در من هنوز
در من هنوز
چیزی هست
که هر غروب، بیاجازه بیدار میشود؛
نه صداست،
نه امیدِ روشن،
بیشتر شبیه زخمیست
که ساعتِ دردش را بلد است.
هر چه انکار میکنم،
دل راه خودش را میرود؛
انگار هنوز
به آمدنت ایمان دارد،
نه از سرِ خوشبینی،
از سرِ ناتوانی
برای پذیرفتنِ نبودن.
میانِ بالا و پایین،
جایی هست
به نامِ بلاتکلیفی؛
نه سقوط است،
نه نجات.
خیلیها
درست همانجا
بیصدا میمیرند.
انتظار
دیگر شبیه چشمبهراهی نیست؛
فرسوده شده،
مثل دیواری که سالها
به آن تکیه دادهاند
و حالا
نه میریزد،
نه میایستد.
من ماندهام
در همین میانه،
با باوری لجباز
که میداند شاید نیایی،
اما هنوز
جرأتِ بستنِ در را ندارد.
و این
جانکاهترین شکلِ ماندن است:
جایی که عقل تمام شده،
و دل
هنوز
ادامه میدهد.
.
.
.
.
.
اینجا، پایان ندارد 😔
چیزی هست
که هر غروب، بیاجازه بیدار میشود؛
نه صداست،
نه امیدِ روشن،
بیشتر شبیه زخمیست
که ساعتِ دردش را بلد است.
هر چه انکار میکنم،
دل راه خودش را میرود؛
انگار هنوز
به آمدنت ایمان دارد،
نه از سرِ خوشبینی،
از سرِ ناتوانی
برای پذیرفتنِ نبودن.
میانِ بالا و پایین،
جایی هست
به نامِ بلاتکلیفی؛
نه سقوط است،
نه نجات.
خیلیها
درست همانجا
بیصدا میمیرند.
انتظار
دیگر شبیه چشمبهراهی نیست؛
فرسوده شده،
مثل دیواری که سالها
به آن تکیه دادهاند
و حالا
نه میریزد،
نه میایستد.
من ماندهام
در همین میانه،
با باوری لجباز
که میداند شاید نیایی،
اما هنوز
جرأتِ بستنِ در را ندارد.
و این
جانکاهترین شکلِ ماندن است:
جایی که عقل تمام شده،
و دل
هنوز
ادامه میدهد.
.
.
.
.
.
اینجا، پایان ندارد 😔
- ۱.۹k
- ۱۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط