{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۲۷: دختری که ناپدید شده بود
هوا بوی باران و استرس می‌داد.
تمام قصر بیدار بود.
خدمتکارها آرام در راهروها رفت‌وآمد می‌کردند و جرئت نمی‌کردند بلند حرف بزنند.
چون همه فهمیده بودند:
ولیعهد حال خوبی ندارد.
و وقتی جونگ‌کوک حال خوبی نداشت…
کل قصر نفسش را حبس می‌کرد.
***
داخل دفتر اصلی، چندین صفحه عکس و گزارش روی میز پخش شده بود.
نامجون مقابل مانیتور ایستاده بود.
— «ماشین بعد از خروج از منطقه دوربین‌ها ناپدید شده.»
جونگ‌کوک سرد پرسید:
— «پلاک؟»
— «جعلی.»
لعنتی.
جین کنار پنجره ایستاده بود.
موهایش هنوز خیس بود.
اما بدتر از ظاهرش…
چشم‌هایش بود.
برای اولین بار از زمان بازگشتش، آن لبخند همیشگی روی صورتش نبود.
جونگ‌کوک ناگهان گفت:
— «کیا اونجا بودن؟»
جین بدون نگاه کردن جواب داد:
— «سه مرد.»
— «چرا متوجهشون نشدی؟»
جین عصبی برگشت.
— «فکر می‌کنی اگه می‌دیدم اجازه می‌دادم نزدیکش بشن؟!»
جونگ‌کوک قدمی جلو آمد.
— «ولی شد.»
نامجون میانشان ایستاد.
— «بسه.»
اما فضا هنوز مثل سیم برق بود.
هر دو آماده انفجار.
همان لحظه در دفتر باز شد.
تهیونگ داخل آمد.
نگاهش اول روی جونگ‌کوک رفت.
بعد جین.
بعد آرام گفت:
— «هنوز پیداش نکردین؟»
هیچ‌کس جواب نداد.
و همین جواب کافی بود.
تهیونگ آه کوتاهی کشید.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید—
صدای قدم‌های تندی در راهرو پیچید.
بعد…
در با شدت باز شد.
مردی با هودی مشکی وارد شد.
نفسش سنگین بود.
و چشم‌هایش مستقیماً روی نامجون قفل شد.
— «بهم بگو این یه دروغ لعنتیه.»
نامجون ساکت ماند.
و آن سکوت…
همه چیز را گفت.
مرد چند لحظه بی‌حرکت ایستاد.
بعد با خشم زمزمه کرد:
— «سوآ کجاست؟»
جونگ‌کوک اخم کرد.
— «تو کی هستی؟»
مرد نگاه تیزی سمتش انداخت.
— «هوسوک.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد تهیونگ زیر لب گفت:
— «اوه…»
نامجون آرام توضیح داد:
— «برادر بزرگتر سوآ.»
و برای اولین بار آن شب…
حتی جونگ‌کوک هم کمی جا خورد.
هوسوک مستقیم سمت جین رفت.
یقه‌اش را گرفت.
— «تو باهاش بودی؟!»
جین فکش را سفت کرد.
— «ولم کن.»
— «خواهر من الان گم شده!»
جونگ‌کوک جلو آمد.
— «اون فقط خواهر تو نیست.»
هوسوک فوراً نگاهش را سمت او چرخاند.
و دو مرد برای اولین بار روبه‌روی هم قرار گرفتند.
هوا سنگین شد.
هوسوک با تمسخر تلخی گفت:
— «آه. ولیعهد بالاخره نگران شده؟»
نامجون زیر لب گفت:
— «الان وقت این بحثا نیست.»
اما هوسوک ادامه داد:
— «وقتی خواهرت سال‌ها تنها بوده، آدمای قدرتمند خیلی دیر یادشون میفته مراقبش باشن.»
ضربه‌اش مستقیم بود.
و مستقیم به جونگ‌کوک خورد.
چون خودش هم همین فکر را می‌کرد.
اگر بیشتر مراقب بود…
اگر اجازه نمی‌داد از قصر بیرون برود…
جونگ‌کوک ناگهان مشت محکمی روی میز کوبید.
همه ساکت شدند.
نفسش سنگین بود.
— «کل شهر رو بگردین.»
صدایش پایین بود.
اما لرزش خشم داخلش واضح بود.
— «تمام دوربین‌ها. تمام جاده‌ها. تمام آدم‌هایی که سابقه این کارو دارن.»
بعد خیلی آرام‌تر گفت:
— «هرجا هست… پیداش می‌کنم.»
***
همان زمان
جایی نامعلوم
سوآ با ناله ضعیفی چشم باز کرد.
سرش درد می‌کرد.
همه چیز تار بود.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمد روی زمین سردی افتاده.
دست‌هایش بسته شده بودند.
نفسش برید.
ترس ناگهانی تمام بدنش را گرفت.
اتاق تاریک بود.
فقط نور زرد ضعیفی از لای در می‌آمد.
سوآ با صدای لرزان زمزمه کرد:
— «کمک…»
اما هیچ‌کس جواب نداد.
و بیرون اتاق…
صدای مردی آمد.
— «رئیس گفته فعلاً سالم نگهش دارین.»
سوآ یخ زد.
و همان لحظه فهمید…
این کابوس به این زودی تمام نمی‌شود.
[ادامه دارد...]
***
سوپرایززز
به خاطر اینکه تعداد بازنشر ها از 15 تا بیشتر بود و خیلی اصرار داشتین پارت بعدو بزارم
از حالا به بعد توی تعداد لایک ها آسون تر میگیرم به شرط اینکه بازم حمایتم بکنید
***
شرایط پارت بعد:
60 لایک
15 بازنشر
دیدگاه ها (۱۸)

امروز داشتم توی اینستاگرام می‌چرخیدم که با پستی از شبکه رسمی...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۶: وقتی قصر فهمیدباران آرامی شروع شده بود....

#تاج_و_طوفانپارت ۴: ورود به قصرصبح آن روز سوآ روبروی قصر ایس...

#تاج_و_طوفانپارت ۸: مردی که آرام می‌خنددسالن اصلی قصر همیشه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط