خط اول پایان

خـط اولِ پـایـان

خـط اولِ پـایـان
.
فکرت
در سرم راه میرود
بی‌اجازه،
بی‌وقفه،
تا جایی که
دیگر چیزی برای فکر کردن
نمانده

از که بنویسم؟
از کسی که جـانم بود؟
از آن حضورِ ناتمام...
از آن که بودنش زنـدگی بود
نبودنش بلندترین صـدا شد؟
یا از فِـراق؟
که نه شبیه دوری‌ست
نه شبیه پـایـان،
بلکه مثل زخمی‌ست
که هر روز
خودش را تازه می‌کند.

دلتنـگی
دیگر فقط حس نیست؛
یک دردِ لجـوج است
که در استخوان جا خوش کرده،
نه می‌گذارد گریـه کنم
نه رهایـم می‌کند.

هجـران
آمد و ماند،
مثل مهمانی که
هیچ‌وقت
قصد رفتن ندارد.

آن‌قدر خسته‌ام
که حتی ناله هم
زور ندارد از گلویم بیرون بیاید.
روزها تکرارند،
شب‌ها تکرارتر،
و من
در این بندِ تـکرار
آهسته
فرسوده می‌شوم.

نه مرگ می‌آید
خلاصم کند،
نه زندگی
دلِ مـانـدن دارد.
مانده‌ام
با ذهنی که از تو
خالی نمی‌شود،
با دلـی که
نامت را
مثل آخرین درد
زیر لب نگه داشته.

این
نه عشـق است،
نه تحـمل؛
این
زیستنِ زخمی‌ست
بعد از خاموشیِ آتش.
.
.
.
.
.
پایانِ بی پایان 😔🌙
دیدگاه ها (۱۲)

وقتی منطق دیوار می‌کشد و عشق پنجره را باز می‌کند...روان‌شناس...

تو مپندار که من فکر تنم، نگران سرطان وطنم...این شعر از مجتبی...

مرضیه جانم🌸کنارِ تو، انگار جهاناز تمامِ هیاهویش دست می‌کشد؛ز...

در سرم شهری‌ستکه هیچ‌وقت شب نمی‌شود؛پر از خیابان‌های بی‌انته...

— هوشنگ ابتهاج | بی‌خواهشی!گاهی آدم از برآورده نشدنِ خواسته‌...

گاهی بعضی آدم‌ها وارد رابطه‌ای می‌شوند که از همان ابتدا می‌د...

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)ترکش عشق فصل دوم داستانی که ه...

گاهی بعضی آدم‌ها وارد رابطه‌ای می‌شوند که از همان ابتدا می‌د...

گاهی بعضی آدم‌ها وارد رابطه‌ای می‌شوند که از همان ابتدا می‌د...

گاهی بعضی آدم‌ها وارد رابطه‌ای می‌شوند که از همان ابتدا می‌د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط