دیگر حتی حوصله‌ی فریاد های بی‌صدایم را نیز ندارمتنها

دیگر حتی حوصله‌ی فریاد های بی‌صدایم را نیز ندارم..تنها ؛

دیگر حتی حوصله‌ی فریاد های بی‌صدایم را نیز ندارم..تنها ؛ دلم سکوت میخواهد ، سکوتی که رنگ آرامش ، طعم حال‌خوب و عطر خنک زمستان را بدهد...دلم نگاه کردن به سیاهی را میخواهد ؛ سیاهی ، تاریکی ، پوچی ، حقیقتش دلم بستن چشمانم تا ابد میخواهد ؛
گاه آرزو میکنم ، کاش میشد ، چشمانم را ببندمو به آغوش سردِ عجل روَم ، به اعماق خاک ها روَمو بعد از مدتی ، دوباره سرِپا شوم ، خاک هایم را بتکانم ؛ اگر خواستم دوباره نفس کِشم و اگر نه ، برای همیشه خواب را مهمان چشمانم کنم ؛، اما حیف است که این ، خوابی بیش نیست ؛
حال دُوباره زمان بستنِ پلک هایم رسیده ، امید دارم که دیگر رنگِ روشنایی را نبینم ، مَگر ، در پشت دو پلکم...
دیدگاه ها (۰)

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①_بخش دوم_متاسفانه شمشیرباز خوبی...

نمیدانم که چه بلایی بر سرم آمده است . نمیتوانم خود را از این...

در من زني است كه هرروز با ترسي ناشناخته از او دست و پنجه نرم...

و من میبینمش استاده آن سوتر بغل بگشوده من را سوی خود میخواند...

✦ستارگانی در سایه✦ پارت دوازده ام

آرام آرام جلو میرم جمعیت مرا هل میدهنداز لابه لای میله ها هم...

«وقتی فرشته ای آرزو میکند » دست غبار گرفته ام را با انگشت...

عشق و غرور p20

و من بارها رفته‌ام توی اتاق انتهایی و او را - که با سری افتا...

هم اتاقی قدیمی -پارت-۳۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط