رمان جونکوک
🌖DARK WORLD{ part 1۲ }🌔
×بله ...
رییس : ات نمیخوای بیای مغازه...
× ها ... بله بله اومدم...
× از روی تخت بلند شدم و لباسمو عوض کردم گوشیمو برداشتم و از خونه زدم بیرون یادم نبود امروز میخوام برم سر کار....
ویو کوک ( صبح):
- از سفر کاری برگشته بودم ... میخواستم برم دنبال لنا ... از جلوی پارکی رد شدیم که متوجه دختر کوچولویی مثل لنا شدم به راننده گفتم وایسه ... وقتی بیشتر دقت کردم لنا بود به نگهبانا دستور دادم لنا رو بیارند... وقتی لنا رو آوردند.. لنا گریه میکرد منو که دید پرید بغلم و با گفتند اینکه فکر کردم کسی منو دزدیده اعصابم خراب شد یعنی ات کجا بود... اگه بجای من کسی دیگه لنا رو میدزدید چی ....
- لنا ...
& بله دایی
- این اسباب بازی رو که برات گرفتم برو باهاش بازی کن...
& اخجون.. مرسی دایی ...
- لنا رو گذاشتم صندلی عقب ماشین و منتظر موندم ببینم ات میاد یا نه ...
ویو نیم ساعت بعد:
- اعصابم خراب شده بود ... پس این نگهداری از بچه بود... حواسم به لنا پرت شد که در ماشین با زرب باز شد ...ات بود لنا رو از ماشین پیاده کرد و بدون توجه بهم شروع به رفتن کرد ... از ماشین پیاده شدم و با گفتند اینکه ... یعنی نمیتونه پیش دایش باشه ... ات برگشت ... وقتی منو دید ... ترس توی چشماش میدیدم ... معلومه که باید بترسه...
به سمتش رفتم و با داد زدن سرش بغض کرد ... خواست حرف بزنه که زدم بهش گریش شدت گرفت و با دو ازمون دور شد ... نگاه به رفتن ات میکردم که لنا شروع کرد به گریه کردن ...
- لنا...
& اتمممووو چرا زدی( داد و گریه)
- لنا گریه نکن
& تو اونو زدی ازت بدم میادددد ( داد)
- لنا ساکت شو برو داخل ماشین ... ( یکمی داد)
& نمیرم نمیرم میخوام برم دنبال اتم... ( گریه شدید)
- لنا برو داخل ماشین ( داد)
- لنا با گریه رفت داخل ماشین ... خودمم سوار ماشین شدم که هنوزم لنا گریه میکرد این بدتر اعصابم رو خراب میکرد ...
- ماشین رو روشن کردم و با سرعت کمی حرکت میکردم ... به بستنی فروشی رسیدم ماشین رو پارک کردم تا برای لنا بستنی بخرم شاید بتونم از دلش در بیارم...
- بستنی رو خریدم و به سمت ماشین رفتم همین که در ماشین رو باز کردم لنا داشت با صدای بلند گریه میکرد بی توجه به کارش سوار ماشین شدم بستنی رو به سمتش گرفتم...
- لنا عزیزم بیا بخور..
&( پرت میکنه به سمت کوک) نمیخواممم ...
- لنا داری چیکار میکنی( داد)
& ( هقققققق) ات بجای من رزا رو بغل کرده ...
- رزا کیه.... نگاهی به ماشین جلو کردم که ات داخلش بود ... پسری کنارش بود و بچه ای هم توی بغلش ... اونا کینننن( عصبی)
- لنا پسره کیه..
& رزا اون ... ( اشاره به رزا) به ات داخل پارک گفت عموش از ات خوشش میاد ... الانممم حتما باهاش قرار میزاره... همین این کار ها هم تخسیر تویهههه( داد و گریه شدید)
- نمی دونم چرا این حرف لنا اعصابم خراب شد خواستم برم دنبال ات که ماشینه حرکت کرد ... با اعصابی که هر لحظه ممکن بود کاری کنم به سمت عمارت حرکت کردم ....
ویو دو ساعت بعد :
- لنا باهام حرف نمیزد همش گریه میکرد و میگفت ازم متنفره.... لنا میگفت ات فقدر رفته بود نرمش کنه ... من حتا نزاشتم ات حرفش رو بگه .. اعصابم از همه روز ها خراب تر بود ... هرکی پیشم میمومد در جا میکشتمش....
ویو ات...
ادامه دارد...🌔
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای❤️🔥🫀
×بله ...
رییس : ات نمیخوای بیای مغازه...
× ها ... بله بله اومدم...
× از روی تخت بلند شدم و لباسمو عوض کردم گوشیمو برداشتم و از خونه زدم بیرون یادم نبود امروز میخوام برم سر کار....
ویو کوک ( صبح):
- از سفر کاری برگشته بودم ... میخواستم برم دنبال لنا ... از جلوی پارکی رد شدیم که متوجه دختر کوچولویی مثل لنا شدم به راننده گفتم وایسه ... وقتی بیشتر دقت کردم لنا بود به نگهبانا دستور دادم لنا رو بیارند... وقتی لنا رو آوردند.. لنا گریه میکرد منو که دید پرید بغلم و با گفتند اینکه فکر کردم کسی منو دزدیده اعصابم خراب شد یعنی ات کجا بود... اگه بجای من کسی دیگه لنا رو میدزدید چی ....
- لنا ...
& بله دایی
- این اسباب بازی رو که برات گرفتم برو باهاش بازی کن...
& اخجون.. مرسی دایی ...
- لنا رو گذاشتم صندلی عقب ماشین و منتظر موندم ببینم ات میاد یا نه ...
ویو نیم ساعت بعد:
- اعصابم خراب شده بود ... پس این نگهداری از بچه بود... حواسم به لنا پرت شد که در ماشین با زرب باز شد ...ات بود لنا رو از ماشین پیاده کرد و بدون توجه بهم شروع به رفتن کرد ... از ماشین پیاده شدم و با گفتند اینکه ... یعنی نمیتونه پیش دایش باشه ... ات برگشت ... وقتی منو دید ... ترس توی چشماش میدیدم ... معلومه که باید بترسه...
به سمتش رفتم و با داد زدن سرش بغض کرد ... خواست حرف بزنه که زدم بهش گریش شدت گرفت و با دو ازمون دور شد ... نگاه به رفتن ات میکردم که لنا شروع کرد به گریه کردن ...
- لنا...
& اتمممووو چرا زدی( داد و گریه)
- لنا گریه نکن
& تو اونو زدی ازت بدم میادددد ( داد)
- لنا ساکت شو برو داخل ماشین ... ( یکمی داد)
& نمیرم نمیرم میخوام برم دنبال اتم... ( گریه شدید)
- لنا برو داخل ماشین ( داد)
- لنا با گریه رفت داخل ماشین ... خودمم سوار ماشین شدم که هنوزم لنا گریه میکرد این بدتر اعصابم رو خراب میکرد ...
- ماشین رو روشن کردم و با سرعت کمی حرکت میکردم ... به بستنی فروشی رسیدم ماشین رو پارک کردم تا برای لنا بستنی بخرم شاید بتونم از دلش در بیارم...
- بستنی رو خریدم و به سمت ماشین رفتم همین که در ماشین رو باز کردم لنا داشت با صدای بلند گریه میکرد بی توجه به کارش سوار ماشین شدم بستنی رو به سمتش گرفتم...
- لنا عزیزم بیا بخور..
&( پرت میکنه به سمت کوک) نمیخواممم ...
- لنا داری چیکار میکنی( داد)
& ( هقققققق) ات بجای من رزا رو بغل کرده ...
- رزا کیه.... نگاهی به ماشین جلو کردم که ات داخلش بود ... پسری کنارش بود و بچه ای هم توی بغلش ... اونا کینننن( عصبی)
- لنا پسره کیه..
& رزا اون ... ( اشاره به رزا) به ات داخل پارک گفت عموش از ات خوشش میاد ... الانممم حتما باهاش قرار میزاره... همین این کار ها هم تخسیر تویهههه( داد و گریه شدید)
- نمی دونم چرا این حرف لنا اعصابم خراب شد خواستم برم دنبال ات که ماشینه حرکت کرد ... با اعصابی که هر لحظه ممکن بود کاری کنم به سمت عمارت حرکت کردم ....
ویو دو ساعت بعد :
- لنا باهام حرف نمیزد همش گریه میکرد و میگفت ازم متنفره.... لنا میگفت ات فقدر رفته بود نرمش کنه ... من حتا نزاشتم ات حرفش رو بگه .. اعصابم از همه روز ها خراب تر بود ... هرکی پیشم میمومد در جا میکشتمش....
ویو ات...
ادامه دارد...🌔
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای❤️🔥🫀
- ۸۳.۲k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط