{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

_____پارت¹⁵ نفرین کوچولو_____

_____پارت¹⁵ نفرین کوچولو_____

به هر قیمتی که شده، باید آن کلیسا را پیدا می‌کردم.

اگر کلیسا را پیدا می‌کردم، شاید راهی بود برای جلوگیری از سر گرفتن این ازدواج؛ راهی برای پایان دادن به چیزی که آینده‌مان را تهدید می‌کرد.

مطمئن بودم مارِبلا هم از به هم خوردن این ازدواج خوشحال می‌شود.

او لایق چنین سرنوشتی نبود.

و من…

نمی‌توانستم فقط تماشاگر باشم.

اما راستش را بخواهم، همه‌ی این تلاش‌ها فقط به خاطر مارِبلا نبود.

در اعماق قلبم هنوز باور داشتم که جکسون مرا دوست دارد؛ اینکه او هیچ علاقه‌ای به این ازدواج ندارد.

شاید احمقانه به نظر برسد، اما من به این باور چنگ زده‌ام.

وگرنه چطور ممکن است کسی که تا همین دیروز جانش برای من می‌رفت، امروز بخواهد با خواهر ناتنی‌ام تشکیل خانواده بدهد؟

نه…

این واقعاً غیرممکن است.

می‌توانستم تمام خطرات آن کلیسا و بهای آرزویم را بپذیرم،

اما به هیچ‌وجه نمی‌توانستم اجازه بدهم با زورگویی، معشوقم را از من بقاپند.

شاید در نگاه دیگران شرور، خودخواه، هرزه یا هر چیز دیگری به نظر بیایم،

اما ترجیح می‌دادم به صدای دلم گوش بدهم و کاری انجام دهم؛

تا اینکه تمام عمرم را با پشیمانیِ {چرا کاری نکردم} بگذرانم.

____________ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

_____پارت¹⁴ نفرین کوچولو_____آرام از جایم بلند شدم و با قدم‌...

_____پارت¹³ نفرین کوچولو_____*رُزالینث*به سمت اتاقم رفتم.کتا...

_____پارت¹² نفرین کوچولو_____مارِبلا نگاهی کوتاه، اما آکنده ...

_____پارت¹⁰ نفرین کوچولو_____نگاهم به مارِبلا افتاد که گوشه‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط