part : 22
part : 22
/ چی بهت بگم دختر جون ، من باید برم سر کار نمیتونم بیشتر از این اینجا بمونم
+ اشکالی نداره منم همراهتون میام توی راه برام تعریف کنید
/ هرجور راحتی
با خانم رز راهی محل کارش شدیم
/ پدرت موفق شد محموله رو بدزده ولی بعد از چند ماه دیوید آلبرت رو پیدا کرد . متاسفم که اینو میگم ولی دیوید بارل کسی بود که پدرت آلبرت برانو رو به قتل رسوند و دارایی پدرتو بالا کشید . رسیدیم .. من دیگه باید برم ، خوشحالم که تونستم بعد از این همه سال تورو ملاقات کنم ، شب خوبی داشته باشید خانم برانو ... خدانگهدار
پاهام سست شد ، به زور خودمو کشیدم و روی یکی از نیمکت های پارک نشستم ، توی شوک فرو رفته بودم ... حتی گریه هم نمیکردم
به بچه هایی که توی پارک بودند نگاه کردم . بدو بدو میکردن و میخندیدن ، خیلیاشون با پدر و مادرشون بازی میکردن و از ته دل خوشحال بودن ...
! دختر خانم میشه لطفا توپمو بدی
بهش نگاه کردم ، خیلی ریزه میزه بود و توپش کنار من روی نیمکت افتاده . آروم توپو برداشتم و توی دستای کوچیکش گذاشتم
! ممنونم
و بعد به سمت باباش رفت و با هم توپ بازی کردند
سرمو پایین انداختم
دیوید بارل ..... ناپدری من .....
اون فقط پدرمو ازم نگرفت ، بچگیمو ازم گرفت ، آیندمو ازم گرفت ، لحظات خوبی که میتونستم کنار پدرم داشته باشمو ازم گرفت ........... اون خونوادمو ازم گرفت .......
قسم میخورم ، قسم میخورم انتقام پدرمو میگیرم حتی اگه به قیمت جونم باشه !
.......... 23:55 ..........
گوشیمو روشن کردم . 11 تا تماس بی پاسخ از ویلیام داشتم .... بهتره برگردم خونه و به زندگی با قاتلان خونوادم ادامه بدم
وارد سالن شدم . ویلیام با قدم های محکم به سمتم اومد و عصبی سرم داد کشید
× معلوم هست کدوم گوری بودی ؟ ساعت 12 شبه من کی بهت اجازه دادم تا این وقت شب بیرون باشی ؟
بدون اینکه بهش اهمیت بدم رفتم توی اتاقم و در رو قفل کردم ..... روی تختم نشستم و به عکس پدرم خیره شدم ، ویلیام محکم با دستاش به در میکوبید و داد میزد این در لعنتیو باز کن ...
حالم خیلی بد بود و بغض خفم میکرد ... تا جایی که دیگه نتونستم تحمل کنم و
/ چی بهت بگم دختر جون ، من باید برم سر کار نمیتونم بیشتر از این اینجا بمونم
+ اشکالی نداره منم همراهتون میام توی راه برام تعریف کنید
/ هرجور راحتی
با خانم رز راهی محل کارش شدیم
/ پدرت موفق شد محموله رو بدزده ولی بعد از چند ماه دیوید آلبرت رو پیدا کرد . متاسفم که اینو میگم ولی دیوید بارل کسی بود که پدرت آلبرت برانو رو به قتل رسوند و دارایی پدرتو بالا کشید . رسیدیم .. من دیگه باید برم ، خوشحالم که تونستم بعد از این همه سال تورو ملاقات کنم ، شب خوبی داشته باشید خانم برانو ... خدانگهدار
پاهام سست شد ، به زور خودمو کشیدم و روی یکی از نیمکت های پارک نشستم ، توی شوک فرو رفته بودم ... حتی گریه هم نمیکردم
به بچه هایی که توی پارک بودند نگاه کردم . بدو بدو میکردن و میخندیدن ، خیلیاشون با پدر و مادرشون بازی میکردن و از ته دل خوشحال بودن ...
! دختر خانم میشه لطفا توپمو بدی
بهش نگاه کردم ، خیلی ریزه میزه بود و توپش کنار من روی نیمکت افتاده . آروم توپو برداشتم و توی دستای کوچیکش گذاشتم
! ممنونم
و بعد به سمت باباش رفت و با هم توپ بازی کردند
سرمو پایین انداختم
دیوید بارل ..... ناپدری من .....
اون فقط پدرمو ازم نگرفت ، بچگیمو ازم گرفت ، آیندمو ازم گرفت ، لحظات خوبی که میتونستم کنار پدرم داشته باشمو ازم گرفت ........... اون خونوادمو ازم گرفت .......
قسم میخورم ، قسم میخورم انتقام پدرمو میگیرم حتی اگه به قیمت جونم باشه !
.......... 23:55 ..........
گوشیمو روشن کردم . 11 تا تماس بی پاسخ از ویلیام داشتم .... بهتره برگردم خونه و به زندگی با قاتلان خونوادم ادامه بدم
وارد سالن شدم . ویلیام با قدم های محکم به سمتم اومد و عصبی سرم داد کشید
× معلوم هست کدوم گوری بودی ؟ ساعت 12 شبه من کی بهت اجازه دادم تا این وقت شب بیرون باشی ؟
بدون اینکه بهش اهمیت بدم رفتم توی اتاقم و در رو قفل کردم ..... روی تختم نشستم و به عکس پدرم خیره شدم ، ویلیام محکم با دستاش به در میکوبید و داد میزد این در لعنتیو باز کن ...
حالم خیلی بد بود و بغض خفم میکرد ... تا جایی که دیگه نتونستم تحمل کنم و
- ۱.۱k
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط