گاهی گمان می‌کنی تمام شده‌ای مثل هیزمی نیم‌سوخته در اجاق

گاهی گمان می‌کنی تمام شده‌ای؛ مثل هیزمی نیم‌سوخته در اجاق

گاهی گمان می‌کنی تمام شده‌ای؛ مثل هیزمی نیم‌سوخته در اجاقِ کورِ روزمرگی‌ها، که نه نوری دارد و نه گرمایی، اما هنوز دودِ ممتدش گلو را می‌سوزاند. این همان نقطه‌ی بی‌حسی است. همان ایستگاهِ غریبی که در آن، خستگی دیگر یک حسِ جسمی نیست، بلکه یک کرختیِ عمیق و جان‌کاه در تار و پودِ روح است.
بریدن، همیشه با فریاد همراه نیست. گاهی سکوتی است ممتد و سنگین؛ چمدانی است که بی سر و صدا بسته می‌شود و پاهایی که دیگر نای ماندن ندارند. وقتی تمامِ درها به دیوارهای سیمانی ختم می‌شوند و پنجره‌ها چیزی جز تکرارِ ملال را به تصویر نمی‌کشند، رفتن، دیگر یک انتخاب نیست، یک ناگزیرِ غمناک است.
دل به دریا زدن، همیشه از سرِ شجاعت نیست؛ گاهی از سرِ ناچاری است. وقتی خشکی با تمام وسعتش برایت تنگ می‌شود، وقتی آغوشِ زمین دیگر هیچ امنیتی ندارد، نگاهت به سمتِ آبیِ بیکران و عمیقِ دریا می‌افتد.
تن به موج‌ها سپردن، رها کردنِ تمامِ آن ریسمان‌های فرسوده‌ای است که سال‌ها تو را به ساحلِ توهمات و امیدهای واهی وصل کرده بودند. می‌روی تا در میانِ هیاهوی آب‌ها، گم شوی. می‌روی تا ابهتِ دریا، این حجمِ عظیمِ اندوه و تنهایی را در خود بلعند. غرق شدن در افقِ دوردست، شاید تلخ‌ترین نوعِ رهایی باشد، اما برای روحی که فرسوده شده، تنها مسیرِ باقی‌مانده است.
رفتن و پشتِ سر را نگاه نکردن، سپردنِ نام و خاطره‌ها به دستِ فراموشیِ باد، و غرق شدن در سکوتِ ژرفِ موج‌ها... این قصه، روایتِ تمامِ کسانی است که زمین برای وسعتِ اندوه‌شان بیش از حد کوچک بود.
دیدگاه ها (۶)

🍁🍂 #پاییز من اے ڪہ تجلے گاہ هر آن‌چہ در عشق نهفتہ استاز شورو...

این متن مود این روز هامونه:وقت برای انجام کار اضافه نداشت،شب...

آدم‌ها فکر می‌کنند رفتن، نقطه‌ی پایانِ یک رابطه است؛ اما حقی...

هنر یا دکوراسیون مجلس؟! 🎻واقعاً داریم به کجا می‌ریم؟!امروز د...

کنار نرده‌های تراس، برگی افتاده بودزرد و غمگین.مثل نامه‌ای ک...

یک روز، میان تمام چیزهایی که از دست داده‌ای،به عقب نگاه می‌ک...

گاهی خودمم نمی‌دونم دقیقاً چه حسی دارمفقط می‌دونم یه چیزی تو...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟔 | آخرین صفحهچند روز بعد، اتاق ا/ت ساکت بود.یونگی کنار...

💜 پارت چهارم | پایانشب کم‌کم به پایان می‌رسید.نامجون و یونگی...

پارت ۷فردا صبح که از خواب بیدار شدن که نگاه شون افتاد رو هم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط