P
P13:
Mansion kim:
.
.
چه بلایی سر قلبم آوردی؟
.
.
.
بریم سراغ آتریا و لیا:
/خب چندسالته؟
+اممم، ۱۸
/اوهههه پس ۳ سال ازت بزرگ ترم
/ببین اصلا از من خجالت نکش، من مثل مامانم و آنا نیستم
+🙂
یهو در با شتاب بدی باز شد
تهیونگ بود...
اومد داخل و محکم زد تو گوش آتریا
_ه.ر.ز.ه
+چ... چی؟
تهیونگ محکم سیلی بعدی رو زد، ۵ سیلی به دختر زد، و یه لگد محکم تو شکمش
خون از دهن دختر ریخت بیرون(حاجی فیلم هندی شد که)
/ولش کنن!
_دست به من نزن لیا، وگرنه یه سیلی هم در گوش تو میزنم
مادر و آنا اصلا فکر نمیکردن همچین اتفاقی بیوفته!
سریع مادر تهیونگ دست آنا رو گرفت
م. ت:بیا بریم توی یه اتاق دیگه
_این عکس چیه ها؟ (داد)
+تهیونگ... من
ولی با تو دهنی که زده شد به دهنش، دهنش بسته شد و اشکاش سرازیر شدن
_خفه شو! نمیخوام صدای نح. ست رو بشنوم!
چ... چی؟ اون به من گفت صدای نحست؟
/تهیونگ برو بیرون(داد)
(لیا، همون لیا ایتزیه، ولی شما هرچی خواستید تصور کنین)
_باشه، ولی همین حالا وسایلت رو جمع میکنی و گورت و از این خونه گم میکنی و میری!
+ب... باشه
تهیونگ رفت
لیا از ناراحتی افتاد زمین
/من،،، من نتونستم جلوش رو بگیرم، من و ببخش😭
همچنان که دهنش خونی بود نزدیکش شد و گفت
+اشکالی نداره، عزیزم، اصلا ناراحت نباش، این توی زندگی من عادیه، فقط... فقط نمیدونم چرا اینجوری شد، اون که من و دوست داشت! (ترکیدن بغض)
+تو برو بیرون من وسایلم رو جمع کنم
/ب.باشه
شماره جین رو گرفت
@الو؟
+س... سلام
@آتریا،،، خودتی؟
+آره داداشی
@عیجونم، من و بخشیدی؟
+اوهوم
@حالا چی شد یادی از ما کردی؟.
+داداشی(ترکیدن بغض)
@چی شده! (نگران)
+تهیونگ،،، یه عکس تقلبی نشونم داده که من توی بار داشتم با یکی...
@ولش کن عزیزم، دهنت و به این حرفا آلوده نکن، میام دنبالت، ۱۰ دقیقه دیگه اونجام
+باشه
و رفت و وسایل هاش رو جمع کرد
برای آخرین بار به اتاق مشترکش با تهیونگ نگاه کرد، عطر تهیونگ رو برداشت و زد به مچش، گوشیش زنگ خورد
@من پایینم عزیزم، لازم هست بیام داخل
+نه، خودم میام
از اتاق زد بیرون، فقط یک چمدون با خودش برداشت، انقدر حالش بد بود که نمیتونست چیزی با خودش جمع کنه
،،، خب بریم سراغ تهیونگ،،،
اصلا حالم خوب نبود، من عاشق آتریا بودم، چرا اینطوری کرد، ازش متنفرم، ولی یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست، خواستم وارد اتاق مهمان بشم، که یه صداهایی شنیدم
م. ت:دیگه عروسم شدی! دیدی بهت گفتم پسرم چقدر سادس و زود گول میخوره؟
آنا:وای خاله عین آب خوردن بود، الان باید مامان صدات کنم؟
ناگهان وارد اتاق شدم
_چه غلطی دارین میکنین؟
م. ت:هیچی پسرم(استرس)
_فکر کردید من شاخ دارم نمیفهمم؟ هروقت به پدر بزرگ گفتم که از ارث محرومتون کنه، اونوقت میفمین چیکار با زندگی من کردید
دویدم توی حیاط عمارت، نه نه آتریا نباید میرفت، باید جلوش رو میگرفتم. ..
ادامه دارد...
خب چطور بود؟
نظرتون رو حتما توی کامنت ها بگین، لطفا لایک و کامنت و بازنشر یادتون نرههههه! تنکیو بای بای ˃͈◡˂͈
.
.
#تهیونگ#آتریا#جیمین#جین#جونگکوک#رزی#جیسو##فن_فیک#فن_ساین#کیپاپ#بلک_پینک#بی_تی_اس#گرل_گروپ#بوی_گروپ#وایجی#بیگ#هیت
Mansion kim:
.
.
چه بلایی سر قلبم آوردی؟
.
.
.
بریم سراغ آتریا و لیا:
/خب چندسالته؟
+اممم، ۱۸
/اوهههه پس ۳ سال ازت بزرگ ترم
/ببین اصلا از من خجالت نکش، من مثل مامانم و آنا نیستم
+🙂
یهو در با شتاب بدی باز شد
تهیونگ بود...
اومد داخل و محکم زد تو گوش آتریا
_ه.ر.ز.ه
+چ... چی؟
تهیونگ محکم سیلی بعدی رو زد، ۵ سیلی به دختر زد، و یه لگد محکم تو شکمش
خون از دهن دختر ریخت بیرون(حاجی فیلم هندی شد که)
/ولش کنن!
_دست به من نزن لیا، وگرنه یه سیلی هم در گوش تو میزنم
مادر و آنا اصلا فکر نمیکردن همچین اتفاقی بیوفته!
سریع مادر تهیونگ دست آنا رو گرفت
م. ت:بیا بریم توی یه اتاق دیگه
_این عکس چیه ها؟ (داد)
+تهیونگ... من
ولی با تو دهنی که زده شد به دهنش، دهنش بسته شد و اشکاش سرازیر شدن
_خفه شو! نمیخوام صدای نح. ست رو بشنوم!
چ... چی؟ اون به من گفت صدای نحست؟
/تهیونگ برو بیرون(داد)
(لیا، همون لیا ایتزیه، ولی شما هرچی خواستید تصور کنین)
_باشه، ولی همین حالا وسایلت رو جمع میکنی و گورت و از این خونه گم میکنی و میری!
+ب... باشه
تهیونگ رفت
لیا از ناراحتی افتاد زمین
/من،،، من نتونستم جلوش رو بگیرم، من و ببخش😭
همچنان که دهنش خونی بود نزدیکش شد و گفت
+اشکالی نداره، عزیزم، اصلا ناراحت نباش، این توی زندگی من عادیه، فقط... فقط نمیدونم چرا اینجوری شد، اون که من و دوست داشت! (ترکیدن بغض)
+تو برو بیرون من وسایلم رو جمع کنم
/ب.باشه
شماره جین رو گرفت
@الو؟
+س... سلام
@آتریا،،، خودتی؟
+آره داداشی
@عیجونم، من و بخشیدی؟
+اوهوم
@حالا چی شد یادی از ما کردی؟.
+داداشی(ترکیدن بغض)
@چی شده! (نگران)
+تهیونگ،،، یه عکس تقلبی نشونم داده که من توی بار داشتم با یکی...
@ولش کن عزیزم، دهنت و به این حرفا آلوده نکن، میام دنبالت، ۱۰ دقیقه دیگه اونجام
+باشه
و رفت و وسایل هاش رو جمع کرد
برای آخرین بار به اتاق مشترکش با تهیونگ نگاه کرد، عطر تهیونگ رو برداشت و زد به مچش، گوشیش زنگ خورد
@من پایینم عزیزم، لازم هست بیام داخل
+نه، خودم میام
از اتاق زد بیرون، فقط یک چمدون با خودش برداشت، انقدر حالش بد بود که نمیتونست چیزی با خودش جمع کنه
،،، خب بریم سراغ تهیونگ،،،
اصلا حالم خوب نبود، من عاشق آتریا بودم، چرا اینطوری کرد، ازش متنفرم، ولی یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست، خواستم وارد اتاق مهمان بشم، که یه صداهایی شنیدم
م. ت:دیگه عروسم شدی! دیدی بهت گفتم پسرم چقدر سادس و زود گول میخوره؟
آنا:وای خاله عین آب خوردن بود، الان باید مامان صدات کنم؟
ناگهان وارد اتاق شدم
_چه غلطی دارین میکنین؟
م. ت:هیچی پسرم(استرس)
_فکر کردید من شاخ دارم نمیفهمم؟ هروقت به پدر بزرگ گفتم که از ارث محرومتون کنه، اونوقت میفمین چیکار با زندگی من کردید
دویدم توی حیاط عمارت، نه نه آتریا نباید میرفت، باید جلوش رو میگرفتم. ..
ادامه دارد...
خب چطور بود؟
نظرتون رو حتما توی کامنت ها بگین، لطفا لایک و کامنت و بازنشر یادتون نرههههه! تنکیو بای بای ˃͈◡˂͈
.
.
#تهیونگ#آتریا#جیمین#جین#جونگکوک#رزی#جیسو##فن_فیک#فن_ساین#کیپاپ#بلک_پینک#بی_تی_اس#گرل_گروپ#بوی_گروپ#وایجی#بیگ#هیت
- ۱۹۷
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط