{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خط اول پایان

خـط اولِ پـایـان
.
فکرت
در سرم راه میرود
بی‌اجازه،
بی‌وقفه،
تا جایی که
دیگر چیزی برای فکر کردن
نمانده

از که بنویسم؟
از کسی که جـانم بود؟
از آن حضورِ ناتمام...
از آن که بودنش زنـدگی بود
نبودنش بلندترین صـدا شد؟
یا از فِـراق؟
که نه شبیه دوری‌ست
نه شبیه پـایـان،
بلکه مثل زخمی‌ست
که هر روز
خودش را تازه می‌کند.

دلتنـگی
دیگر فقط حس نیست؛
یک دردِ لجـوج است
که در استخوان جا خوش کرده،
نه می‌گذارد گریـه کنم
نه رهایـم می‌کند.

هجـران
آمد و ماند،
مثل مهمانی که
هیچ‌وقت
قصد رفتن ندارد.

آن‌قدر خسته‌ام
که حتی ناله هم
زور ندارد از گلویم بیرون بیاید.
روزها تکرارند،
شب‌ها تکرارتر،
و من
در این بندِ تـکرار
آهسته
فرسوده می‌شوم.

نه مرگ می‌آید
خلاصم کند،
نه زندگی
دلِ مـانـدن دارد.
مانده‌ام
با ذهنی که از تو
خالی نمی‌شود،
با دلـی که
نامت را
مثل آخرین درد
زیر لب نگه داشته.

این
نه عشـق است،
نه تحـمل؛
این
زیستنِ زخمی‌ست
بعد از خاموشیِ آتش.
.
.
.
.
.
پایانِ بی پایان 😔🌙
دیدگاه ها (۷)

در من هنوزچیزی هستکه هر غروب، بی‌اجازه بیدار می‌شود؛نه صداست...

خاطره‌ای خیس از ناگفته‌ها دیشبآن جاده‌ی طولانی دوبارهاز وسط ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط