#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۴۸: اگه دلت برام تنگ شد… زنگ بزن(بخش دوم)
چند دقیقه بعد…
داخل ماشین آرام بود.
سوآ سرش را به شیشه تکیه داده بود و نور چراغهای شهر از روی صورتش رد میشد.
هوسوک یک نگاه به او انداخت.
— «حالت خوبه؟»
سوآ لبخند کوچکی زد.
— «هوم.»
چند ثانیه سکوت ماند.
بعد سوآ آرام گفت:
— «میشه بریم یه جا؟»
هوسوک فوری:
— «هرجا خواهرم بگه.»
سوآ نگاهش را از پنجره گرفت.
و خیلی آرام گفت:
— «یه کلبه کوچیک کنار ساحل.»
هوسوک لبخند زد.
آن مدل لبخند گرم و مهربانی که فقط برای سوآ داشت.
— «به روی چشم.»
بعد دستی روی سرش کشید.
سوآ خودش را جمع کرد داخل بغلش و هوسوک آرام او را بغل کرد.
دستش بین موهایش حرکت کرد و آرام بوسهای روی سرش گذاشت.
— «دیگه هیچکس نمیتونه بهت آسیب بزنه.»
سوآ خندید.
— «تو چرا امروز اینقدر احساسی شدی؟»
— «خواهرمو دزدیدن. اجازه بده دراماتیک باشم.»
سوآ زد زیر خنده.
و بعد از آن کابوسها…
واقعاً احساس امنیت کرد.
حدود دو ساعت بعد…
ماشین جلوی کلبهای کوچک کنار ساحل ایستاد.
صدای موجها در تاریکی شب میپیچید.
هوا بوی نمک و دریا میداد.
سوآ آرام از ماشین پیاده شد.
چشمهایش برق زد.
— «وای…»
کلبه کوچک بود.
چوبی.
گرم.
و درست روبهروی ساحل.
هوسوک با افتخار گفت:
— «خانوادگیه. کسی اینجا پیدامون نمیکنه.»
سوآ لبخند زد.
و ناگهانی یاد چیزی افتاد.
— «گوشی!»
هوسوک گوشی را به او داد.
سوآ فوری شماره جونگکوک را گرفت.
فقط یک بوق خورد.
— «رسیدی؟»
حتی سلام هم نکرد.
سوآ ناخودآگاه لبخند زد.
— «آره.»
صدای جونگکوک کمی آرامتر شد.
— «خوبی؟»
— «هوم… اینجا قشنگه.»
— «کجایی؟»
سوآ به موجها نگاه کرد.
— «یه کلبه کنار ساحل.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جونگکوک خیلی آرام گفت:
— «الان بیشتر دلم خواست کنارت باشم.»
سوآ آرام روی شنها نشست.
— «جلسه فردا… حالت خوبه؟»
صدای جونگکوک این بار سردتر شد.
آن لحن ولیعهد برگشته بود.
— «فردا بعضیا قراره آرزو کنن هیچوقت اسم تو رو نشنیده بودن.»
سوآ تقریباً توانست اخم خطرناک صورتش را تصور کند.
بعد اما صدایش دوباره نرم شد.
— «ولی الان فقط میخوام صداتو بشنوم.»
و سوآ خندید.
آرام.
گرم.
خوشحال.
در حالی که موجهای دریا به ساحل میخوردند…
و مردی در آن سوی شهر
وسط قصر پر از دشمن،
فقط داشت به صدای او گوش میداد.
[ادامه دارد...]
(پایان بخش دوم)
***
شرایط پارت بعد:
70 لایک
23 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
پارت ۴۸: اگه دلت برام تنگ شد… زنگ بزن(بخش دوم)
چند دقیقه بعد…
داخل ماشین آرام بود.
سوآ سرش را به شیشه تکیه داده بود و نور چراغهای شهر از روی صورتش رد میشد.
هوسوک یک نگاه به او انداخت.
— «حالت خوبه؟»
سوآ لبخند کوچکی زد.
— «هوم.»
چند ثانیه سکوت ماند.
بعد سوآ آرام گفت:
— «میشه بریم یه جا؟»
هوسوک فوری:
— «هرجا خواهرم بگه.»
سوآ نگاهش را از پنجره گرفت.
و خیلی آرام گفت:
— «یه کلبه کوچیک کنار ساحل.»
هوسوک لبخند زد.
آن مدل لبخند گرم و مهربانی که فقط برای سوآ داشت.
— «به روی چشم.»
بعد دستی روی سرش کشید.
سوآ خودش را جمع کرد داخل بغلش و هوسوک آرام او را بغل کرد.
دستش بین موهایش حرکت کرد و آرام بوسهای روی سرش گذاشت.
— «دیگه هیچکس نمیتونه بهت آسیب بزنه.»
سوآ خندید.
— «تو چرا امروز اینقدر احساسی شدی؟»
— «خواهرمو دزدیدن. اجازه بده دراماتیک باشم.»
سوآ زد زیر خنده.
و بعد از آن کابوسها…
واقعاً احساس امنیت کرد.
حدود دو ساعت بعد…
ماشین جلوی کلبهای کوچک کنار ساحل ایستاد.
صدای موجها در تاریکی شب میپیچید.
هوا بوی نمک و دریا میداد.
سوآ آرام از ماشین پیاده شد.
چشمهایش برق زد.
— «وای…»
کلبه کوچک بود.
چوبی.
گرم.
و درست روبهروی ساحل.
هوسوک با افتخار گفت:
— «خانوادگیه. کسی اینجا پیدامون نمیکنه.»
سوآ لبخند زد.
و ناگهانی یاد چیزی افتاد.
— «گوشی!»
هوسوک گوشی را به او داد.
سوآ فوری شماره جونگکوک را گرفت.
فقط یک بوق خورد.
— «رسیدی؟»
حتی سلام هم نکرد.
سوآ ناخودآگاه لبخند زد.
— «آره.»
صدای جونگکوک کمی آرامتر شد.
— «خوبی؟»
— «هوم… اینجا قشنگه.»
— «کجایی؟»
سوآ به موجها نگاه کرد.
— «یه کلبه کنار ساحل.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جونگکوک خیلی آرام گفت:
— «الان بیشتر دلم خواست کنارت باشم.»
سوآ آرام روی شنها نشست.
— «جلسه فردا… حالت خوبه؟»
صدای جونگکوک این بار سردتر شد.
آن لحن ولیعهد برگشته بود.
— «فردا بعضیا قراره آرزو کنن هیچوقت اسم تو رو نشنیده بودن.»
سوآ تقریباً توانست اخم خطرناک صورتش را تصور کند.
بعد اما صدایش دوباره نرم شد.
— «ولی الان فقط میخوام صداتو بشنوم.»
و سوآ خندید.
آرام.
گرم.
خوشحال.
در حالی که موجهای دریا به ساحل میخوردند…
و مردی در آن سوی شهر
وسط قصر پر از دشمن،
فقط داشت به صدای او گوش میداد.
[ادامه دارد...]
(پایان بخش دوم)
***
شرایط پارت بعد:
70 لایک
23 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
- ۸.۳k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط