هر آشنایی تازه شبیه به گشودن کتابی‌ست که جلد درخشانش

هر آشناییِ تازه، شبیه به گشودنِ کتابی‌ست که جلدِ درخشانش

هر آشناییِ تازه، شبیه به گشودنِ کتابی‌ست که جلدِ درخشانش چشم را می‌نوازد. در آغاز، سراسر اشتیاقیم؛ تشنه‌یِ کشفِ واژه‌ها و سطرهایی که گمان می‌کنیم قرار است قصه‌یِ نجاتِ ما باشند. با ولع پیش می‌رویم، اما زمان که می‌گذرد، ورق‌ها برمی‌گردند و واقعیت، عریان و بی‌پرده در برابرمان می‌ایستد.

گاه می‌فهمیم این آدم، نه “مقصد”، که تنها یک “مسیر” بوده است؛ یک درسِ عبرت که قرار نیست لزوماً با زخمی عمیق یا فاجعه‌ای بزرگ تمام شود. رنجِ واقعی در این است که می‌بینی پس از او، دیگر آن آدمِ سابق نیستی. احساساتت رنگ عوض کرده‌اند و جهان دیگر به درخشانیِ پیش از آشنایی با او نیست. انگار در پایانِ هر رابطه، تکه‌ای از روحمان را، مثلِ غنیمتی جنگی، در میانِ خاطراتِ آن آدم جا می‌گذاریم و با هویتی نیمه‌کاره به راهِ خود ادامه می‌دهیم.

و باز، این مسیرِ انفرادی آغاز می‌شود. دوباره تنهایی، دوباره سکوت. اما در عمقِ این خستگی، هنوز نبضی می‌زند؛ “تَه‌مانده‌یِ امیدی” که در چمدانِ روحمان پنهان کرده‌ایم. با همان اندک رمق، چشم به ایستگاهِ بعدی دوخته‌ایم؛ به امیدِ یافتنِ کسی که نیاید تا چیزی از ما بکاهد، بلکه بیاید تا به زندگی حسِ بهتری ببخشد. کسی که وقتی از راه رسید، دیگر نه برای گذشتن، بلکه برای “تمام کردنِ انتظار” آمده باشد.
دیدگاه ها (۴)

وقتی حالم خوب نبود این کتابا حالمو خوب کردن :🦋۱. کتاب «کتابخ...

***در میان شلوغی‌های سئول، ا.ت همیشه تلاش کرده تا آرامشِ دور...

انسان بودن، فقط یک زیستنِ ساده در بستر زمان نیست؛ یک سفر مست...

﷽🔴 رسانه‌ی آمریکایی، جنایات کشورش را فریاد می‌زند🔹مفسر سیاسی...

پارت ۱۵ — چیزی بیشتر از یک آشناییصبح روز بعد، کاروان هنوز اج...

My professorChapter: 2Part: 106(بچها پارت ۱۰۶ گزارش شده بودم...

فقط یک نگاه

⏳ فال ساعت‌های آینه‌ای  فقط ساعتی را بخوان که چشمت بی‌دلیل ب...

مقدمه

مافیای من — قسمت ۱۹رازی که به او مربوط بودماشین همچنان در سک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط