تاجوطوفان

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۲۶: وقتی قصر فهمید
باران آرامی شروع شده بود.
جین تقریباً تمام رستوران را زیر و رو کرده بود.
— «دوربین‌ها رو چک کنین!»
مدیر رستوران مضطرب گفت:
— «آقا ما داریم—»
— «الان!»
صدایش آنقدر خشمگین بود که چند نفر از ترس ساکت شدند.
جین دوباره با سوآ تماس گرفت.
خاموش.
لعنتی.
نفسش سنگین شده بود.
تصاویر داخل سرش بدتر و بدتر می‌شدند.
سوآ تنها.
ترسیده.
و او احمقانه چند دقیقه ترکش کرده بود.
یکی از کارکنان با عجله جلو آمد.
— «آقا… دوربین خروجی چیزی ثبت کرده.»
جین فوراً برگشت.
صفحه مانیتور را دید.
سه مرد.
و میانشان…
بدن نیمه‌بیهوش سوآ.
قلبش فرو ریخت.
— «پلاک ماشینو زوم کن.»
اما تصویر تار بود.
لعنتی.
جین با خشونت دستش را روی میز کوبید.
و همان لحظه فقط یک فکر داخل سرش بود:
«جونگ‌کوک قراره منو بکشه.»
***
قصر سلطنتی*
ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.
جونگ‌کوک داخل دفترش ایستاده بود.
پرونده‌ای در دست داشت اما مدت‌ها بود حتی یک خطش را نخوانده بود.
ذهنش عجیب بی‌قرار بود.
انگار چیزی درست نبود.
صدای در آمد.
نامجون وارد شد.
اما حالت چهره‌اش…
باعث شد جونگ‌کوک فوراً اخم کند.
— «چی شده؟»
نامجون چند ثانیه سکوت کرد.
و همین سکوت کافی بود.
جونگ‌کوک آرام پرونده را بست.
— «نامجون.»
او نفس کوتاهی کشید.
— «سوآ ناپدید شده.»
سکوت مطلق*
— «چی گفتی؟»
صدا آرام بود.
خیلی آرام.
و همین خطرناک‌ترش می‌کرد.
نامجون جلو آمد.
— «جین باهاش بیرون بوده. چند دقیقه تنهاش گذاشته. وقتی برگشته، سوآ نبوده.»
چند ثانیه جونگ‌کوک هیچ حرکتی نکرد.
بعد خیلی آهسته پرسید:
— «الان کجاست جین؟»
***
ده دقیقه بعد...
درهای اصلی قصر با شدت باز شدند.
جین هنوز خیس باران بود که وارد شد.
خدمتکارها با ترس کنار رفتند.
و همان لحظه جونگ‌کوک از پله‌ها پایین آمد.
چشم‌هایش تاریک‌تر از همیشه بود.
جین هنوز نفس‌نفس می‌زد.
— «داریم دنبالش می‌گردیم—»
اما جونگ‌کوک یقه‌اش را گرفت و محکم به دیوار کوبید.
صدای برخورد بدن جین در سالن پیچید.
خدمتکارها شوکه عقب رفتند.
جونگ‌کوک فریاد زد:
— «تو قرار بود مراقبش باشی.»
جین با خشم نگاهش کرد.
— «فکر می‌کنی خودم نمی‌دونم؟!»
— «پس چرا تنهاش گذاشتی؟!»
— «دو دقیقه بود!»
— «دو دقیقه کافی بود که بدزدنش!»
سکوت سنگینی سالن را پر کرد.
برای اولین بار…
ترس واقعی در صدای جونگ‌کوک شنیده می‌شد.
— «اون الان کجاست…؟»
جین فکش را سفت کرد.
— «داریم پیداش می‌کنیم.»
جونگ‌کوک هلش داد.
— «اگه یه اتفاقی براش افتاده باشه…»
جمله‌اش را کامل نکرد.
چون حتی گفتنش هم دیوانه‌کننده بود.
نامجون سریع جلو آمد.
— «الان وقت دعوا نیست.»
اما جونگ‌کوک هنوز از جین چشم برنمی‌داشت.
تمام بدنش از خشم و اضطراب سفت شده بود.
انگار فقط با زور خودش را کنترل می‌کرد که مشت نزند.
و از بالای پله‌ها…
ملکه آرام صحنه را تماشا می‌کرد.
لبخند خیلی کوچکی روی لبش نشست.
آنقدر کوچک که کسی متوجه نشود.
جز تهیونگ.
که همان لحظه نگاهش روی ملکه قفل شد.
و چیزی داخل ذهنش…
درست به نظر نرسید
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
100 لایک
کامنت«جواب به سوال زیر»
15 بازنشر
***
سوال؟
به نظرتون جونگ کوک چیکار میکنه؟
دیدگاه ها (۵۳)

LESSON

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت 🖤پارت ۱ | «مهمان ناخوانده» ساعت...

فیک تهکوک وارث زار

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

In the Embrace of DarknessPART 1صدای آرام موسیقی در کافه پخش...

فیک: بابای سخت گیر من — part 16[سوآ آخرین قاشق تیرامیسو رو خ...

دیر فهمیدم دیر خواستمتپارت دهم جونگ‌کوک هنوز به پیام سوآ خیر...

ما تمام عمر می دویم خسته میشویم اصرار می کنیم فکر میکنیم اگر...

«فقط پیش تو »صدای چرخیدن کلید داخل قفل، سکوت خونه رو شکست.ا....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط