قلب های مرده پارت ۵۴
قلب های مرده پارت ۵۴
دویدم توی تاریکی باغ عمارت، پاهام روی چمنهای خیس میلغزید، قلبم داشت از سینهام بیرون میزد. صدای نفسهای خودم توی سکوت شب، بلندتر از هر چیزی بود. از کنار استخر رد شدم، از بین درختهای بلند، تا رسیدم به یه نیمکت سنگی پشت یخچالهای اصلی. زانو زدم و نفس نفس زدم.
دستام میلرزید. اشکهای بیصدا داشتن گونههام رو خیس میکردن. نه از ترس، نه از ناامیدی؛ از این که توی یه بازی گیر کرده بودم که هیچکدومش رو خودم انتخاب نکرده بودم. مادرم با پدرشون ازدواج کرده بود تا من وارد این عمارت بشم، اما حالا حس میکردم توی یه قفس طلایی گیر افتادم.
نور ماه از لای شاخهها میاومد پایین. یهو سایهای از پشت درخت جدا شد. این بار تهیونگ نبود.
جونگکوک آروم اومد جلو. نه با اون قدمهای سنگین قبلی، نه با اون نگاه سرد و مالکانه. یه جورایی… خسته به نظر میرسید. ایستاد چند قدمی من، دستش رو برد تو جیب کت مشکیاش، و نگاهم کرد. یه نگاه طولانی که توش یه چیزی بود بین التماس و غرور.
نمیتونستم حرف بزنم. فقط بهش زل زدم.
جونگکوک آروم گفت: «میدونم که از من میترسی.»
سکوت کردم. میخواستم بگم «نه»، اما نتونستم.
اومد یه قدم جلوتر، نشست روی نیمکت سنگی کنارم. نه اونقدر نزدیک که بترسم، نه اونقدر دور که سرد باشه. نگاهش رو به استخر دوخت و گفت: «من بلد نیستم درست حرف بزنم. تهیونگ توی این کار استادِه. میتونه با یه جمله دل هرکی رو ببره. اما من… من فقط بلدم نگه دارم. حتی اگه درست نباشه.»
نگاهم کرد. توی تاریکی، چشمهاش برق عجیبی داشت. ادامه داد: « من از همون شب اول کریسمس، وقتی دیدم سرمیز نشستی و داری با خودت کلنجار میری که مامانت قراره ازدواج کنه فهمیدم که تو اون کسی هستی که من میخوام نگهش دارم.»
نفسم بند اومد. گفتم: «جونگکوک… این درست نیست. من خواهر توئم…»
جونگکوک یه خندهی تلخ کرد و گفت: «خواهر؟ تو با من هیچخونی نداری. مادرت با پدرم ازدواج کرده، نه با من. تو فقط یه غریبهای که توی این خونه ای...ولی من بهت وابسته شدم.»
دستش رو دراز کرد، آروم لای موهای صورتم رو کنار زد. انگشتاش سرد بود، اما لمسش نرم. «ا.ت… من نمیتونم ببینم که از من میترسی. نمیتونم ببینم که میخوای فرار کنی. ولی نمیتونم هم بذارم بری. چون تو تنها چیزی هستی که توی این عمارت بزرگ مال خودمه.»
سکوت کرد. بعد آروم، دستش رو گرفت و گفت: «ا.ت، من نمیتونم قول بدم که عوض بشم. نمیتونم قول بدم که دیگه سرد نباشم. ولی میتونم قول بدم که همیشه کنارت باشم. حتی وقتی که از من متنفری.»
نگاهش کردم. توی چشماش یه صداقتی بود که تا حالا ندیده بودم. گفتم: «تهیونگ چی؟»
جونگکوک یه نفس عمیق کشید: «تهیونگ برادر منِه. همیشه بوده. ولی این بار… این بار اون باید بفهمه که تو انتخاب منی. نه برادرش، نه یه خواهر خونده. تو انتخاب منی.»
دستم رو محکمتر گرفت و گفت: «میدونم که سختِ. میدونم که این رابطه عجیبه. ولی من حاضرم برای تو هر کاری کنم. حتی اگه مجبور باشم با تهیونگ بجنگم. حتی اگه مجبور باشم با پدرم بجنگم. فقط… فقط بمون.»
نگاهم کرد با چشمانی که توش هیچ اثری از اون سردی قبلی نبود. فقط یه پسر ۱۸ ساله بود که توی یه عمارت بزرگ، از تنهایی میترسید.
دستم رو از توی دستش در نیاوردم. گفتم: « قول بده که منو مجبور نکنی.»
جونگکوک لبخند زد. اولین لبخندی که ازش دیدم. آروم گفت: «قول میدم.»
و برای اولین بار، من توی اون عمارت بزرگ، حس کردم که شاید اینجا بتونه خونه باشه. نه به خاطر مادرم، نه به خاطر پدرش. به خاطر نگاه یه پسر که توی تاریکی، دستم رو محکم گرفته بود و نمیذاشت تنها باشم.
دویدم توی تاریکی باغ عمارت، پاهام روی چمنهای خیس میلغزید، قلبم داشت از سینهام بیرون میزد. صدای نفسهای خودم توی سکوت شب، بلندتر از هر چیزی بود. از کنار استخر رد شدم، از بین درختهای بلند، تا رسیدم به یه نیمکت سنگی پشت یخچالهای اصلی. زانو زدم و نفس نفس زدم.
دستام میلرزید. اشکهای بیصدا داشتن گونههام رو خیس میکردن. نه از ترس، نه از ناامیدی؛ از این که توی یه بازی گیر کرده بودم که هیچکدومش رو خودم انتخاب نکرده بودم. مادرم با پدرشون ازدواج کرده بود تا من وارد این عمارت بشم، اما حالا حس میکردم توی یه قفس طلایی گیر افتادم.
نور ماه از لای شاخهها میاومد پایین. یهو سایهای از پشت درخت جدا شد. این بار تهیونگ نبود.
جونگکوک آروم اومد جلو. نه با اون قدمهای سنگین قبلی، نه با اون نگاه سرد و مالکانه. یه جورایی… خسته به نظر میرسید. ایستاد چند قدمی من، دستش رو برد تو جیب کت مشکیاش، و نگاهم کرد. یه نگاه طولانی که توش یه چیزی بود بین التماس و غرور.
نمیتونستم حرف بزنم. فقط بهش زل زدم.
جونگکوک آروم گفت: «میدونم که از من میترسی.»
سکوت کردم. میخواستم بگم «نه»، اما نتونستم.
اومد یه قدم جلوتر، نشست روی نیمکت سنگی کنارم. نه اونقدر نزدیک که بترسم، نه اونقدر دور که سرد باشه. نگاهش رو به استخر دوخت و گفت: «من بلد نیستم درست حرف بزنم. تهیونگ توی این کار استادِه. میتونه با یه جمله دل هرکی رو ببره. اما من… من فقط بلدم نگه دارم. حتی اگه درست نباشه.»
نگاهم کرد. توی تاریکی، چشمهاش برق عجیبی داشت. ادامه داد: « من از همون شب اول کریسمس، وقتی دیدم سرمیز نشستی و داری با خودت کلنجار میری که مامانت قراره ازدواج کنه فهمیدم که تو اون کسی هستی که من میخوام نگهش دارم.»
نفسم بند اومد. گفتم: «جونگکوک… این درست نیست. من خواهر توئم…»
جونگکوک یه خندهی تلخ کرد و گفت: «خواهر؟ تو با من هیچخونی نداری. مادرت با پدرم ازدواج کرده، نه با من. تو فقط یه غریبهای که توی این خونه ای...ولی من بهت وابسته شدم.»
دستش رو دراز کرد، آروم لای موهای صورتم رو کنار زد. انگشتاش سرد بود، اما لمسش نرم. «ا.ت… من نمیتونم ببینم که از من میترسی. نمیتونم ببینم که میخوای فرار کنی. ولی نمیتونم هم بذارم بری. چون تو تنها چیزی هستی که توی این عمارت بزرگ مال خودمه.»
سکوت کرد. بعد آروم، دستش رو گرفت و گفت: «ا.ت، من نمیتونم قول بدم که عوض بشم. نمیتونم قول بدم که دیگه سرد نباشم. ولی میتونم قول بدم که همیشه کنارت باشم. حتی وقتی که از من متنفری.»
نگاهش کردم. توی چشماش یه صداقتی بود که تا حالا ندیده بودم. گفتم: «تهیونگ چی؟»
جونگکوک یه نفس عمیق کشید: «تهیونگ برادر منِه. همیشه بوده. ولی این بار… این بار اون باید بفهمه که تو انتخاب منی. نه برادرش، نه یه خواهر خونده. تو انتخاب منی.»
دستم رو محکمتر گرفت و گفت: «میدونم که سختِ. میدونم که این رابطه عجیبه. ولی من حاضرم برای تو هر کاری کنم. حتی اگه مجبور باشم با تهیونگ بجنگم. حتی اگه مجبور باشم با پدرم بجنگم. فقط… فقط بمون.»
نگاهم کرد با چشمانی که توش هیچ اثری از اون سردی قبلی نبود. فقط یه پسر ۱۸ ساله بود که توی یه عمارت بزرگ، از تنهایی میترسید.
دستم رو از توی دستش در نیاوردم. گفتم: « قول بده که منو مجبور نکنی.»
جونگکوک لبخند زد. اولین لبخندی که ازش دیدم. آروم گفت: «قول میدم.»
و برای اولین بار، من توی اون عمارت بزرگ، حس کردم که شاید اینجا بتونه خونه باشه. نه به خاطر مادرم، نه به خاطر پدرش. به خاطر نگاه یه پسر که توی تاریکی، دستم رو محکم گرفته بود و نمیذاشت تنها باشم.
- ۳۵۶
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط