Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_394
با صدای قیز قیز در اون خر.اب شده چشمام رو باز کردم
کم کم فضا روشن تر شدو یه مرد چارشونه و قد بلند توی چهارچوب در دیدم..
چشمام به نور عادت نداشت،و نمیتونستم زیاد بازشون بزارم برای همین چهرش برام واضح نبود.
کمی گذشت که مرد همراه با سوکی ریقو وارد طویله شدن و اینجا بود که فهمیدم، بله!
اون ادم مزخرف و به در.د نخوری که سوکی بهش میگفت رئیس..
همون هوسوکه.. جانگ هوسوک
با تعجب، ترس، استرس، سردرگمی و اضطراب با چهره ای وا مونده زل زدم به پوزخند روی لبش...
اروم و شمرده شمرده سمتم قدم برداشت
از ترس تو خودم جمع شدم.
لعـ نت به این مرد؛
روی نوک پا کنارم نشست..
_اقا اینم دختره، صحیحو سالم!
گفتم که اینجا به ذهن شیطونم نمیرسه.
این صدای سوکی بود که سکوت بینمون رو شکسته بود..
هوسوک اخم کمرنگی کرد وبا تن صدای کلافه گفت:
_اوکی دارم میبینم خودم.. برو بیرون میخوام باهاش صحبت کنم.
_نه جون اقا اینطوری نمیشه!
من این رو میشناسم.. همچین عین گربه چنگ میزنه بیا وو ببین، میترسم بلایی سرت بیاره اقاجان!
نمیدونم این جرعتم رو از کجا اوردم؟
ولی قطعا نمیخواستم در برابر هوسوک ضعیف دیده بشم.
اینبار من بودم که عصبی رو بهش گفتم..
+اینو به درخت میگن.. بسه هی هروز هروز یه لقب چسپوندی به من، پنج دیقه در گالهرو ببند ببینم میتونی یا نه؟
نیشخند هوسوک و نگاه خشمگین سوکی از اندازه عصبی بودم کم نکرد.
_برو دیگه سوکی، مگه چلاقم بلایی سرم بیاره؟ چی تو من دیدی که فکر میکنی این بچه بلایی سرم میاره؟
سوکی نگاهشو از من گرفتو به هوسوک دوخت
_هرچی شما بگین، بیرون منتظرم اقا.
اینو گفتو بدون بستن در ، خارج شد؛
نگاه کلافهام رو دوختم به هوسوک..
خیره نگاهش کردم تا بلکه یچزی بگه.
_خب خب خب، چه عجب بالاخره ما شمارو دیدیم؟
+میشه بپرسم دلیل این کارات چیه؟ احمقی؟ نه جدی دارم میگم!
برای یه شراکت داری این بلاهارو سرم میاری؟ چرا؟ مگه پول ارزش این کارارو داره؟ هیچ میفهمی چی کشیدم لعـ نتی؟
خونسرد بهم زل زده بود و هیچ ری اکشی نشون نمیداد.
درست بر خلاف منه کلافه!
_گیریم که اره فقط واسه شراکت این کارارو باهات میکنم، که چی؟
پوزخندی زدم..
+لعنت به تویه پول پرست..
ولم کن جانگ هوسوک، نزار اوضاع از اینی که هست بدتر نشه.
با جونگکوک صحبت میکنم یکاری میکنم دوباره باهات شریک بشه.
منو از این کثافت بیرون بکش!
بر خلاف دفعه قبل با شنیدن اسم جونگکوک، اخماش سریع رفت توی هم..
نگاه ترسناکش رو بهم دوخت.
_اسم اون شوهر بی ریخت عو.ضیت رو پیش من نیار که بلایی سرت بیارم،بلایی سرت بیارم که مرغای اسمون به حالت گریه کنن!
+هیچ غلطی نمیتونی بکنی، جونگکوک پیدام میکنه
خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو میکنی!
هرچند خودم از گفتهام چنان مطمئن نبودم.
ولی اجازه نمیدادم هرطوری دلش میخاد بهم امرو نهی کنه.
با سوختن سمت راست صورتم، متوجه شدم بله!
امروز برای چندمین بار توی این یک هفته بازم سیلی خوردم.
خو.ن جلوی چشمام رو گرفته بود
ولی چیکار میکردم؟
اینبار به صورتش نگاه نکردم.
ولی طولی نکشید که با دستای قویاش فکم رو گرفت و صورتم رو بالا اورد.
_ببین منو!
اون شوهرت پیدات نمیکنه هیچ، تازه قراره با بلاهایی که سرت میارمو مجبوره همشون رو ببینه و تحمل کنه هم عذابش بدم، هم تورو هم اونو.
حالا میبینی زنیکه هر..ه
دندون هام رو روی هم فشردم تا عصابینتم رو نبینه، ولی پوزخند گوشه لبش نشون نمیداد که موفق شدم!
دستم رو سمت اون تیـ غه که انداخته بودم کنارم بردم و خیلی سریع اوردمش بالا
قبل اینکه اجازه بدم کاری کنه تیـ غه رو توی بازوی پهنش فرو کردم که اخ در.دانکش بلند شد..
واضح صدای پا.ره شدن پوست دستش اومد..
شایدحسم ترسناک بود، ولی به شدت این صدا بهم ارامش داد.
همچین ادمای مزخرفی که متاسفانه همجای دنیا توی زندگی همهامون هستن، این چیزها حقشونه.
دستم رو از روی تیـ غه توی بازوش برداشتم و سعی کردم ازش فاصله بگیرم.
+تقاص تمام کاراتو پس میدی هوسوک، امیدوارم قبل اینکه بیشتر از این اوضاعو خراب نکردی به خودت بیای..
چشمای خشمگین و نیمه بازش رو بهم دوخت، عرق روی پیشونیش نشون میداد خیلی در.د داشته.
پس اون همه عضـ له چی میگن؟ بادن همشون؟
310 لایک
110 بازنشر
#season_Third
#part_394
با صدای قیز قیز در اون خر.اب شده چشمام رو باز کردم
کم کم فضا روشن تر شدو یه مرد چارشونه و قد بلند توی چهارچوب در دیدم..
چشمام به نور عادت نداشت،و نمیتونستم زیاد بازشون بزارم برای همین چهرش برام واضح نبود.
کمی گذشت که مرد همراه با سوکی ریقو وارد طویله شدن و اینجا بود که فهمیدم، بله!
اون ادم مزخرف و به در.د نخوری که سوکی بهش میگفت رئیس..
همون هوسوکه.. جانگ هوسوک
با تعجب، ترس، استرس، سردرگمی و اضطراب با چهره ای وا مونده زل زدم به پوزخند روی لبش...
اروم و شمرده شمرده سمتم قدم برداشت
از ترس تو خودم جمع شدم.
لعـ نت به این مرد؛
روی نوک پا کنارم نشست..
_اقا اینم دختره، صحیحو سالم!
گفتم که اینجا به ذهن شیطونم نمیرسه.
این صدای سوکی بود که سکوت بینمون رو شکسته بود..
هوسوک اخم کمرنگی کرد وبا تن صدای کلافه گفت:
_اوکی دارم میبینم خودم.. برو بیرون میخوام باهاش صحبت کنم.
_نه جون اقا اینطوری نمیشه!
من این رو میشناسم.. همچین عین گربه چنگ میزنه بیا وو ببین، میترسم بلایی سرت بیاره اقاجان!
نمیدونم این جرعتم رو از کجا اوردم؟
ولی قطعا نمیخواستم در برابر هوسوک ضعیف دیده بشم.
اینبار من بودم که عصبی رو بهش گفتم..
+اینو به درخت میگن.. بسه هی هروز هروز یه لقب چسپوندی به من، پنج دیقه در گالهرو ببند ببینم میتونی یا نه؟
نیشخند هوسوک و نگاه خشمگین سوکی از اندازه عصبی بودم کم نکرد.
_برو دیگه سوکی، مگه چلاقم بلایی سرم بیاره؟ چی تو من دیدی که فکر میکنی این بچه بلایی سرم میاره؟
سوکی نگاهشو از من گرفتو به هوسوک دوخت
_هرچی شما بگین، بیرون منتظرم اقا.
اینو گفتو بدون بستن در ، خارج شد؛
نگاه کلافهام رو دوختم به هوسوک..
خیره نگاهش کردم تا بلکه یچزی بگه.
_خب خب خب، چه عجب بالاخره ما شمارو دیدیم؟
+میشه بپرسم دلیل این کارات چیه؟ احمقی؟ نه جدی دارم میگم!
برای یه شراکت داری این بلاهارو سرم میاری؟ چرا؟ مگه پول ارزش این کارارو داره؟ هیچ میفهمی چی کشیدم لعـ نتی؟
خونسرد بهم زل زده بود و هیچ ری اکشی نشون نمیداد.
درست بر خلاف منه کلافه!
_گیریم که اره فقط واسه شراکت این کارارو باهات میکنم، که چی؟
پوزخندی زدم..
+لعنت به تویه پول پرست..
ولم کن جانگ هوسوک، نزار اوضاع از اینی که هست بدتر نشه.
با جونگکوک صحبت میکنم یکاری میکنم دوباره باهات شریک بشه.
منو از این کثافت بیرون بکش!
بر خلاف دفعه قبل با شنیدن اسم جونگکوک، اخماش سریع رفت توی هم..
نگاه ترسناکش رو بهم دوخت.
_اسم اون شوهر بی ریخت عو.ضیت رو پیش من نیار که بلایی سرت بیارم،بلایی سرت بیارم که مرغای اسمون به حالت گریه کنن!
+هیچ غلطی نمیتونی بکنی، جونگکوک پیدام میکنه
خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو میکنی!
هرچند خودم از گفتهام چنان مطمئن نبودم.
ولی اجازه نمیدادم هرطوری دلش میخاد بهم امرو نهی کنه.
با سوختن سمت راست صورتم، متوجه شدم بله!
امروز برای چندمین بار توی این یک هفته بازم سیلی خوردم.
خو.ن جلوی چشمام رو گرفته بود
ولی چیکار میکردم؟
اینبار به صورتش نگاه نکردم.
ولی طولی نکشید که با دستای قویاش فکم رو گرفت و صورتم رو بالا اورد.
_ببین منو!
اون شوهرت پیدات نمیکنه هیچ، تازه قراره با بلاهایی که سرت میارمو مجبوره همشون رو ببینه و تحمل کنه هم عذابش بدم، هم تورو هم اونو.
حالا میبینی زنیکه هر..ه
دندون هام رو روی هم فشردم تا عصابینتم رو نبینه، ولی پوزخند گوشه لبش نشون نمیداد که موفق شدم!
دستم رو سمت اون تیـ غه که انداخته بودم کنارم بردم و خیلی سریع اوردمش بالا
قبل اینکه اجازه بدم کاری کنه تیـ غه رو توی بازوی پهنش فرو کردم که اخ در.دانکش بلند شد..
واضح صدای پا.ره شدن پوست دستش اومد..
شایدحسم ترسناک بود، ولی به شدت این صدا بهم ارامش داد.
همچین ادمای مزخرفی که متاسفانه همجای دنیا توی زندگی همهامون هستن، این چیزها حقشونه.
دستم رو از روی تیـ غه توی بازوش برداشتم و سعی کردم ازش فاصله بگیرم.
+تقاص تمام کاراتو پس میدی هوسوک، امیدوارم قبل اینکه بیشتر از این اوضاعو خراب نکردی به خودت بیای..
چشمای خشمگین و نیمه بازش رو بهم دوخت، عرق روی پیشونیش نشون میداد خیلی در.د داشته.
پس اون همه عضـ له چی میگن؟ بادن همشون؟
310 لایک
110 بازنشر
- ۱۶.۷k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط