{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزها دیگر نمی‌گذرند؛ تکرار می‌شوند. شبیه به قطره‌های یکن

روزها دیگر نمی‌گذرند؛ تکرار می‌شوند. شبیه به قطره‌های یکنواختِ باران بر سقفی سفالی، سرسام‌آور و بی‌وقفه بر پیکرِ روحم می‌کوبند. بامداد که سر می‌رسد، خورشید با همان نورِ بی‌رمقِ دیروز، ملال را روی سرِ شهر می‌پاشد و من، نقشِ فرسوده‌ی خویش را از روی تقویمی که سال‌هاست ورق نخورده، دوباره آغاز می‌کنم.

​ما در بندِ زمان اسیر نشده‌ایم، ما در چرخه‌ی ابدیِ یک روزِ تکراری به بند کشیده شده‌ایم؛ روزی که در آن اندوه پیراهنی کهنه است که هر صبح به تن می‌کنیم و شب با همان زخم‌های دیشب، سر بر بالینِ دلتنگی می‌گذاریم.

​غم‌انگیزترین چرخه اینجاست: ما به امیدِ «فردا»یی نفس می‌کشیم که وقتی می‌آید، می‌بینیم چیزی جز جنازه‌ی «دیروز» نیست.


​در این تکرارِ محزون، زمان خاصیتش را از دست داده است؛ دیگر نه زخم‌ها کهنه می‌شوند و نه امیدی تازه متولد می‌شود.اسیرِ روزمرگیِ تلخی که آرام و بی‌صدا، نبضِ زندگی را در وجودمان خاموش می‌کند و تنها نفس کشیدنی سرد را به یادگار می‌گذارد.
دیدگاه ها (۰)

نام فیلم (the words)

تو را می‌بخشم، نه به این خاطر که زخم‌هایت درد نداشتند، و نه ...

#pain #P⁶⁹جونگکوک: اون حلقه اس تو دستت؟ تا حالا ندیدمش، جدید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط