#سکـوتمن_آهـنگتو
#سکـوتمن_آهـنگتو
#Part_3
·
·
·
شبا تا دیروقت بیدار میموند و برای آزمونهای زبان میخوند ؛ روزا میرفت سر کلاسهای ترجمه ؛ تابستونا کار میکرد تا پول دربیاره .
به هیچ مهمونیای نمیرفت ، با هیچ دوستی بیرون نمیرفت و همهٔ تمرکزش رو گذاشته بود رو هدفش .
دوستاش مسخرهاش میکردن..
میگفتن : " ا/ت چرا انقد جدی گرفتی؟ بیا بریم پارتی یه کم خوش بگذرونیم! "
ا/ت هم فقط سر تکون میداد و میگفت : " نه.. مرسی . "
براش سخت نبود..
راستش اصلاً دوست نداشت بره اون مهمونیا..
میدونست اونجا موسیقی پخش میشه ، همه میرقصن و اون بازم میشه همون دختر گوشهنشین..
ترجیح میداد خونه باشه ، درس بخونه ، کتاب بخونه ، یا دربارهٔ کره تحقیق کنه..
·
·
دو سال گذشت..
دو سال دعوا ، گریه ، درس خوندن ، کار کردن و منتظر موندن..
تا اینکه بالأخره ، اون روز رسید ؛
نامهٔ قبولی اومد!
ا/ت وقتی پاکت رو باز کرد ، دستش میلرزید..
چشاش خطها رو دنبال کرد تا رسید به اون جملهای که منتظرش بود : " ما از پذیرش شما در مقطع کارشناسی ارشد رشته مطالعات ترجمه خوشحالیم.! "
نشست رو تختش نفس عمیقی کشید ،
بعد بلند شد و رفت تو پذیرایی..
پدرش داشت تلویزیون نگاه میکرد .
مادرش تو آشپزخونه بود .
" بابا.. مامان... "
هردو برگشتن سمتش..
با شوق گفت : " قبول شدم! "
سکوت..
پدرش تلویزیون رو خاموش کرد ؛
مادرش دستش رو خشک کرد و اومد جلو....
·
·
·
خمارییی تا پارت بعدییی…🤍🫧
#Part_3
·
·
·
شبا تا دیروقت بیدار میموند و برای آزمونهای زبان میخوند ؛ روزا میرفت سر کلاسهای ترجمه ؛ تابستونا کار میکرد تا پول دربیاره .
به هیچ مهمونیای نمیرفت ، با هیچ دوستی بیرون نمیرفت و همهٔ تمرکزش رو گذاشته بود رو هدفش .
دوستاش مسخرهاش میکردن..
میگفتن : " ا/ت چرا انقد جدی گرفتی؟ بیا بریم پارتی یه کم خوش بگذرونیم! "
ا/ت هم فقط سر تکون میداد و میگفت : " نه.. مرسی . "
براش سخت نبود..
راستش اصلاً دوست نداشت بره اون مهمونیا..
میدونست اونجا موسیقی پخش میشه ، همه میرقصن و اون بازم میشه همون دختر گوشهنشین..
ترجیح میداد خونه باشه ، درس بخونه ، کتاب بخونه ، یا دربارهٔ کره تحقیق کنه..
·
·
دو سال گذشت..
دو سال دعوا ، گریه ، درس خوندن ، کار کردن و منتظر موندن..
تا اینکه بالأخره ، اون روز رسید ؛
نامهٔ قبولی اومد!
ا/ت وقتی پاکت رو باز کرد ، دستش میلرزید..
چشاش خطها رو دنبال کرد تا رسید به اون جملهای که منتظرش بود : " ما از پذیرش شما در مقطع کارشناسی ارشد رشته مطالعات ترجمه خوشحالیم.! "
نشست رو تختش نفس عمیقی کشید ،
بعد بلند شد و رفت تو پذیرایی..
پدرش داشت تلویزیون نگاه میکرد .
مادرش تو آشپزخونه بود .
" بابا.. مامان... "
هردو برگشتن سمتش..
با شوق گفت : " قبول شدم! "
سکوت..
پدرش تلویزیون رو خاموش کرد ؛
مادرش دستش رو خشک کرد و اومد جلو....
·
·
·
خمارییی تا پارت بعدییی…🤍🫧
- ۱۲۳
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط