My Vampire Mate Season 2 part : 44
با شوک به او خیره شد سپس او را دنبال کرد همانطور که به سمت اصطبل میرفت شروع به حرف زدن کرد
♤ میدونم که از جیمین عصبانی هستی بیشتر بخاطر اینه که بهت دروغ گفته یا فهمیدی چی هستی؟
+ نه بخاطر چیزی که هستم ، بخاطر چیزی که مردمت بنظر میریسه فکر میکنن من هستم ، در مورد عصبانیتم در مورد هر دوش به یه اندازه عصبانیم
♤ اون به دلیلی دروغ گفته ، اون یه مرد متقلب نیست در واقع کاملا برعکسشه ولی داره تموم تلاششو میکنه که تو رو کنار خودش نگه داره و تو جفتشی
+ جفت ، جفت مزخرف دیگه از شنیدنش خسته شدم!
♤ به جیمین هشدار دادم که لجبازی نکنه و کارای احمقانه انجام نده و بنظر میرسه که باید همینو به توام بگم
چشمانش با خشم نقرهای شد
تهیونگ یهویی ارنجش را گرفت او را به سمت اصطبل راهنمایی کرد
♤ بزار جزئیاتو بزاریم کنار و بریم سر اصل مطلب اون نمیذاره بری ، خانوادت میخوان برت گردونن بخاطر همین جنگ در میگیره مگر اینکه متقاعدشون کنی که نجنگن
♤ تو متوجه نیستی
اِما غرید : + این مشکل من نیست ، چون من نمیخوامش!
دستش را ازاد کرد
+ و لیکای بعدی که آرنجمو بگیره دستشو از دست میده
جلو تر از او به سمت غرفه ها رفت انگار دقیقا میدونست هدیهاش چیست
بدون توجه به او ایستاد و با دستانش پوزهی مادیانی که قبلا دیده بود را نوازش کرد
برای اِما عجیب بود که به چنین چیزی جذب میشد
لعنت به حرص و طمع والکری
چشمانش را بسمت اسب رفت و زمزمه کرد
+ سلام خوشگه ، تو خوشگلی مگه نه؟
جوری نگاهش میکرد که انگار عاشق اسب است
تهیونگ با احساس غیر منطقی که دلش نمیخواست لحظه اش را با اسب قطع کند ادامه داد
♤ فکر میکردم خونآشام ها توانایی ذاتی توی عبور از این مزخرفات دارن اون نمیزاره بری ، اون یه مرد ثروتمند و جذابه که تا اخر عمرت هر چی بخوای بهت میده و ازت محافظت میکنه تمام کاری که باید بکنی پذیرفتنشه
+ ببین تهیونگ من هیچوقت واقع بین نبودم
با پاهایی کشیده پشت اصطبل ایستاد انگار هزاران بار انجا بوده
دستش را از زیر گردن اسب رد کرد تا صورتش را نوازش کند
+ من میتونم بیشترشو تظاهر کنم ، میتونم تظاهر کنم که از فریبکاری جیمین دلخور نشدم ، میتونم تظاهر کنم اینجا رو بیشتر از خونهی خودم و کشور خودم دوست دارم و حتی میتونم این حقیقت که سنش چند برابر سن منه رو نادیده بگیرم ، ولی نمیتونم تظاهر کنم که کل قبیلش ازم متنفر نیستن یا یه لیکا بهم حمله نمیکنه و نمیتونم تظاهر کنم که خانوادم اونو میپذیرن چون هرگز جیمینو نمیپذیرن و در حال مجبور میشم بینشون یکیو انتخاب کنم
در حالی که حرف میزد حالت صورتش به آرامی از خشم به سردی گرایید
نصف این مجرا را به تهیونگ نمیگفت
چشمانش خالی بود
جفت جیمین مثل یک روح سرد شد
مثل نگاه ماریا
♤ چه اتفاقی دیگهای افتاد؟ چه چیز دیگهای ناراحتت کرده؟
+ این فقط....همه چیز....غیر قابل تحمله
♤ چی؟
سرش را تکون داد و صورتش سخت شد
+ من یه فرد تو دارم که حتی نمیشناسمت ، ناگفته نمونه که تو بهترین دوست جیمینی چیز دیگه ای بهت نمیگم
♤ میتونی بهم اعتماد کنی چیزی که تو ازم نخوایو به جیمین نمیگم
+ متاسفم ولی در حال حاضر یه لیکا تو لیست افراد مورد اعتمادم نیست با همهی اون دروغ ها و خفه کردنای آزاردهنده
تهیونگ میدونست که به کار جیمین نیز اشاره میکند
♤ تو از خودت در متقابل کاساندرا محافظت کردی
+ دلم نمیخواد جایی زندگی کنم که لازم باشه از خودم به این نحو محافظت کنم ، دلم نمیخواد جایی باشم بهم حمله بشه و اذیت بشم
تهیونگ یونجهای را جلوی اسب ریخت
اینم از پارت دوم عزیزان فعلا فقط تونستم واستون دو تا پارت بنویسم لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه عزیزان از دو تا پارت قشنگ حمایت کنید
و اینکه قرار تا آخر هفته نباشم بهتون تو استوری قبلاً گفتم عزیزان گلم ممنون که درک میکنین
شبتون بخیر 🌌 🌛✨
♤ میدونم که از جیمین عصبانی هستی بیشتر بخاطر اینه که بهت دروغ گفته یا فهمیدی چی هستی؟
+ نه بخاطر چیزی که هستم ، بخاطر چیزی که مردمت بنظر میریسه فکر میکنن من هستم ، در مورد عصبانیتم در مورد هر دوش به یه اندازه عصبانیم
♤ اون به دلیلی دروغ گفته ، اون یه مرد متقلب نیست در واقع کاملا برعکسشه ولی داره تموم تلاششو میکنه که تو رو کنار خودش نگه داره و تو جفتشی
+ جفت ، جفت مزخرف دیگه از شنیدنش خسته شدم!
♤ به جیمین هشدار دادم که لجبازی نکنه و کارای احمقانه انجام نده و بنظر میرسه که باید همینو به توام بگم
چشمانش با خشم نقرهای شد
تهیونگ یهویی ارنجش را گرفت او را به سمت اصطبل راهنمایی کرد
♤ بزار جزئیاتو بزاریم کنار و بریم سر اصل مطلب اون نمیذاره بری ، خانوادت میخوان برت گردونن بخاطر همین جنگ در میگیره مگر اینکه متقاعدشون کنی که نجنگن
♤ تو متوجه نیستی
اِما غرید : + این مشکل من نیست ، چون من نمیخوامش!
دستش را ازاد کرد
+ و لیکای بعدی که آرنجمو بگیره دستشو از دست میده
جلو تر از او به سمت غرفه ها رفت انگار دقیقا میدونست هدیهاش چیست
بدون توجه به او ایستاد و با دستانش پوزهی مادیانی که قبلا دیده بود را نوازش کرد
برای اِما عجیب بود که به چنین چیزی جذب میشد
لعنت به حرص و طمع والکری
چشمانش را بسمت اسب رفت و زمزمه کرد
+ سلام خوشگه ، تو خوشگلی مگه نه؟
جوری نگاهش میکرد که انگار عاشق اسب است
تهیونگ با احساس غیر منطقی که دلش نمیخواست لحظه اش را با اسب قطع کند ادامه داد
♤ فکر میکردم خونآشام ها توانایی ذاتی توی عبور از این مزخرفات دارن اون نمیزاره بری ، اون یه مرد ثروتمند و جذابه که تا اخر عمرت هر چی بخوای بهت میده و ازت محافظت میکنه تمام کاری که باید بکنی پذیرفتنشه
+ ببین تهیونگ من هیچوقت واقع بین نبودم
با پاهایی کشیده پشت اصطبل ایستاد انگار هزاران بار انجا بوده
دستش را از زیر گردن اسب رد کرد تا صورتش را نوازش کند
+ من میتونم بیشترشو تظاهر کنم ، میتونم تظاهر کنم که از فریبکاری جیمین دلخور نشدم ، میتونم تظاهر کنم اینجا رو بیشتر از خونهی خودم و کشور خودم دوست دارم و حتی میتونم این حقیقت که سنش چند برابر سن منه رو نادیده بگیرم ، ولی نمیتونم تظاهر کنم که کل قبیلش ازم متنفر نیستن یا یه لیکا بهم حمله نمیکنه و نمیتونم تظاهر کنم که خانوادم اونو میپذیرن چون هرگز جیمینو نمیپذیرن و در حال مجبور میشم بینشون یکیو انتخاب کنم
در حالی که حرف میزد حالت صورتش به آرامی از خشم به سردی گرایید
نصف این مجرا را به تهیونگ نمیگفت
چشمانش خالی بود
جفت جیمین مثل یک روح سرد شد
مثل نگاه ماریا
♤ چه اتفاقی دیگهای افتاد؟ چه چیز دیگهای ناراحتت کرده؟
+ این فقط....همه چیز....غیر قابل تحمله
♤ چی؟
سرش را تکون داد و صورتش سخت شد
+ من یه فرد تو دارم که حتی نمیشناسمت ، ناگفته نمونه که تو بهترین دوست جیمینی چیز دیگه ای بهت نمیگم
♤ میتونی بهم اعتماد کنی چیزی که تو ازم نخوایو به جیمین نمیگم
+ متاسفم ولی در حال حاضر یه لیکا تو لیست افراد مورد اعتمادم نیست با همهی اون دروغ ها و خفه کردنای آزاردهنده
تهیونگ میدونست که به کار جیمین نیز اشاره میکند
♤ تو از خودت در متقابل کاساندرا محافظت کردی
+ دلم نمیخواد جایی زندگی کنم که لازم باشه از خودم به این نحو محافظت کنم ، دلم نمیخواد جایی باشم بهم حمله بشه و اذیت بشم
تهیونگ یونجهای را جلوی اسب ریخت
اینم از پارت دوم عزیزان فعلا فقط تونستم واستون دو تا پارت بنویسم لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه عزیزان از دو تا پارت قشنگ حمایت کنید
و اینکه قرار تا آخر هفته نباشم بهتون تو استوری قبلاً گفتم عزیزان گلم ممنون که درک میکنین
شبتون بخیر 🌌 🌛✨
- ۱۱.۳k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط