{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My Smeraldo flower (گل اسمرالدوی من )

My Smeraldo flower (گل اسمرالدوی من )

Part 9

امروز هم مثل دیروز صبح دل انگیزی شروع شده بود

هوای بهاری و نسیم صبحگاهی بوی خوش گل ها رو به این طرف و ان طرف می برد

ات پنجره اتاق اش باز کرد و به ریه هاش اجازه داد عطر خوش گل ها و بوی بهار تازه از راه رسیده استشمام کنه پس چشم هاش بست و تا جایی که می تونست از این هوا لذت برد

دقایقی بعد به سمت کمد لباس هاش رفت یک دست بلوز و شلوار ست به رنگ سفید و با خال های ریز قرمز رنگ درون اش برداشت و پوشید

موهاش شونه زد از بالا دم اسبی بست و یک تل با تزیین روبان قرمز رنگ بر روی موهاش زد و ارایش زیبایی کرد و از اتاق اش خارج شد

صبحونه درست کرد و میز چید به سمت اتاق فلور رفت

بعد از تقی که به در زد وارد اتاق شد و فلور دید که خوابیده و نامه اش بر روی میز کنار تخت گذاشت و بوسه ارومی به گونه فلور زد و بی سرو صدا از اتاق خارج شد

(محتوا نامه = خانم فلور من امروز زودتر به شهر میرم تا گل هام بفروشم برام دعا کن در ضمن برات صبحونه هم اماده کردم بخورش و قرص هاتم یادت نره )

......................

ات سبدی که در دست اش قرار داشت و انواع مختلفی از گل ها درون اش گذاشته بود از خونه خارج شد

دوباره به همون میدان و فواره ای که در وسط دهکده قرار داشت رفت و بر روی تخته سنگی نشست تا کمی استراحت کند

امروز روز عجیبی بود و به طرز غیر قابل باوری دهکده در سکوت فرو رفته بود و از سباستین خبری نبود خیلی برای اش عجیب بود

سباستینی که همیشه هرجا ات بود سر و کله اش پیدا می شد اما الان اینجا نبود اخرین باری که دیده بودتش همون روز کنار ماشین اش اون حرفای ناجور بهش زده بود با خودش گفت

ات : بهتره از دل اش در بیارم وگرنه برام بد تموم میشه

سپس افکارش کنار زد و کمی از اب گوارای اونجا نوشید و راهی شهر اسمرالدو شد

...................

از ماشین پیاده شد به مقصد نامعلومی رفت تا بلکه امروز بتونه گل هاش بفروشد

نزدیکای ظهر بود و ات حتی نتونسته بود یک شاخه گل بفروشد

گرسنه و خسته کنار جاده نشست و به گل هاش خیره شد و با صدای ارومی گفت

ات : اون از دیروز این هم از امروز ...... چقدر من بد شانس ام

سپس سرش بر روی زانوهایش گذاشت به ارومی اشک ریخت تا اینکه با حس نوازش های کسی سرش بالا گرفت

اول اش به خاطر اشک هاش دید اش تار شده بود پس با کمک انگشت هاش اشک هاش پاک کرد و چندین بار پلک هاش باز و بسته کرد تا اینکه دید اش بهتر شد دختر بچه کوچکی دید که روبه رو اش ایستاده بود

نفس عمیقی کشید و با صدای ارومی رو به دختر بچه کرد و گفت

ات : دختر جون اینجا چیکار میکنی ؟؟ چرا تنهایی ؟؟ پدر و مادرت کجان ؟؟

دختر بچه سرش پایین انداخت و با صدای بغض آلودگی که داشت به ارومی گفت

دخ : من .... هق..... خاله ....




ادامه دارد.........
دیدگاه ها (۰)

My Smeraldo flower (گل اسمرالدوی من )Part 10دخ : من .... هق....

My Smeraldo flower (گل اسمرالدوی من )Part 11عصر شده بود و خو...

My Smeraldo flower (گل اسمرالدوی من )Part 8لیوان اب بر روی م...

My Smeraldo flower (گل اسمرالدوی من )Part 7سباستینی که رفتن ...

پارت ششم ازدواج اجباری

سه☆پارتیp.2دختر از سر کلافه گی هوفی کشید _جونگکوک ولم کن ......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط