نمیخواست بلایی سرش بیاد

جانگهی با دیدن جامدادی حسی درونش شروع به جوانه زدن کرد
.......... حس حسادت .............
میدونست که کادوی جیمین برای تولد سوفیاس به هیچ عنوان دلش نمیخواست که جیمین بیشتر از این برای اونها عزیز بشود همینجوری هم جیمین موجب عذاب روحی و روانی جانگهی شده بود

پس کمی خم شد جامدادی از روی زمین برداشت نگاه حسودانه ای بهش کرد و در دستش چرخوند سپس گفت

جانگهی : میبینم که میخوای هدیه بدی ؟؟؟ اخه کدوم ادمی هدیه خو*ک کثیفی مثل تو که همیشه پست و بی ارزشه قبول میکنه ؟؟؟

جانگهی بعد گفتن این حرفش جامدادی زمین انداخت و با پاش لگد مالش کرد

تموم بچه های اونجا با حرف جانگهی شروع به خندیدن کردند و شعرهایی که برای جیمین درست کرده بودند با صدای بلند میخوندند

جیمین که تا اون موقع دستاش توسط بچه ها محاصره شده بود حالا دیگر ازاد شده بود اما توان وایسادن نداشت با ناتوانی بر روی زانوهاش روی زمین افتاد نگاهش به هدیه اش افتاد هدیه ای که با دل و جونش درستش کرده بود

حالا بغضی گلویش را فشار میداد و چشمانش پر از اشک شده بود اما توان گریه کردن نداشت

قطره اشکی از گوشه چشمش بر روی گونه زخمیش افتاد نگاهش از جامدادی گرفت که حالا دیگر چیزی ازش باقی نمانده بود با خشم فراوانی که داشت تموم قدرتش جمع کرد به سمت جانگهی حمله ور شد






ادامه دارد .......
شرطا
لایک 25 ❤️
کامنت 20📝
دیدگاه ها (۳۰)

آخرین بحث پارت ۶

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³¹ویو میکا_____نگاهم افت...

𐙚🦋 پارت ۲ | یک برخورد اتفاقی 🦋𐙚صبح روز بعد، آت از خونه بیرون...

『روانی عاشق』𝑷𝒂𝒓𝒕_𝟓𝟑میا و جیمین رفتن توی اتاق و کار رو شروع ک...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p36همین که خواست از روی یه ریشه‌ی بزرگ رد...

تصمیم گرفتم اول اینو تموم کنم بعد برم 😃🫪𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫...

دید پنهان انفجار اشکار

قلدر مدرسه¹ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝟐𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐چند روز بعد، صدای اسب‌ها در ح...

رقیب کوچولوی جیمین... صبح روز بعد...جیمین روی مبل نشسته بود ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط