{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزها دیگر نمی‌گذرند؛ تکرار می‌شوند. شبیه به قطره‌های یکن

روزها دیگر نمی‌گذرند؛ تکرار می‌شوند. شبیه به قطره‌های یکنواختِ باران بر سقفی سفالی، سرسام‌آور و بی‌وقفه بر پیکرِ روحم می‌کوبند. بامداد که سر می‌رسد، خورشید با همان نورِ بی‌رمقِ دیروز، ملال را روی سرِ شهر می‌پاشد و من، نقشِ فرسوده‌ی خویش را از روی تقویمی که سال‌هاست ورق نخورده، دوباره آغاز می‌کنم.

​ما در بندِ زمان اسیر نشده‌ایم، ما در چرخه‌ی ابدیِ یک روزِ تکراری به بند کشیده شده‌ایم؛ روزی که در آن اندوه پیراهنی کهنه است که هر صبح به تن می‌کنیم و شب با همان زخم‌های دیشب، سر بر بالینِ دلتنگی می‌گذاریم.

​غم‌انگیزترین چرخه اینجاست: ما به امیدِ «فردا»یی نفس می‌کشیم که وقتی می‌آید، می‌بینیم چیزی جز جنازه‌ی «دیروز» نیست.


​در این تکرارِ محزون، زمان خاصیتش را از دست داده است؛ دیگر نه زخم‌ها کهنه می‌شوند و نه امیدی تازه متولد می‌شود.اسیرِ روزمرگیِ تلخی که آرام و بی‌صدا، نبضِ زندگی را در وجودمان خاموش می‌کند و تنها نفس کشیدنی سرد را به یادگار می‌گذارد.
دیدگاه ها (۱۷)

جوان که هستیم، زمان را فرشی بی‌پایان می‌پنداریم که زیر پاهای...

گاهی گمان می‌کنی تمام شده‌ای؛ مثل هیزمی نیم‌سوخته در اجاقِ ک...

نام فیلم (the words)

تو را می‌بخشم، نه به این خاطر که زخم‌هایت درد نداشتند، و نه ...

«غروب بی پایان»تارهای سازم را به بندبند روحم گره زده ام. چشم...

#pain #P⁶⁹جونگکوک: اون حلقه اس تو دستت؟ تا حالا ندیدمش، جدید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط