Thirsty for touch
Thirsty for touch
Pt 1
همونجور که اسناد رو میگشت پوکی به سیکارش زد و کمرشو صاف کرد. کلافه شده بود بود سیگارشو داخل جا سیگاری خاموش کرد. کشو رو باز کرد و اصلحه رو برداشت و گذاشت داخل کتش.
_تهیونگ. میتونی بری بندر یه نظارتی داشته باشی؟ مهمات و محموله ها دارن با کشتی میرسن
=اوکی. شماره کشتی چنده ددی؟
_ یادت نره. 228.
=حل چشاته.
_بیبی. وایسا.
کوک رفت بوسه ای رو لب تهیونگ زد. تهیونگ راه افتاد و سوار ماشین شخصیش شد.
.. کجا میرید قربان؟
=بندر.
.. چشم.
تهیونگ بعد بیست دقیقه رسید. پیاده شد و به سمت کشتی ها رفت.
= خب خب خب. 228.آره؟ این 226...227... 228.اها ایناها.
رفت سمت کشتی و به کوک زنگ زد.
=کوک؟
_جونم بیبی؟
=من رسیدم.
_الان زنگش میزنم یه مرد با ماسک و کلاه مشکیه.
=اوکی.
قطع کرد. کلافه شده بود گرمای آفتاب گردنشو اذیت میکرد. میخاست یقشو باز کنه ولی جای کبودی های رو گردنش نمایان میشد. دستشو اورد بالا و به ساعتش نگاه کرد ساعت 12/30 رو نشون میداد. با شنیدن صدایی سرشو آورد بالا.
٪به به. آقای کیم.
=سانگ وو شی؟ آقای جئون هستم.
٪میبینم که فامیلی شوهرتو گرفتی.
=زر نزن بگو بیان محموله هامونو خالی کنن.
٪با اون ماشین بزرگ میبرین؟
=آره با اون میبریم. زود.
٪ میخای بری داخل کشتی یه نظارتی داشته باشی؟
=اوکی.
تهیونگ رفت داخل کشتی و به سمت انبارش رفت. پر بود از جعبه و کلی از آدم های سانگ وو. دستاشو گذاشت داخل جیبش و آروم آروم قدم برمیداشت و رو بقیه نظارت میکرد. رفت ته انبار ایستاد و از اونجا با غرور به کارگرا نگاه میکرد.
=زود اینا رو ببرین(عربده)
سرشو برگردوند به سمت جعبه ها و رفت سمتشون. آروم بینشون قدم برمیداشت که متوجه شد یه نفر پشت جعبه ها قایم شده. رفت سمتش.
=بیا بیرون. تو کی هستی؟
جوابی نشنید. رفت سمتش و جعبه ها رو زد کنار. دید پسر نشسته پشتشون که یهو از جاش پاشد. تهیونگ اصلحه اشو دراورد و گرفت سمتش.
=تو کی هستی؟ کلاهتو دربیار.
پسرک کلاهشو دراورد که تهیونگ با دیدنش شوکه شد...........
ادامه دارد.......
Pt 1
همونجور که اسناد رو میگشت پوکی به سیکارش زد و کمرشو صاف کرد. کلافه شده بود بود سیگارشو داخل جا سیگاری خاموش کرد. کشو رو باز کرد و اصلحه رو برداشت و گذاشت داخل کتش.
_تهیونگ. میتونی بری بندر یه نظارتی داشته باشی؟ مهمات و محموله ها دارن با کشتی میرسن
=اوکی. شماره کشتی چنده ددی؟
_ یادت نره. 228.
=حل چشاته.
_بیبی. وایسا.
کوک رفت بوسه ای رو لب تهیونگ زد. تهیونگ راه افتاد و سوار ماشین شخصیش شد.
.. کجا میرید قربان؟
=بندر.
.. چشم.
تهیونگ بعد بیست دقیقه رسید. پیاده شد و به سمت کشتی ها رفت.
= خب خب خب. 228.آره؟ این 226...227... 228.اها ایناها.
رفت سمت کشتی و به کوک زنگ زد.
=کوک؟
_جونم بیبی؟
=من رسیدم.
_الان زنگش میزنم یه مرد با ماسک و کلاه مشکیه.
=اوکی.
قطع کرد. کلافه شده بود گرمای آفتاب گردنشو اذیت میکرد. میخاست یقشو باز کنه ولی جای کبودی های رو گردنش نمایان میشد. دستشو اورد بالا و به ساعتش نگاه کرد ساعت 12/30 رو نشون میداد. با شنیدن صدایی سرشو آورد بالا.
٪به به. آقای کیم.
=سانگ وو شی؟ آقای جئون هستم.
٪میبینم که فامیلی شوهرتو گرفتی.
=زر نزن بگو بیان محموله هامونو خالی کنن.
٪با اون ماشین بزرگ میبرین؟
=آره با اون میبریم. زود.
٪ میخای بری داخل کشتی یه نظارتی داشته باشی؟
=اوکی.
تهیونگ رفت داخل کشتی و به سمت انبارش رفت. پر بود از جعبه و کلی از آدم های سانگ وو. دستاشو گذاشت داخل جیبش و آروم آروم قدم برمیداشت و رو بقیه نظارت میکرد. رفت ته انبار ایستاد و از اونجا با غرور به کارگرا نگاه میکرد.
=زود اینا رو ببرین(عربده)
سرشو برگردوند به سمت جعبه ها و رفت سمتشون. آروم بینشون قدم برمیداشت که متوجه شد یه نفر پشت جعبه ها قایم شده. رفت سمتش.
=بیا بیرون. تو کی هستی؟
جوابی نشنید. رفت سمتش و جعبه ها رو زد کنار. دید پسر نشسته پشتشون که یهو از جاش پاشد. تهیونگ اصلحه اشو دراورد و گرفت سمتش.
=تو کی هستی؟ کلاهتو دربیار.
پسرک کلاهشو دراورد که تهیونگ با دیدنش شوکه شد...........
ادامه دارد.......
- ۴۶۱
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط