My Vampire Mate Season 2 part :73
÷ تو پیداش میکنی مگه نه؟ تو یه شکارچی هستی که مهمترین و ارزشمند ترین داراییتو گم کردی نمیتونم چیزی بهتر از این بخوام
صدایش حالا آرام بود
جیمین توانست صدای ریشخندش را بشنود
÷ آره ، تو پیداش میکنی و بعد بهت میگم چی میشه و وقتی اونو صحیح و سالم برگردوندی بجای جدا کردن پوست حيوون خونگی جدیدم ، پشت گوشاشو میخارونم
_ درباره ی چی حرف میزنی زن؟
صدای آنیکا پر از شرارت شد
÷ گردن برادرت همین حالا زیر پاشنه ی پوتین منه جیمی بجای اِما
تماس قطع شد
ᚐ ᚐᚐ 🥀 ᚐᚐ ᚐ
اِما حس میکرد مثل یک پیشکش روی یک محراب تاریک است
خون آشام ها او را بسمت راهرویی کم نور بیرون اتاقی با چوب ضخیم تلپورت کردند
مرد به در کوبید و در را باز کرد
سپس او را با چنان نیرویی به درون اتاق هل داد که به کف سرد اتاق افتاد
بخاطر سرگیجه ی طی الارض ، همانجایی که افتاده بود دراز کشید... زیر پنجره طاق دار که ارتفاعش حداقل بیست فووت بود
شیشه اش به رنگ آبسدین آغشته و با منبت کاری های طلاییاش به سمبل هنر سیاه تبدیل شده بود
خون آشام فقط با یک هشدار او را رها کرد
" سعی نکن فرار کنی هیچکس بجز اون از اتاقا طی الارض نمیکنه و بیرون نمیره "
در دوباره قفل شد
لرزید و چشمانش را بسمت پنجره گرداند و با سرگیجه بلند لرزید و چشمانش را به شد تا اتاق را بررسی کند
یک اتاق مطالعه... یک اتاق مطالعه کاری با کاغذهایی روی میزش... هر چند که نمناک بود و بوی خون مانده میداد
جیغ هایی را از جایی درون قلعه شنید و محتاطانه بسمت صدا چرخید
در این جهنم چه غلطی میکرد؟
قبل از اینکه پشیمانی به او غلبه کند، خاطرات آتش برگشتند
صحنه انقدر واضح بود که انگار آنجا بوده
ریه های جیمین از آتش شده بود و او به این حتی بیشتر از پوست پاهایش که آتش از آن شعله میکشید واکنش نشان میداد
هرگز به آنها لذت شنیدن فریادش از درد را نمیداد
نه برای اولین بار که مرد یا دفعه ی دوم و یا دفعات بعدی در پانزده دهه ی گذشته
او میسوخت میمرد و در جهنم تازه ای بیدار میشد
نفرتش تنها چیزی بود که او را سرعقل نگه داشته بود و جیمین به این پایبند ماند
با کم شدن آتش به خشمش چسبید
وقتی متوجه شد که پایش تنها چیزیست که او را از اِما دور نگه داشته و وقتی که خودش را مجبور کرد
استخوانش را بشکند و بعد وقتی...گذاشت حیوان درونش برخیزد تا بتواند......
اِما سرش را گرفت و عقب رفت
جیمین میتوانست به این بچسبد تا وقتی که جفتش را پیدا کند کسی که عطرش را روی سطح حس کرده بود، کسی که قرار است او را نجات دهد.... سپس بخاطر همه اینها تقلا کرد.
اِما متعجب بود که چرا جیمین او را نکشته چطور با سرگشتگی و نفرتی که در هم آمیخته شده ، نیازش برای تصاحب او به نسیان نرفته
وقتی پوستش هنوز هم میسوخت چطور وحشیانه جانش را نگرفته؟
جیمین نمیخواست در مورد شکنجه اش بداند و اِما فهمید چرا
میدانست که باید در مورد خواب خاطراتش به او بگوید ولی در مورد این چه چیزی باید میگفت؟
اینکه او چشم انداز آخر الزمانی از آن فاجعه دیده؟
اینکه متوجه ماهیت شکنجه اش شده و مطمئن است این بدترین وضعیتیست که تا کنون وجود داشته؟
چطور به جیمین میگفت که پدرش اینکار را با او کرده؟
انگل پلیدی که متعلق به جهنم است
تقریبا داشت بالا می آورد ولی جلویش را گرفت
فکر نمیکرد که جیمین بخاطر این از او متنفر شود ولی این مثل یک قطره اسید روی پوستش میسوخت
بطور مداوم قطره قطره میچکید
پدرش تقریبا تمام خانواده ی جیمین را نابود کرده... خانوادهای که به وضوح عاشقشان بود
حالا همه ی چیزهایی که پشت سر گذاشته بود میدانست افکارش قسمش برای گرفتن انتقام و بخاطر اینکه جلوی گرفتن انتقامش را گرفته بود احساس شرم میکرد
همیشه این انتقام را مخصوصا حالا که قصد داشت برای هم از او بگیرد
تصمیمش را گرفته بود
وقتی در میان قتل عام در کینوان روی زمین سرد دراز کشیده بود ذهنش سریع تصمیم گرفته بود.
سلام به عزیزان گلم امیدوارم که حالتون خوب باشه اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا
روح نباشید عزیزان
صدایش حالا آرام بود
جیمین توانست صدای ریشخندش را بشنود
÷ آره ، تو پیداش میکنی و بعد بهت میگم چی میشه و وقتی اونو صحیح و سالم برگردوندی بجای جدا کردن پوست حيوون خونگی جدیدم ، پشت گوشاشو میخارونم
_ درباره ی چی حرف میزنی زن؟
صدای آنیکا پر از شرارت شد
÷ گردن برادرت همین حالا زیر پاشنه ی پوتین منه جیمی بجای اِما
تماس قطع شد
ᚐ ᚐᚐ 🥀 ᚐᚐ ᚐ
اِما حس میکرد مثل یک پیشکش روی یک محراب تاریک است
خون آشام ها او را بسمت راهرویی کم نور بیرون اتاقی با چوب ضخیم تلپورت کردند
مرد به در کوبید و در را باز کرد
سپس او را با چنان نیرویی به درون اتاق هل داد که به کف سرد اتاق افتاد
بخاطر سرگیجه ی طی الارض ، همانجایی که افتاده بود دراز کشید... زیر پنجره طاق دار که ارتفاعش حداقل بیست فووت بود
شیشه اش به رنگ آبسدین آغشته و با منبت کاری های طلاییاش به سمبل هنر سیاه تبدیل شده بود
خون آشام فقط با یک هشدار او را رها کرد
" سعی نکن فرار کنی هیچکس بجز اون از اتاقا طی الارض نمیکنه و بیرون نمیره "
در دوباره قفل شد
لرزید و چشمانش را بسمت پنجره گرداند و با سرگیجه بلند لرزید و چشمانش را به شد تا اتاق را بررسی کند
یک اتاق مطالعه... یک اتاق مطالعه کاری با کاغذهایی روی میزش... هر چند که نمناک بود و بوی خون مانده میداد
جیغ هایی را از جایی درون قلعه شنید و محتاطانه بسمت صدا چرخید
در این جهنم چه غلطی میکرد؟
قبل از اینکه پشیمانی به او غلبه کند، خاطرات آتش برگشتند
صحنه انقدر واضح بود که انگار آنجا بوده
ریه های جیمین از آتش شده بود و او به این حتی بیشتر از پوست پاهایش که آتش از آن شعله میکشید واکنش نشان میداد
هرگز به آنها لذت شنیدن فریادش از درد را نمیداد
نه برای اولین بار که مرد یا دفعه ی دوم و یا دفعات بعدی در پانزده دهه ی گذشته
او میسوخت میمرد و در جهنم تازه ای بیدار میشد
نفرتش تنها چیزی بود که او را سرعقل نگه داشته بود و جیمین به این پایبند ماند
با کم شدن آتش به خشمش چسبید
وقتی متوجه شد که پایش تنها چیزیست که او را از اِما دور نگه داشته و وقتی که خودش را مجبور کرد
استخوانش را بشکند و بعد وقتی...گذاشت حیوان درونش برخیزد تا بتواند......
اِما سرش را گرفت و عقب رفت
جیمین میتوانست به این بچسبد تا وقتی که جفتش را پیدا کند کسی که عطرش را روی سطح حس کرده بود، کسی که قرار است او را نجات دهد.... سپس بخاطر همه اینها تقلا کرد.
اِما متعجب بود که چرا جیمین او را نکشته چطور با سرگشتگی و نفرتی که در هم آمیخته شده ، نیازش برای تصاحب او به نسیان نرفته
وقتی پوستش هنوز هم میسوخت چطور وحشیانه جانش را نگرفته؟
جیمین نمیخواست در مورد شکنجه اش بداند و اِما فهمید چرا
میدانست که باید در مورد خواب خاطراتش به او بگوید ولی در مورد این چه چیزی باید میگفت؟
اینکه او چشم انداز آخر الزمانی از آن فاجعه دیده؟
اینکه متوجه ماهیت شکنجه اش شده و مطمئن است این بدترین وضعیتیست که تا کنون وجود داشته؟
چطور به جیمین میگفت که پدرش اینکار را با او کرده؟
انگل پلیدی که متعلق به جهنم است
تقریبا داشت بالا می آورد ولی جلویش را گرفت
فکر نمیکرد که جیمین بخاطر این از او متنفر شود ولی این مثل یک قطره اسید روی پوستش میسوخت
بطور مداوم قطره قطره میچکید
پدرش تقریبا تمام خانواده ی جیمین را نابود کرده... خانوادهای که به وضوح عاشقشان بود
حالا همه ی چیزهایی که پشت سر گذاشته بود میدانست افکارش قسمش برای گرفتن انتقام و بخاطر اینکه جلوی گرفتن انتقامش را گرفته بود احساس شرم میکرد
همیشه این انتقام را مخصوصا حالا که قصد داشت برای هم از او بگیرد
تصمیمش را گرفته بود
وقتی در میان قتل عام در کینوان روی زمین سرد دراز کشیده بود ذهنش سریع تصمیم گرفته بود.
سلام به عزیزان گلم امیدوارم که حالتون خوب باشه اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا
روح نباشید عزیزان
- ۵۶۵
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط