رمان جونکوک
🌖DARK WORLD{ part 1۳ }🌔
ویو ات:
× ساعت ۷ بود ... بعد از تموم شدن جارو در مغازه رو بستم ... و به سمت خونه حرکت کردم ... نگاهی به آسمون انداختم ... رنگ آسمون قرمز بود ... و این به این معنی بود که میخواست بارون بیاد ... پا تند کردم به سمت خونه که نم نم بارون به صورتم برخورد کرد ... همین که سرمو بالا آوردم بارون شدید تر شد طوری که حتا جلوم هم قابل دیدن نبود ... سریع دستمو بالای سرم گرفتم تا از این خیس تر نشم ولی فایده ای نداشت شروع کردم به دویدن... چند بار میخواستم لیز بخورم که به زور دیوار سر پا شدم .... همین که خواستم دوباره به دویدن ادامه بدم یک راست روی زمین فرود آمدم ... تمام جاهای بدنم درد میکرد شروع کردم با صدای بلند به گریه کردن... نگاهی به زانوی پام کردم که ازش خون میومدد... دستی بهش زدم که سوزش بدی نصیبم شد اشکام تند تند میریخت ... حتا نمی تونستم از جام بلند بشم ...
× با ناامید روی زمین نشسته بودم و گریه میکردم که نوری روی صورتم افتاد ... با دستم جلوی چشمامو گرفتم تا نور کم تر چشامو اذیت کنه...
× متوجه قطع شدن نور شدم... نگاهی به ماشینی که با نورش داشت اذیتم میکرد کردم .. فردی که نمی تونستم صورتش رو ببینم کنار ماشین مدل بالایی وایستاده بود ... معلوم بود توی پارکینگ شرکتی بود ...سوار ماشینش شد و به سمتم اومد ... هنوزم روی زمین بودم ... توان حرکت کردن دوباره رو نداشتم ... ماشین کنارم ترمز کشید و با پایین کشیدن شیشه ماشین نگاهی به داخلش انداختم ...
- سوار شو ...
× با صدای فردی که برام آشنا بود نگاهی سر سرکی به راننده ماشین انداختم ... اون اینجا چیکار میکرد... اصلا چرا اومده پیشم ... خواستم دوباره بلند بشم که دوباره سوزش بد زانوم روی زمین افتادم ...
- سوار شو ( یکمی داد)
× گمشووو
× حتا دوست نداشتم نگاش کنم از جام با کمک صندلی که کنارم بود بلند شدم شروع کردم لنگ لنگان به حرکت کردن ... سوزش پام و کمر دردیم طور بود که هر لحظه بزنم دوباره زیر گریه ...
× متوجه روشن شد ماشین شدم ... همین که با خودم گفتم رفت ... ماشینی جلوی پام ترمز کشید ..
- مگه بهت نمیگم سوار شو...
× ولم کن
× از ماشین پیاده شد و به سمتم اومد قدم به قدم به عقب حرکت کردم که به سمتم اومد و دستمو گرفت... دستمو پس زدم و با دو خواستم ازش دور بشم که از کمرم گرفت و منو گذاشت روی شونش ... انگار نه انگار ۴۵ کیلویم... در ماشین رو باز کرد و منو داخلش گذاشت ... خودشم سوار ماشین شد ... خواستم از ماشین پیاده بشم که در ماشین رو قفل کرد...
× درو باز کن ..
ـ بشین سرجات ...
× میگم درو باز کن... نمیفهمی... ( داد)
- نه ساکت باش ...
× چرا داری کمکم میکنی... ( داد)
- بخاطر مراقبت از لنا ...
× تشکر مراقبت از لنا رو ازت صبح دیدم .... ( داد)
- ات رو مخم نرو ... دیگه دوست ندارم درباره امروز چیزی بگی ...
× نمیخواممم...
× برگشتم به سمت در تا بازش کنم ولی هرچی تلاش کردم در باز نمیشد ... برگشتم که با...
ادامه دارد...🌔
دو پارت تقدیم نگاهتون😍❤️🔥
ویو ات:
× ساعت ۷ بود ... بعد از تموم شدن جارو در مغازه رو بستم ... و به سمت خونه حرکت کردم ... نگاهی به آسمون انداختم ... رنگ آسمون قرمز بود ... و این به این معنی بود که میخواست بارون بیاد ... پا تند کردم به سمت خونه که نم نم بارون به صورتم برخورد کرد ... همین که سرمو بالا آوردم بارون شدید تر شد طوری که حتا جلوم هم قابل دیدن نبود ... سریع دستمو بالای سرم گرفتم تا از این خیس تر نشم ولی فایده ای نداشت شروع کردم به دویدن... چند بار میخواستم لیز بخورم که به زور دیوار سر پا شدم .... همین که خواستم دوباره به دویدن ادامه بدم یک راست روی زمین فرود آمدم ... تمام جاهای بدنم درد میکرد شروع کردم با صدای بلند به گریه کردن... نگاهی به زانوی پام کردم که ازش خون میومدد... دستی بهش زدم که سوزش بدی نصیبم شد اشکام تند تند میریخت ... حتا نمی تونستم از جام بلند بشم ...
× با ناامید روی زمین نشسته بودم و گریه میکردم که نوری روی صورتم افتاد ... با دستم جلوی چشمامو گرفتم تا نور کم تر چشامو اذیت کنه...
× متوجه قطع شدن نور شدم... نگاهی به ماشینی که با نورش داشت اذیتم میکرد کردم .. فردی که نمی تونستم صورتش رو ببینم کنار ماشین مدل بالایی وایستاده بود ... معلوم بود توی پارکینگ شرکتی بود ...سوار ماشینش شد و به سمتم اومد ... هنوزم روی زمین بودم ... توان حرکت کردن دوباره رو نداشتم ... ماشین کنارم ترمز کشید و با پایین کشیدن شیشه ماشین نگاهی به داخلش انداختم ...
- سوار شو ...
× با صدای فردی که برام آشنا بود نگاهی سر سرکی به راننده ماشین انداختم ... اون اینجا چیکار میکرد... اصلا چرا اومده پیشم ... خواستم دوباره بلند بشم که دوباره سوزش بد زانوم روی زمین افتادم ...
- سوار شو ( یکمی داد)
× گمشووو
× حتا دوست نداشتم نگاش کنم از جام با کمک صندلی که کنارم بود بلند شدم شروع کردم لنگ لنگان به حرکت کردن ... سوزش پام و کمر دردیم طور بود که هر لحظه بزنم دوباره زیر گریه ...
× متوجه روشن شد ماشین شدم ... همین که با خودم گفتم رفت ... ماشینی جلوی پام ترمز کشید ..
- مگه بهت نمیگم سوار شو...
× ولم کن
× از ماشین پیاده شد و به سمتم اومد قدم به قدم به عقب حرکت کردم که به سمتم اومد و دستمو گرفت... دستمو پس زدم و با دو خواستم ازش دور بشم که از کمرم گرفت و منو گذاشت روی شونش ... انگار نه انگار ۴۵ کیلویم... در ماشین رو باز کرد و منو داخلش گذاشت ... خودشم سوار ماشین شد ... خواستم از ماشین پیاده بشم که در ماشین رو قفل کرد...
× درو باز کن ..
ـ بشین سرجات ...
× میگم درو باز کن... نمیفهمی... ( داد)
- نه ساکت باش ...
× چرا داری کمکم میکنی... ( داد)
- بخاطر مراقبت از لنا ...
× تشکر مراقبت از لنا رو ازت صبح دیدم .... ( داد)
- ات رو مخم نرو ... دیگه دوست ندارم درباره امروز چیزی بگی ...
× نمیخواممم...
× برگشتم به سمت در تا بازش کنم ولی هرچی تلاش کردم در باز نمیشد ... برگشتم که با...
ادامه دارد...🌔
دو پارت تقدیم نگاهتون😍❤️🔥
- ۷۳.۹k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط