شیطون کوچولوی من
«شیطون کوچولوی من»
فصل دوم
یک مرد که بنظر چهل ساله میومد و لباس های وزرای دربار رو پوشیده بود چند قدم به جلو برداشت
تو این سه سال حتی وزیر ها هم تغییر کرده بودند زیرا چهره هایشان را بخاطر نمی آوردم
وزیر با صدای بم ولی لرزان گفت: پادشاه فقیه ؟؟؟
آنا: بله! بنظر میرسد هنوز خبری به شما نرسیده پس بزارید براتون نامه برادرم رو بازگو کنم، پادشاه دیشب در مرز های فرانسه جنگیدند و کشته شدند!
افراد جمع با این حرف صدا های گنگ و هراسانی ایجاد کردند
ادامه دادم:
ارتش ما قوی هست اما بدون رهبر نمیتونیم پیش بریم و طبق اطلاعات من سپاه ما تلفات زیادی داده پس دستور دادم عقب نشینی کنند
در هر صورت فرانسه جرأت نمیکند به انگلستان حمله کند، پس جای نگرانی نیست،
از اینجا جمع شدن هم چیزی ایدتون نمیشه ، برید و برای مراسم خاکسپاری پادشاه و تاج گزاری اماده بشید!
با صدای قدم های محکم سرم رو سمت ورودی قصر برگردوندم
اوه..یکی دیگر از کسانی که آرزو میکردم مرده باشد تا چشم هام دیگه به آن لبخند مزحکش نیوفتد!
خواهر ناتنیم،
با همان لحن از خود مچکرش گفت: فکر کردی ما اجازه میدیم به تخت بشینی؟!
حتی نگاهی هم به جسد مادرش که در چند قدمیش غرق خون بود نیانداخت،
آنا: من از زمان تولدم نائب السلطنه انگلستان بودم، درحال حاضر ارتش و مردم در اختیار من است،
حالا یک حر..وم. زاد.ه میخواد تاج و تختم رو از من بگیره؟
لبخند روی لبش ماسید فریاد کشید:
تو یک زنی! بدون شوهر نمیتوانی پادشاهی کنی!! و من به عنوان عضوی از خانواده سلطنتی اجازه نابود کردن انگلستان رو بهت نمیدم ! حتی اگر میخواهی همین الان منو بکش اما فکرش هم نکن از تو اطاعت کنم!!
آنا: اوه عزیزم ،من تورو نمیکشم، اتفاقاً زنده بمون!
وتماشا کن یک زن چطور،
حکومت میکنه!
فرمانده! بهتره کسانی رو که با حکومت من مخالف هستم رو به بهترین شکل راهنمایی کنید ، دلم نمیخواد در دربارم یک مشت خیانت کار جمع کنم!
سونگمین در جواب گفت :
اطاعت میشه بانوی من!
و قبل از اینکه بره رو به ندیمه ها فریاد زد: ملکه رو تا اقامتگاهشون همراهی کنید!
ندیمه ها سر پایین انداختن و پشت سرم راه افتادن ،
نیم نگاهی به فلور انداختم،
چهرش حالت خوبی نداشت ،
نباید میداشت، من قاتل نبودم،
تا قبل از این!
و انتقام شیرین تر از چیزی بود که انتظار داشتم.
#هیونجین #فیک #هوانگ_هیونجین
فصل دوم
یک مرد که بنظر چهل ساله میومد و لباس های وزرای دربار رو پوشیده بود چند قدم به جلو برداشت
تو این سه سال حتی وزیر ها هم تغییر کرده بودند زیرا چهره هایشان را بخاطر نمی آوردم
وزیر با صدای بم ولی لرزان گفت: پادشاه فقیه ؟؟؟
آنا: بله! بنظر میرسد هنوز خبری به شما نرسیده پس بزارید براتون نامه برادرم رو بازگو کنم، پادشاه دیشب در مرز های فرانسه جنگیدند و کشته شدند!
افراد جمع با این حرف صدا های گنگ و هراسانی ایجاد کردند
ادامه دادم:
ارتش ما قوی هست اما بدون رهبر نمیتونیم پیش بریم و طبق اطلاعات من سپاه ما تلفات زیادی داده پس دستور دادم عقب نشینی کنند
در هر صورت فرانسه جرأت نمیکند به انگلستان حمله کند، پس جای نگرانی نیست،
از اینجا جمع شدن هم چیزی ایدتون نمیشه ، برید و برای مراسم خاکسپاری پادشاه و تاج گزاری اماده بشید!
با صدای قدم های محکم سرم رو سمت ورودی قصر برگردوندم
اوه..یکی دیگر از کسانی که آرزو میکردم مرده باشد تا چشم هام دیگه به آن لبخند مزحکش نیوفتد!
خواهر ناتنیم،
با همان لحن از خود مچکرش گفت: فکر کردی ما اجازه میدیم به تخت بشینی؟!
حتی نگاهی هم به جسد مادرش که در چند قدمیش غرق خون بود نیانداخت،
آنا: من از زمان تولدم نائب السلطنه انگلستان بودم، درحال حاضر ارتش و مردم در اختیار من است،
حالا یک حر..وم. زاد.ه میخواد تاج و تختم رو از من بگیره؟
لبخند روی لبش ماسید فریاد کشید:
تو یک زنی! بدون شوهر نمیتوانی پادشاهی کنی!! و من به عنوان عضوی از خانواده سلطنتی اجازه نابود کردن انگلستان رو بهت نمیدم ! حتی اگر میخواهی همین الان منو بکش اما فکرش هم نکن از تو اطاعت کنم!!
آنا: اوه عزیزم ،من تورو نمیکشم، اتفاقاً زنده بمون!
وتماشا کن یک زن چطور،
حکومت میکنه!
فرمانده! بهتره کسانی رو که با حکومت من مخالف هستم رو به بهترین شکل راهنمایی کنید ، دلم نمیخواد در دربارم یک مشت خیانت کار جمع کنم!
سونگمین در جواب گفت :
اطاعت میشه بانوی من!
و قبل از اینکه بره رو به ندیمه ها فریاد زد: ملکه رو تا اقامتگاهشون همراهی کنید!
ندیمه ها سر پایین انداختن و پشت سرم راه افتادن ،
نیم نگاهی به فلور انداختم،
چهرش حالت خوبی نداشت ،
نباید میداشت، من قاتل نبودم،
تا قبل از این!
و انتقام شیرین تر از چیزی بود که انتظار داشتم.
#هیونجین #فیک #هوانگ_هیونجین
- ۱.۲k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط