My Smeraldo flower (گل اسمرالدوی من )
My Smeraldo flower (گل اسمرالدوی من )
Part 11
عصر شده بود و خورشید تقریبا غروب کرده بود ات به همراه دختر بچه خیابون ها و مغازه ها یکی یکی می گشتند تا بلکه شاید بتونن والدین اش پیدا کنن
کم کم هردو ناامید شده بودن اما ات این ناامیدی در چهره اش مخفی کرد و سعی کرد قوی بمونه تا دختر بچه ترس اش بیشتر از اینی که هست نشه
همونطور که اطراف اش نگاه می کرد چشم اش به مغازه اسباب بازی فروشی افتاد با خودش گفت « شاید اونجا باشن » پس روبه دختر بچه کرد و گفت
ات : بیا اون مغازه رو هم ببینیم شاید والدینت اونجا باشن
ات همونطور که دست دختر بچه گرفته بود وارد مغازه اسباب بازی فروشی شد با دیدن زوج جوان با همون نشانه هایی که دختر بچه بهش گفته بود مطمئن شد اونها والدین اش هستند
دختر بچه با دیدن پدر و مادرش دست ات رها کرد و به سمت انها دوید و با صدای بلندی گفت
دخ : مامان ..... بابا
پدر و مادر دختر بچه با شنیدن صدای بچه شون پشت سرشون نگاه کردن و با دیدن دختر شون که به سمت شون می اومد ، دست هاشون به نشونه بغل باز کردن و دخترشون به اغوش کشیدن
دختر بچه در بغل والدین اش گریه می کرد و مادر دختر بوسه هایی بر سر فرزند اش می ذاشت و پدرش سعی در ارام کردن همسر و فرزند اش بود
ات با دیدن این صحنه از اونها قطره اشکی از سر ناراحتی بر روی گونه اش افتاد از یک طرفی ناراحت بود چون کسی مثل این والدین دختر بچه نداشت که براش نگران بشن از طرفی هم برای اش خوشحال بود چون حداقل امروز تونسته بود یک کار مفیدی انجام بده
با دست هاش اشک هاش پاک کرد و اروم و بی سرو صدا از مغازه خارج شد چند قدمی برداشت اما با شنیدن صدای دختر بچه سر جای اش ایستاد
دخ : خاله جون ..... خاله جون صبر کن
ات سر جای اش ایستاده بود و دختر بچه دید که به سمت اش با سرعت زیادی می دوید پس سبد اش بر روی زمین گذاشت و دختر در اغوش گرفت
دخ : خاله جون ..... خاله جون ........ مامان و بابام باهات کار دارن
ات نگاهی به والدین دختر بچه کرد که با لبخند نگاه اش می کردن
مادر دختر بچه به سمت ات قدم برداشت و دست های ات گرفت
م دخ : خانم جوان ازت ممنونم ...... تو دخترم بهم برگردوندی چجوری میتونم برات جبران کنم
ات که تا اون موقع دست هاش اسیر دست های مادر دختر بچه بود بیشتر فشرد و گفت
ات : خانم هر کسی هم جای من بود همینکارو می کرد نیازی به تشکر نیست
سپس دست هاش که محکم گرفته شده بودن ازاد کرد اما با شنیدن صدای پدر دختر بچه نگاه اش به اون داد
پ دخ : این کاری که شما کردید جوانمردی ..... نیاز به یک پاداش خیلی خوب داره چون تو با ارزش ترین دارایی ام بهم برگردوندی ...... یعنی دخترم
سپس نگاهی به سبد گل های ات کرد که اصلا از گل هاش کم نشده بود و لبخند زیبایی به ات زد و سپس ........
ادامه دارد.........
Part 11
عصر شده بود و خورشید تقریبا غروب کرده بود ات به همراه دختر بچه خیابون ها و مغازه ها یکی یکی می گشتند تا بلکه شاید بتونن والدین اش پیدا کنن
کم کم هردو ناامید شده بودن اما ات این ناامیدی در چهره اش مخفی کرد و سعی کرد قوی بمونه تا دختر بچه ترس اش بیشتر از اینی که هست نشه
همونطور که اطراف اش نگاه می کرد چشم اش به مغازه اسباب بازی فروشی افتاد با خودش گفت « شاید اونجا باشن » پس روبه دختر بچه کرد و گفت
ات : بیا اون مغازه رو هم ببینیم شاید والدینت اونجا باشن
ات همونطور که دست دختر بچه گرفته بود وارد مغازه اسباب بازی فروشی شد با دیدن زوج جوان با همون نشانه هایی که دختر بچه بهش گفته بود مطمئن شد اونها والدین اش هستند
دختر بچه با دیدن پدر و مادرش دست ات رها کرد و به سمت انها دوید و با صدای بلندی گفت
دخ : مامان ..... بابا
پدر و مادر دختر بچه با شنیدن صدای بچه شون پشت سرشون نگاه کردن و با دیدن دختر شون که به سمت شون می اومد ، دست هاشون به نشونه بغل باز کردن و دخترشون به اغوش کشیدن
دختر بچه در بغل والدین اش گریه می کرد و مادر دختر بوسه هایی بر سر فرزند اش می ذاشت و پدرش سعی در ارام کردن همسر و فرزند اش بود
ات با دیدن این صحنه از اونها قطره اشکی از سر ناراحتی بر روی گونه اش افتاد از یک طرفی ناراحت بود چون کسی مثل این والدین دختر بچه نداشت که براش نگران بشن از طرفی هم برای اش خوشحال بود چون حداقل امروز تونسته بود یک کار مفیدی انجام بده
با دست هاش اشک هاش پاک کرد و اروم و بی سرو صدا از مغازه خارج شد چند قدمی برداشت اما با شنیدن صدای دختر بچه سر جای اش ایستاد
دخ : خاله جون ..... خاله جون صبر کن
ات سر جای اش ایستاده بود و دختر بچه دید که به سمت اش با سرعت زیادی می دوید پس سبد اش بر روی زمین گذاشت و دختر در اغوش گرفت
دخ : خاله جون ..... خاله جون ........ مامان و بابام باهات کار دارن
ات نگاهی به والدین دختر بچه کرد که با لبخند نگاه اش می کردن
مادر دختر بچه به سمت ات قدم برداشت و دست های ات گرفت
م دخ : خانم جوان ازت ممنونم ...... تو دخترم بهم برگردوندی چجوری میتونم برات جبران کنم
ات که تا اون موقع دست هاش اسیر دست های مادر دختر بچه بود بیشتر فشرد و گفت
ات : خانم هر کسی هم جای من بود همینکارو می کرد نیازی به تشکر نیست
سپس دست هاش که محکم گرفته شده بودن ازاد کرد اما با شنیدن صدای پدر دختر بچه نگاه اش به اون داد
پ دخ : این کاری که شما کردید جوانمردی ..... نیاز به یک پاداش خیلی خوب داره چون تو با ارزش ترین دارایی ام بهم برگردوندی ...... یعنی دخترم
سپس نگاهی به سبد گل های ات کرد که اصلا از گل هاش کم نشده بود و لبخند زیبایی به ات زد و سپس ........
ادامه دارد.........
- ۵۹.۴k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط