"فراتر از دوستی¹"
"فراتر از دوستی¹"
کیم و جئون دو پسر جوان، سال ها بود که آن دو پسر با هم دوست های صمیمی بودند...آنها از دوران کودکی باهم دوست بودند..دوست های صمیمی.
انها حتی از کوچک ترین تا بزرگترین راز های همدیگر را هم میدانستند...
آنها مثل یک ستون استوار در تمام شرایط پیش هم بودند.
اما با گذشت زمان؛ تغییری ناگهانی در آن رابطه دوستی ایجاد شد..کیم پس از گذر زمان فهمید که احساسات عمیق تری دارد، نگاه هایش،شیطنت هایش، نحوه ی نفس کشیدن هایش،حتی ذوق کردن در دل کیم غوغایی بر پا میشد که غیر قابل گفتن بود...
روزی کیم و جئون در پارکی مشغول قدم زدن بودند که کیم به جئون پیشنهاد داد که به کافه ای بروند...جئون هم مشتاقانه قبول کرد....
به کافه رسیدند...کیم با صدای لرزان رو به جئون گفت:
جئون...من دیگه نمیتونم این رو پنهان کنم...من فکر کنم....من..من...عاشقت..شدمم
سکوت سنگینی حکم فرما شد..جئون با نگاهی پر از تعجب و ترس به او خیره شد.او هرگز فکر نمیکرد چنین اتفاقی هرگز بیوفتد..او هاج و واج به کیم چشم دوخته بود..کیم برای اینکه به او اعتراف کرده بود احساس سبکی میکرد و با نگاهی خجالت زده و امیدوار به جئون چشم دوخته بود
جئون که هرگز چنین احساسی را تجربه نکرده بود، نمیدانست که چگونه باید به این اعتراف پاسخ دهد.....او نیز به کیم علاقه داشت اما نمیدانست این رابطه فراتر از یک دوستی ساده است..در سر جئون افکار مختلفی میچرخید
جئون که گیج و پریشان بود از کافه خارج شد؛کیم با احساس دل شکستگی به جئون نگاه میکرد و احساس شرمندگی و اذاب وجدان داشت...
جئون شب و روز های زیادی درحال فکر کردن بود، فکر میکرد و تلاش میکرد تا احساسات کیم را درک کند...او در آخر فهمید که کیم دوست صمیمی بیش نیست و درش برای او تنگ می شود.او باید تصمیمی میگرفت
روزها گذشت و جئون نزد کیم رفت..جئون با چهره مصمم رو به روی کیم ایستاد و گفت "کیم من نمیتوانم بگویم عاشق تو هستم؛اما میتوانم بگویم که از دست دادن تو برایم دشوار است..برایم خیلی خیلی دشوار است..و من تصمیم گرفتم که این رابطه را امتحان کنم این بار میخواهم فراتر از دوستی را تجربه کنم
کیم با چشمان پر از اشک و لبخند پر از امید بر لبانش نقش بست...
_انها میدانستند که این سفر فراز و نشیب هایی دارد...اما آنها با جان و دل این سفر را قبول کردند...
کیم و جئون دو پسر جوان، سال ها بود که آن دو پسر با هم دوست های صمیمی بودند...آنها از دوران کودکی باهم دوست بودند..دوست های صمیمی.
انها حتی از کوچک ترین تا بزرگترین راز های همدیگر را هم میدانستند...
آنها مثل یک ستون استوار در تمام شرایط پیش هم بودند.
اما با گذشت زمان؛ تغییری ناگهانی در آن رابطه دوستی ایجاد شد..کیم پس از گذر زمان فهمید که احساسات عمیق تری دارد، نگاه هایش،شیطنت هایش، نحوه ی نفس کشیدن هایش،حتی ذوق کردن در دل کیم غوغایی بر پا میشد که غیر قابل گفتن بود...
روزی کیم و جئون در پارکی مشغول قدم زدن بودند که کیم به جئون پیشنهاد داد که به کافه ای بروند...جئون هم مشتاقانه قبول کرد....
به کافه رسیدند...کیم با صدای لرزان رو به جئون گفت:
جئون...من دیگه نمیتونم این رو پنهان کنم...من فکر کنم....من..من...عاشقت..شدمم
سکوت سنگینی حکم فرما شد..جئون با نگاهی پر از تعجب و ترس به او خیره شد.او هرگز فکر نمیکرد چنین اتفاقی هرگز بیوفتد..او هاج و واج به کیم چشم دوخته بود..کیم برای اینکه به او اعتراف کرده بود احساس سبکی میکرد و با نگاهی خجالت زده و امیدوار به جئون چشم دوخته بود
جئون که هرگز چنین احساسی را تجربه نکرده بود، نمیدانست که چگونه باید به این اعتراف پاسخ دهد.....او نیز به کیم علاقه داشت اما نمیدانست این رابطه فراتر از یک دوستی ساده است..در سر جئون افکار مختلفی میچرخید
جئون که گیج و پریشان بود از کافه خارج شد؛کیم با احساس دل شکستگی به جئون نگاه میکرد و احساس شرمندگی و اذاب وجدان داشت...
جئون شب و روز های زیادی درحال فکر کردن بود، فکر میکرد و تلاش میکرد تا احساسات کیم را درک کند...او در آخر فهمید که کیم دوست صمیمی بیش نیست و درش برای او تنگ می شود.او باید تصمیمی میگرفت
روزها گذشت و جئون نزد کیم رفت..جئون با چهره مصمم رو به روی کیم ایستاد و گفت "کیم من نمیتوانم بگویم عاشق تو هستم؛اما میتوانم بگویم که از دست دادن تو برایم دشوار است..برایم خیلی خیلی دشوار است..و من تصمیم گرفتم که این رابطه را امتحان کنم این بار میخواهم فراتر از دوستی را تجربه کنم
کیم با چشمان پر از اشک و لبخند پر از امید بر لبانش نقش بست...
_انها میدانستند که این سفر فراز و نشیب هایی دارد...اما آنها با جان و دل این سفر را قبول کردند...
- ۷.۴k
- ۱۸ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط