My Vampire Mate Season 2 part : 75
زخم بازویش را هنوز بررسی نکرده بود
فکر کن
هر چیزی که در مورد او فهمیده بود دوباره در ذهنش مرور کرد
هفتاد ساله
دانشگاه رفته
ابرو در هم کشید
او قبلا با زنان لیدیانی ملاقات کرده بود
آنها پوستی رنگ پریده مثل اِما داشتند ولی موها و چشمانشان تیره بود
اِما موهای روشن و و چشمان آبی داشت
پس باید به پدرش رفته باشد
جیمین خشکش زد
نه
امکان نداشت
اِما پرسیده بود
' چی میشه اگه اون پدرم باشه؟ '
و جیمین پاسخ داده بود...
او پاسخ داده بود که چنین انگل پلیدی نمیتواند پدر او باشد
نه
حتی اگر ذهنش میتوانست ادعا کند که دمیستریو پدر اوست ، نمیتوانست بپذیرد که در این لحظه جفتش زیر قدرت اوست
میتوانست با حرفهای احمقانه اش او را به این سمت سوق داده باشد
به هلویتا... نزد دمیستریو که میتوانست بدنش را پاره پاره کند در حالی که حتی چشمان سرخش پلک نمیزد و اِما برای مرگ التماس میکرد
اگر جیمین بسرعت خودش را نمیرساند...حالا مجبور نبود فقط هلویتا را پیدا کند باید بسرعت آن را پیدا میکرد
او در آن منطقه از روسیه بدون موفق شدن به شکار و ردیابی مکان هلویتا رفته بود
ممکن است در آخرین شکارش به آن نزدیک شده باشد، درست قبل از اینکه توسط ده ها خون آشامی که مدام طی الارض میکردند خونین و مالین شد
به روسیه پرواز میکرد و دوباره به آن نزدیک میشد...
خاطرات دیروز وقتى اِما روى بالشتش خوابیده بود و جیمین در موهایش نفس میکشید به ذهنش آمد
او هرگز عطرش را فراموش نمیکرد
از همان شب اول که متوجه شد برای همیشه در خاطرش ثبت شده بود
این خاطره به او یاداوری کرد که میتواند از این استفاده کند
میتوانست او را پیدا کند
قبلا هم همین کار را کرده
در هر جایی که در مجاورتش بود میرفت و میتوانست
مستقیما اِما را تا هلویتا ردیابی کند
بدین معنی بود که قرار است او را پیدا کند
ᚐ ᚐᚐ 🥀 ᚐᚐ ᚐ
صدای عمیقی در سایه ها گفت :
◇ خب بزار ببینم ژنرالم چی برام آورده
چشمان اِما به سمت صدا حرکت کرد
میدانست که تا چند ثانیه ی پیش تنها بوده ولی حالا قبل از اینکه حتی چراغی روشن کند پشت میز به میز بزرگش نشسته بود
چشمان قرمزش برق میزد
تنش از بدن مرد ساطع میشد و جوری به اِما خیره شده بود انگار که روح دیده
مجبور شده بود ساعتها در این قلعه ی ترسناک به تنهایی منتظر بماند در حالی که تا طلوع خورشید هر چند دقیقه صدای جیغ هایی میآمد
در این زمان به نوعی هیجانش تخلیه شده ، افکارش آرام شده و قاطعیت تصمیمش محکم تر شده بود
او احساسی را که فکر میکرد خاله هایش قبل از یک جنگ بزرگ دارند داشت
حالا منتظر بود تا این به این راه یا راه دیگری خاتمه پیدا کند و میدانست که فقط یک نفر از آنها زنده خواهد ماند
دمیستریو یک نگهبان را احضار کرد و به خون آشام گفت
◇ وقتی آیوو اومد نزار وارد بشه به هیچ دلیلی از پیدا کردن این دختر حرفی نزنین اگه اینکارو بکنین سال ها شمارو بدون دل و روده نگه میدارم
خب او با چنین تهدیدهای چندش آوری در میان لور بزرگ شده بود که با اینکه اگر این کار را بکنید یا نکنید شروع میشد و با اینکه اگر اینکار را نکنید نتیجه ی کارتان را خواهید دید تمام میشد...ولی این مرد نگهبان خوب بنظر میرسید.
دمیستریو بسمت در طی الارض کرد تا در را پشت نگهبان ببندد
خب... هیچ کس نمیتوانست به داخل و خارج طی الارض کند و حالا هیچکس نمیتوانست با پای پیاده هم داخل و خارج شود
وقتی دمیستریو به صندلی اش برگشت هر غافلگیری که ممکن بود نشان دهد رفته بود
او با بیقیدی اِما را بررسی میکرد
◇ صورتت دقیقا شبیه مادرته
+ مرسی ، خاله هام هم اغلب همینو میگن
◇ میدونستم آیوو در حال انجام کاریه ، میدونستم در جستجوی کسیه و دهها سرباز و...و فقط سه تا از اونها رو توی اسکاتلند...از دست داده پس فکر کردم چیزی که انقدر بهش نزدیک شده رو زودتر از اون بگیرم ولی انتظار نداشتم به دختر خودم برسم
+ این یارو از من چی میخواد؟
هر چند که خودش میدانست حالا که متوجه شجرنامه ی پر افتخارش شده بود
◇ آیوو قرن های زیادی رو صرف کشیدن نقشه کرده و به تاج من چشم داره ولی چیزی که میدونه برای همه مقدسه، خط خونیه میدونست که بدون خط خونی سلطنتی نمیتونه به سلطنت برسه و اتفاقا یکیشو هم پیدا کرد از دختر من
+ پس اون فکر میکنه میتونه تورو بکشه و منو مجبور کنه باهاش ازدواج کنم؟
◇ دقیقا
بعد از مکث طولانی دمیستریو پرسید
◇ چرا هیچوقت قبلا دنبالم نگشتی؟
+ من تازه هشت ساعت پیش فهمیدم تو پدرمی
سلامی دوباره اینم از پارت هدیه از طرف خودم به شما نظرتون درباره این پارت بهم بگین و اینکه انتظار داشتین دمیستریو پدر اِما باشه؟
حمایت از دو تا پارت فراموش نشه خوشگلایمن
فکر کن
هر چیزی که در مورد او فهمیده بود دوباره در ذهنش مرور کرد
هفتاد ساله
دانشگاه رفته
ابرو در هم کشید
او قبلا با زنان لیدیانی ملاقات کرده بود
آنها پوستی رنگ پریده مثل اِما داشتند ولی موها و چشمانشان تیره بود
اِما موهای روشن و و چشمان آبی داشت
پس باید به پدرش رفته باشد
جیمین خشکش زد
نه
امکان نداشت
اِما پرسیده بود
' چی میشه اگه اون پدرم باشه؟ '
و جیمین پاسخ داده بود...
او پاسخ داده بود که چنین انگل پلیدی نمیتواند پدر او باشد
نه
حتی اگر ذهنش میتوانست ادعا کند که دمیستریو پدر اوست ، نمیتوانست بپذیرد که در این لحظه جفتش زیر قدرت اوست
میتوانست با حرفهای احمقانه اش او را به این سمت سوق داده باشد
به هلویتا... نزد دمیستریو که میتوانست بدنش را پاره پاره کند در حالی که حتی چشمان سرخش پلک نمیزد و اِما برای مرگ التماس میکرد
اگر جیمین بسرعت خودش را نمیرساند...حالا مجبور نبود فقط هلویتا را پیدا کند باید بسرعت آن را پیدا میکرد
او در آن منطقه از روسیه بدون موفق شدن به شکار و ردیابی مکان هلویتا رفته بود
ممکن است در آخرین شکارش به آن نزدیک شده باشد، درست قبل از اینکه توسط ده ها خون آشامی که مدام طی الارض میکردند خونین و مالین شد
به روسیه پرواز میکرد و دوباره به آن نزدیک میشد...
خاطرات دیروز وقتى اِما روى بالشتش خوابیده بود و جیمین در موهایش نفس میکشید به ذهنش آمد
او هرگز عطرش را فراموش نمیکرد
از همان شب اول که متوجه شد برای همیشه در خاطرش ثبت شده بود
این خاطره به او یاداوری کرد که میتواند از این استفاده کند
میتوانست او را پیدا کند
قبلا هم همین کار را کرده
در هر جایی که در مجاورتش بود میرفت و میتوانست
مستقیما اِما را تا هلویتا ردیابی کند
بدین معنی بود که قرار است او را پیدا کند
ᚐ ᚐᚐ 🥀 ᚐᚐ ᚐ
صدای عمیقی در سایه ها گفت :
◇ خب بزار ببینم ژنرالم چی برام آورده
چشمان اِما به سمت صدا حرکت کرد
میدانست که تا چند ثانیه ی پیش تنها بوده ولی حالا قبل از اینکه حتی چراغی روشن کند پشت میز به میز بزرگش نشسته بود
چشمان قرمزش برق میزد
تنش از بدن مرد ساطع میشد و جوری به اِما خیره شده بود انگار که روح دیده
مجبور شده بود ساعتها در این قلعه ی ترسناک به تنهایی منتظر بماند در حالی که تا طلوع خورشید هر چند دقیقه صدای جیغ هایی میآمد
در این زمان به نوعی هیجانش تخلیه شده ، افکارش آرام شده و قاطعیت تصمیمش محکم تر شده بود
او احساسی را که فکر میکرد خاله هایش قبل از یک جنگ بزرگ دارند داشت
حالا منتظر بود تا این به این راه یا راه دیگری خاتمه پیدا کند و میدانست که فقط یک نفر از آنها زنده خواهد ماند
دمیستریو یک نگهبان را احضار کرد و به خون آشام گفت
◇ وقتی آیوو اومد نزار وارد بشه به هیچ دلیلی از پیدا کردن این دختر حرفی نزنین اگه اینکارو بکنین سال ها شمارو بدون دل و روده نگه میدارم
خب او با چنین تهدیدهای چندش آوری در میان لور بزرگ شده بود که با اینکه اگر این کار را بکنید یا نکنید شروع میشد و با اینکه اگر اینکار را نکنید نتیجه ی کارتان را خواهید دید تمام میشد...ولی این مرد نگهبان خوب بنظر میرسید.
دمیستریو بسمت در طی الارض کرد تا در را پشت نگهبان ببندد
خب... هیچ کس نمیتوانست به داخل و خارج طی الارض کند و حالا هیچکس نمیتوانست با پای پیاده هم داخل و خارج شود
وقتی دمیستریو به صندلی اش برگشت هر غافلگیری که ممکن بود نشان دهد رفته بود
او با بیقیدی اِما را بررسی میکرد
◇ صورتت دقیقا شبیه مادرته
+ مرسی ، خاله هام هم اغلب همینو میگن
◇ میدونستم آیوو در حال انجام کاریه ، میدونستم در جستجوی کسیه و دهها سرباز و...و فقط سه تا از اونها رو توی اسکاتلند...از دست داده پس فکر کردم چیزی که انقدر بهش نزدیک شده رو زودتر از اون بگیرم ولی انتظار نداشتم به دختر خودم برسم
+ این یارو از من چی میخواد؟
هر چند که خودش میدانست حالا که متوجه شجرنامه ی پر افتخارش شده بود
◇ آیوو قرن های زیادی رو صرف کشیدن نقشه کرده و به تاج من چشم داره ولی چیزی که میدونه برای همه مقدسه، خط خونیه میدونست که بدون خط خونی سلطنتی نمیتونه به سلطنت برسه و اتفاقا یکیشو هم پیدا کرد از دختر من
+ پس اون فکر میکنه میتونه تورو بکشه و منو مجبور کنه باهاش ازدواج کنم؟
◇ دقیقا
بعد از مکث طولانی دمیستریو پرسید
◇ چرا هیچوقت قبلا دنبالم نگشتی؟
+ من تازه هشت ساعت پیش فهمیدم تو پدرمی
سلامی دوباره اینم از پارت هدیه از طرف خودم به شما نظرتون درباره این پارت بهم بگین و اینکه انتظار داشتین دمیستریو پدر اِما باشه؟
حمایت از دو تا پارت فراموش نشه خوشگلایمن
- ۵.۵k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط