{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#Gentlemans_husband

#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_418

با دیدن جونگکوک که توی چهارچوب در داشت با لبخند نگاهم میکرد، نگاهم رو از ایینه گرفتمو بهش دادم.

_قند تو دلم اب میشه دوباره تورو توی خونمون میبینم

از روی صندلی بلند شدم و سمتش رفتم
دست انداختم  دور گرد.نش و سرش رو پایین اوردم.
ریز لپشو بو.سیدم و گفتم.

+منم همینطور


لبخندش پهن تر شد

_برو استراحت کن، خیلی خسته ای
+میشه توهم بیای؟ خب..

متوجه ترسم شدو بی هیچ حرفی دستم رو کشید سمت تخت.
وقتی دراز کشیدیم، به چشماش زل زدم.
نمیدونم، انگار توی گفتن چیزی مردد بود که نمیتونست چهر‌ه‌اشو اروم نشون بده.
نمیخواستم مجبورش کنم چیزی بگه برای همین با نشستن دستش روی موهام، اروم چشمامو بستم و خیلی زود خوابم برد.

..
«جونگکوک»

نفساش سنگین شدو متوجه شدم خوابش برده.
نفس عمیقی کشیدم و به چهره مظلومش زل زدم..
نگفتن موضوع سقط بچه روی دلم سنگینی میکردو از طرفی اگه میگفتم شاید حالش بد میشد.
بهرحال اون حق داره که بدونه و باید دیر یا زود بهش بگم.
پتو رو کمی روش بالا کشیدم و سعی کردم خودمم کمی بخوابم..
..

با تکون هایی که تخت میخورد چشمام رو باز کردم..
نگاهمو دوختم به جونگکوک.
روی پیـ شونیش عرق نشسته بودو زیر لب چیز های نامفهومی میگفت، قطعا بازم داره کابوس میبینه...
نکنه مثل اون روز توی بیمارستان بشه؟
دستپاچه دستشو گرفتمو زیر گوشش اروم گفتم

+اروم باش قربونت برم، چیزی نیست...لیلی؟  اروم باش عزیزم.

کم کم ناارومیش کمتر شدو توی خواب نق میزد.
دستشو بو.سیدم و اروم صداش زدم که بیدار شه..
چشمای ترسیده و خستش رو باز کرد.

+لیلی؟ خوبی؟ اروم باش عزیزم فقط یه خواب بود

چونش لرزید و بیشتر اومد سمتم.
من میمردم برای این همه مظلومیت!
دست انداختم دور کمـ رشو سرش رو گذاشتم روی سـ ینم
نگاهی به بیرون از پنجره انداختم.
هوا تاریک شده بود..
اجازه دادم لیلی اروم بشه و بعد اروم از کنارش بلند شدم.
رفتم طبقه پایین و وارد اشپزخونه شدم.
واقعا دلو جون غذا درست کردن نداشتم برای همین گوشیم رو برداشتم و دو تا غذا سفارش دادم
از اشپزخونه نگاهی به هال و پذیرایی انداختم.
بنظرم این خونه برای منو لیلب خیلی بزرگ به نظر میومد، باید سر اولین فرصت یه خونه دیگه بخرم.
میخوام به زندگیمون رنگ و رو بدم.
کل خونه تم قهوه ای و مشکی بود، بنظرم برای دختری مثل لیلی این فضا میتونست تاثیر بدی داشته باشه.
اون هنوز بچه‌هستو همین جزئیات کوچیک میتونن روحیه‌اشو تغییر بدن
پس بهتره خونه جدیدمون رو پر کنیم از رنگای قشنگ و شاد.
با صدای زنگ در، از افکارم بیرون اومدم و سمت در رفتم.
غذاهارو گرفتم و گذاشتم روی میز
همینکه خواستم از اشپزخونه خارج بشم برای بیدار کردن لیلی، خودش توی ورودی اشپزخونه ظاهر شد.
با دیدنش لبخندی زدم
بعد بغـ لی که بهم هدیه داد نشستیم پشت میز و شروع کردیم به خوردن غذامون.
لیلی تغییر کرده بود، خیلی سعی میکرد لیلی قدیمی باشه.. ولی نمیتونست!
بعد اینکه غذاشو کامل خورد رو بهم گفت

_ممنون خیلی خوشمزه بود
+نوش جونت، لیلی؟ یه چیزی بپرسم؟

هومی کشید که ادامه دادم
+چه خوابی دیدی که اونطور به هم ریختی؟

نگاهشو از میز گرفتو بهم نگاه کرد.
کمی مکث کردو بعد با صدای ارومی گفت

_همش خواب هوسوک و ویکتوریا رو میبینم که میان و میگن میخوایم ازت انتقام بگیریم.
کابوس وحشتناکیه برای من جونگکوک
حتی فکر کردن به اون روزا تـ نو بدنمو میلرزونه
دیدگاه ها (۴)

#Gentlemans_husband#season_Third#part_419لبامو به هم فشار دا...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_420اشکامو پاک کرد، میگ...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_417بال که نمیتونه دربی...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_416امروز از دکتر اجازه...

[♡part²³♡]بعد چند دقیقه تقلا بلاخره تو بغلن اروم گرفت و خواب...

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "#𝐏𝐀𝐑𝐓.44یکم تعلل کرد ولی در ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط