#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۴۹: برادر زن
صدای موجها آرام به ساحل میخورد.
سوآ روی شنها نشسته بود، گوشی را کنار گوشش نگه داشته بود و لبخند کمرنگی روی لبش بود.
آن طرف خط…
جونگکوک چند ثانیه ساکت بود.
بعد ناگهانی با لحنی کاملاً مشکوک گفت:
— «دلت برام تنگ شده بود که زنگ زدی؟»
سوآ فوراً صاف نشست.
— «چی؟ نه!»
جونگکوک خندید.
— «پس چرا زنگ زدی؟»
— «فقط میخواستم بگم رسیدیم!»
— «میتونستی پیام بدی.»
— «گوشی ندارم هنوز!»
— «پس یعنی مجبور شدی زنگ بزنی چون دلت تنگ شده بود.»
سوآ دهانش باز ماند.
— «نهههههه!»
جونگکوک با همان خنده آرام گفت:
— «باشه. هرچی تو بگی.»
سوآ زیر لب غر زد:
— «چقدر اعصاب خوردکنی…»
— «الان که تازه شروع کردم.»
سوآ چشمهایش را تنگ کرد.
— «جونگکوک.»
— «هوم؟»
— «دارم جدی میگم.»
— «منم جدیام.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد ناگهانی جونگکوک گفت:
— «گوشیو بده به برادر زنم.»
سوآ یخ زد.
— «چییییییییییییییییی؟؟؟؟»
جونگکوک با خونسردی کامل:
— «شنیدی دیگه.»
— «تو کی رو گفتی؟!»
— «برادر زنم.»
— «جونگکووووک!»
— «بدو دیگه بده گوشی رو.»
سوآ با صورت کاملاً قرمز برگشت سمت هوسوک.
هوسوک داشت در کلبه را باز میکرد.
— «اوپا…»
— «هوم؟»
— «جونگکوک میگه باهات حرف داره.»
هوسوک اخم کرد.
— «با من؟ چرا؟»
سوآ گوشی را جلو برد.
— «نمیدونم ولی یه چیز عجیب گفت.»
هوسوک گوشی را گرفت.
— «الو؟»
جونگکوک همان لحظه با صدای آرام و بینهایت شیطنتآمیز گفت:
— «سلام برادر زن.»
سکوت*
طولانی.
سوآ که کنارشان ایستاده بود فوراً صورتش را با دست پوشاند.
هوسوک آرام پلک زد.
بعد خیلی آهسته گفت:
— «ببخشید… چی گفتی؟»
جونگکوک کاملاً جدی تکرار کرد:
— «گفتم سلام برادر زن.»
سوآ:
«یا خدا من الان میمیرم.»
هوسوک چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد خیلی آهسته برگشت به سوآ نگاه کرد.
سوآ فوراً پشتش را کرد.
— «من هیچ دخالتی ندارم.»
هوسوک دوباره گوشی را نزدیک گوشش برد.
— «ولیعهد.»
— «بله؟»
— «میخوای بمیری؟»
جونگکوک خندید.
— «فکر نمیکنم.»
— «تو الان منو برادر زن صدا زدی.»
— «خب واقعیتو گفتم.»
— «میگه واقعیتو گفتم.»
هوسوک با ناباوری خندید.
— «تو خیلی جلو جلو میریا.»
جونگکوک آرام گفت:
— «من فقط برنامهریزی بلندمدت دارم.»
سوآ از دور:
— «جونگکووووک!»
جونگکوک بیتوجه ادامه داد:
— «راستی برادر زن.»
هوسوک دندانهایش را به هم فشار داد.
— «نگو.»
— «مراقب سوآی من هستی دیگه؟»
اشتباه.
بزرگ.
مرگبار.
هوسوک ناگهانی صاف ایستاد.
— «سوآی تو؟؟»
سوآ:
— «اوه نه…»
جونگکوک با همان آرامش مرگبار:
— «آره.»
— «اون خواهر منه.»
— «میدونم.»
— «تو چرا هی میگی سوآی من؟»
— «چون هست.»
سوآ رسماً داشت از خجالت میمرد.
هوسوک چند ثانیه ساکت ماند.
بعد گفت:
— «باشه.»
جونگکوک:
— «هوم؟»
— «از فردا بهت میگم داماد.»
سوآ:
— «چییییییی؟!»
جونگکوک خندید.
— «قبول دارم.»
سوآ دو دستش را روی صورتش گذاشت.
— «شما دوتا دیوونهاید!»
هوسوک ادامه داد:
— «ولی یه قانون داریم.»
جونگکوک آرام گفت:
— «بگو.»
— «اگه خواهرم گریه کنه…»
— «نمیکنه.»
— «اگه بکنه…»
— «نمیکنه.»
— «اگه بکنه…»
— «باشه ادامه بده.»
هوسوک نفس عمیقی کشید.
— «خودم میام قصر و جلوی همه دعوات میکنم.»
جونگکوک مکث کرد.
بعد گفت:
— «قبوله.»
— «جدی؟»
— «آره.»
— «این راحت بود.»
جونگکوک خیلی آرام اضافه کرد:
— «چون قبلش خودم نصف قصر رو منفجر کردم.»
سوآ:
— «لطفاً تروریستی رفتار نکنین»
هوسوک خندید.
بعد گوشی را به سوآ برگرداند.
— «بیا.»
سوآ گوشی را گرفت.
صدای خندهی جونگکوک هنوز میآمد.
سوآ زیر لب گفت:
— «تو عمداً میخواستی منو خجالت بدی.»
جونگکوک آرام گفت:
— «کاملاً.»
— «خیلی بدی.»
— «ولی هنوز دوستم داری.»
سوآ مکث کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— «آره.»
آن طرف خط چند ثانیه سکوت شد.
و بعد جونگکوک خیلی نرم گفت:
— «شب بخیر سوآ.»
سوآ به دریا نگاه کرد.
— «شب بخیر...»
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
70 لایک
23 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
پارت ۴۹: برادر زن
صدای موجها آرام به ساحل میخورد.
سوآ روی شنها نشسته بود، گوشی را کنار گوشش نگه داشته بود و لبخند کمرنگی روی لبش بود.
آن طرف خط…
جونگکوک چند ثانیه ساکت بود.
بعد ناگهانی با لحنی کاملاً مشکوک گفت:
— «دلت برام تنگ شده بود که زنگ زدی؟»
سوآ فوراً صاف نشست.
— «چی؟ نه!»
جونگکوک خندید.
— «پس چرا زنگ زدی؟»
— «فقط میخواستم بگم رسیدیم!»
— «میتونستی پیام بدی.»
— «گوشی ندارم هنوز!»
— «پس یعنی مجبور شدی زنگ بزنی چون دلت تنگ شده بود.»
سوآ دهانش باز ماند.
— «نهههههه!»
جونگکوک با همان خنده آرام گفت:
— «باشه. هرچی تو بگی.»
سوآ زیر لب غر زد:
— «چقدر اعصاب خوردکنی…»
— «الان که تازه شروع کردم.»
سوآ چشمهایش را تنگ کرد.
— «جونگکوک.»
— «هوم؟»
— «دارم جدی میگم.»
— «منم جدیام.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد ناگهانی جونگکوک گفت:
— «گوشیو بده به برادر زنم.»
سوآ یخ زد.
— «چییییییییییییییییی؟؟؟؟»
جونگکوک با خونسردی کامل:
— «شنیدی دیگه.»
— «تو کی رو گفتی؟!»
— «برادر زنم.»
— «جونگکووووک!»
— «بدو دیگه بده گوشی رو.»
سوآ با صورت کاملاً قرمز برگشت سمت هوسوک.
هوسوک داشت در کلبه را باز میکرد.
— «اوپا…»
— «هوم؟»
— «جونگکوک میگه باهات حرف داره.»
هوسوک اخم کرد.
— «با من؟ چرا؟»
سوآ گوشی را جلو برد.
— «نمیدونم ولی یه چیز عجیب گفت.»
هوسوک گوشی را گرفت.
— «الو؟»
جونگکوک همان لحظه با صدای آرام و بینهایت شیطنتآمیز گفت:
— «سلام برادر زن.»
سکوت*
طولانی.
سوآ که کنارشان ایستاده بود فوراً صورتش را با دست پوشاند.
هوسوک آرام پلک زد.
بعد خیلی آهسته گفت:
— «ببخشید… چی گفتی؟»
جونگکوک کاملاً جدی تکرار کرد:
— «گفتم سلام برادر زن.»
سوآ:
«یا خدا من الان میمیرم.»
هوسوک چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد خیلی آهسته برگشت به سوآ نگاه کرد.
سوآ فوراً پشتش را کرد.
— «من هیچ دخالتی ندارم.»
هوسوک دوباره گوشی را نزدیک گوشش برد.
— «ولیعهد.»
— «بله؟»
— «میخوای بمیری؟»
جونگکوک خندید.
— «فکر نمیکنم.»
— «تو الان منو برادر زن صدا زدی.»
— «خب واقعیتو گفتم.»
— «میگه واقعیتو گفتم.»
هوسوک با ناباوری خندید.
— «تو خیلی جلو جلو میریا.»
جونگکوک آرام گفت:
— «من فقط برنامهریزی بلندمدت دارم.»
سوآ از دور:
— «جونگکووووک!»
جونگکوک بیتوجه ادامه داد:
— «راستی برادر زن.»
هوسوک دندانهایش را به هم فشار داد.
— «نگو.»
— «مراقب سوآی من هستی دیگه؟»
اشتباه.
بزرگ.
مرگبار.
هوسوک ناگهانی صاف ایستاد.
— «سوآی تو؟؟»
سوآ:
— «اوه نه…»
جونگکوک با همان آرامش مرگبار:
— «آره.»
— «اون خواهر منه.»
— «میدونم.»
— «تو چرا هی میگی سوآی من؟»
— «چون هست.»
سوآ رسماً داشت از خجالت میمرد.
هوسوک چند ثانیه ساکت ماند.
بعد گفت:
— «باشه.»
جونگکوک:
— «هوم؟»
— «از فردا بهت میگم داماد.»
سوآ:
— «چییییییی؟!»
جونگکوک خندید.
— «قبول دارم.»
سوآ دو دستش را روی صورتش گذاشت.
— «شما دوتا دیوونهاید!»
هوسوک ادامه داد:
— «ولی یه قانون داریم.»
جونگکوک آرام گفت:
— «بگو.»
— «اگه خواهرم گریه کنه…»
— «نمیکنه.»
— «اگه بکنه…»
— «نمیکنه.»
— «اگه بکنه…»
— «باشه ادامه بده.»
هوسوک نفس عمیقی کشید.
— «خودم میام قصر و جلوی همه دعوات میکنم.»
جونگکوک مکث کرد.
بعد گفت:
— «قبوله.»
— «جدی؟»
— «آره.»
— «این راحت بود.»
جونگکوک خیلی آرام اضافه کرد:
— «چون قبلش خودم نصف قصر رو منفجر کردم.»
سوآ:
— «لطفاً تروریستی رفتار نکنین»
هوسوک خندید.
بعد گوشی را به سوآ برگرداند.
— «بیا.»
سوآ گوشی را گرفت.
صدای خندهی جونگکوک هنوز میآمد.
سوآ زیر لب گفت:
— «تو عمداً میخواستی منو خجالت بدی.»
جونگکوک آرام گفت:
— «کاملاً.»
— «خیلی بدی.»
— «ولی هنوز دوستم داری.»
سوآ مکث کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— «آره.»
آن طرف خط چند ثانیه سکوت شد.
و بعد جونگکوک خیلی نرم گفت:
— «شب بخیر سوآ.»
سوآ به دریا نگاه کرد.
— «شب بخیر...»
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
70 لایک
23 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
- ۵.۰k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط