{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۴۸: اگه دلت برام تنگ شد… زنگ بزن(بخش اول)
سوآ تازه دستگیره‌ی ماشین را گرفته بود که ناگهانی خشکش زد.
چشم‌هایش گرد شد.
— «وایسا…!»
هوسوک که نصفه داخل ماشین بود ترسیده برگشت.
— «چی شده؟!»
سوآ با وحشت به جونگ‌کوک نگاه کرد.
— «من شماره‌تو ندارم!»
سکوت*
جونگ‌کوک چند ثانیه فقط خیره نگاهش کرد.
بعد ناگهانی خندید.
بلند.
آن‌قدر که حتی محافظ‌های دورتر هم شوکه نگاهش کردند.
ولیعهد داشت می‌خندید.
آن هم وسط بحران سیاسی و آدم‌ربایی و خیانت داخلی.
سوآ با حرص گفت:
— «نخند! این فاجعه‌ست!»
جونگ‌کوک هنوز لبخند داشت.
— «درسته. چطور قراره شب و روز مزاحمم بشی؟»
— «جونگ‌کوک!»
هوسوک زیرلب گفت:
— «من چرا حس می‌کنم اضافه‌ام؟»
سوآ سریع برگشت سمت جونگ‌کوک و تقریباً جلویش ایستاد.
— «شماره‌تو بده سریع.»
جونگ‌کوک گوشی خودش را درآورد.
— «گوشیت کو؟»
سوآ مکث کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— «…فکر کنم آدم‌رباها نابودش کردن.»
جونگ‌کوک آه کوتاهی کشید.
— «فردا برات یکی جدید می‌فرستم.»
بعد گوشی سوآ… یعنی فعلاً گوشی هوسوک را گرفت و شماره‌اش را ذخیره کرد.
اسم مخاطب؟
سوآ یواشکی نگاه کرد.
و بلافاصله صورتش قرمز شد.
My SuA❤
— «تو واقعاً خجالت نمی‌کشی؟!»
جونگ‌کوک کاملاً خونسرد:
— «نه.»
— «این قلب چیه؟!»
— «می‌خواستم سه تا بذارم.»
هوسوک از دور داد زد:
— «من هنوز زنده‌ام لطفاً»
سوآ خنده‌اش گرفت.
ولی وقتی گوشی را پس گرفت…
لبخندش آرام آرام محو شد.
چون این بار خداحافظی واقعی بود.
جونگ‌کوک هم فهمید.
چشم‌هایش دوباره آرام و سنگین شد.
سوآ خیلی آهسته گفت:
— «پس… میرم.»
جونگ‌کوک یک قدم جلو آمد.
انگشت‌هایش آرام زیر چانه‌ی سوآ نشست.
— «به محض رسیدن زنگ بزن.»
سوآ سر تکان داد.
ولی پاهایش تکان نخورد.
جونگ‌کوک با نگاه خسته و آرامی زمزمه کرد:
— «چرا هنوز نرفتی؟»
سوآ لبش را گاز گرفت.
بعد ناگهانی خودش را در آغوشش انداخت.
جونگ‌کوک انگار اصلاً منتظر همین بود.
فوراً محکم بغلش کرد.
سوآ صدای قلبش را می‌شنید.
این مرد همیشه موقع بغل کردن انگار می‌ترسید او را از دست بدهد.
سوآ آرام گفت:
— «مواظب باش.»
— «تو هم.»
— «دعوا نکن.»
— «قول نمیدم.»
سوآ خندید.
بعد خیلی آرام سرش را بالا آورد.
نگاهشان قفل شد.
و این بار بوسه‌شان طولانی‌تر بود.
بوسه‌ی آدم‌هایی که می‌دانند مجبورند از هم دور شوند…
حتی اگر کوتاه باشد.
وقتی از هم فاصله گرفتند، نفس هردوشان کمی نامنظم شده بود.
هوسوک دو دستش را روی چشمش گذاشته بود.
— «من واقعاً آسیب روحی دیدم.»
جونگ‌کوک بدون نگاه کردن گفت:
— «هنوزم میتونی بری.»
— «ماشین منو پس بده اول.»
سوآ خندان بالاخره عقب رفت.
و این بار سوار ماشین شد.
در که بسته شد، جونگ‌کوک هنوز همان‌جا ایستاده بود.
تا آخرین لحظه.
تا وقتی ماشین از دروازه‌های قصر خارج شد.
و حتی بعدش هم تکان نخورد.
انگار یک تکه از خودش را همراه آن ماشین فرستاده بود.
(پایان بخش اول)
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت 48(بخش دوم):
70 لایک
23 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
دیدگاه ها (۲۶)

#تاج_و_طوفانپارت ۴۸: اگه دلت برام تنگ شد… زنگ بزن(بخش دوم)چن...

#تاج_و_طوفانپارت ۴۹: برادر زنصدای موج‌ها آرام به ساحل می‌خور...

#تاج_و_طوفانپارت ۴۷: برگرد پیشمهوای شب سرد بود.حیاط پشتی قصر...

فیک نویسه تازه شروع کرده به نوشتن حمایتش کنید🎀✨https://wisgo...

ناپلئون گمشده (فصل اول)

تو مال منی...p5

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط