P
P12:
Mansion kim:
.
.
چه میتوانم در وصف تو بگویم؟
.
.
.
دخترک رو آروم روی تخت گذاشت و رفت که مسواک بزنه، کارهای بهداشتیش رو که انجام داد، برگشت توی تخت، محکم دختر رو بغل کرد، از بوی تنش آرامش میگرفت،یه بوی وانیل و شیرین و گرم،آروم چشماش رو بست و به آغوش گرم خواب رفت
.
فلش بک به صبح:
_آتریا، عزیزم پاشو
+چرااااا
_پاشو دیگه
+خب چراااااا
_مامانم و خواهرم دارن میان، قراره ببیننت
سریع از جاش پرید
+یاااا چرت زودتر نگفتی
_😐
دختر سریع رفت تو حمام و دوش ۱۰ مینی گرفت و اومد بیرون و وقتی اومد بیرون، یه شومیز سفید پف پفی که تا بالای نافش بود و با یه شلوار قهوه ای پوشید، چتری هاش رو حالت داد و موهای قهوه ای کوتاهش (تا گردنش بوده، و یجورایی پایینش موج دار بوده،اگر Emma myress رو بشناسید میفهمید منظورم چیه)رو با سشوار خشک کرد، یه فرمژه زد با یک لیوان گلاس آلبالویی(دیور)، تهیونگ هم یه شلوار رسمی مشکی با یک پیرهن دکمه ای مشکی پوشید و ۲ دکمه اول رو باز گذاشت... (جونبابا)
بالاخره مادر و خواهر تهیونگ اومدن، اما! یه نفر دیگه هم باهاشون بود، اونم کسی نبود جز.... دختر خاله تهیونگ، آنا
خدمتکار:ارباب، مادر و خواهرتون رسیدن، ولی...
_ولی چی؟
مامان. ت:با آنا اومدیم
_تو دلش(اهههه بازم این....)
آنا:سلامممم تهیونگیییی
و پرید بغلش (گوزو)
_هوم، سلام
لیا:سلام داداشی
_سلام عزیزم خوبی؟
/مرسی عزیزم تو خوبی؟
_منم خوبم
م. ت:خب معرفی نمیکنی؟
_اوه یادم نبود
دستش و انداخت دور گردن آتریا و اون رو به خودش نزدیک کرد
_ایشون همسر من، آتریا هستن
م. ت:آها، همون کلفته هس، بهتر نبود آنا رو بگیری؟ هرچی هست بهتر از این دختره داهاتیه
قلب دختر از این حرفا شکست
_مامان، لطفا با همسر من درست صحبت کن!
م. ت:واه واه، نخورنش
تهیونگ سرش رو برد توی گردن آتریا و توی گوشش گفت
_چیزی نیست قشنگم، به حرفاشون اهمیت نده، هوم؟
یه لبخند ملیح زد و گفت
+باشه
م. ت:تهیونگ باید حرف بزنیم، بدون لیا و این دختره
_باشه
_لیا، لطفا با آتریا برید طبقه بالا، آنا تو هم برو
آنا:ددی چراااااا
/باشه داداش
_همین که گفتم
م. ت:اتفاقا آنا هم باید باشه
_اوکی بیا بشین
م. ت:تو و آنا هرچه سریعتر باید ازدواج کنین!
_خیر! (بلند)
م. ت:همین که گفتم وگرنه از ارث محروم میشی!
_نمیخوام، برام مهم نیست، من الان بدون ارث شما هم بهترین شرکت کره رو دارم، اصلا برام مهم نیست!
م. ت:اما تو تا وقتی این عکس رو ندیدی این رو میگی!
_از چی صحبت میکنید؟
م. ت:آنا عکس رو بهش نشون بده
آنا:باشه خاله
آنا گوشیش رو باز کرد و عکس رو به تهیونگ نشون داد، تهیونگ نمیدونست چی باید بگه...!
بنظرتون چه عکسی بود؟
تو کامنت ها بگید...
خب چطور بود؟
نظرتون رو بگید
.
.
.
حوصله هشتک ندارم😍🤣
Mansion kim:
.
.
چه میتوانم در وصف تو بگویم؟
.
.
.
دخترک رو آروم روی تخت گذاشت و رفت که مسواک بزنه، کارهای بهداشتیش رو که انجام داد، برگشت توی تخت، محکم دختر رو بغل کرد، از بوی تنش آرامش میگرفت،یه بوی وانیل و شیرین و گرم،آروم چشماش رو بست و به آغوش گرم خواب رفت
.
فلش بک به صبح:
_آتریا، عزیزم پاشو
+چرااااا
_پاشو دیگه
+خب چراااااا
_مامانم و خواهرم دارن میان، قراره ببیننت
سریع از جاش پرید
+یاااا چرت زودتر نگفتی
_😐
دختر سریع رفت تو حمام و دوش ۱۰ مینی گرفت و اومد بیرون و وقتی اومد بیرون، یه شومیز سفید پف پفی که تا بالای نافش بود و با یه شلوار قهوه ای پوشید، چتری هاش رو حالت داد و موهای قهوه ای کوتاهش (تا گردنش بوده، و یجورایی پایینش موج دار بوده،اگر Emma myress رو بشناسید میفهمید منظورم چیه)رو با سشوار خشک کرد، یه فرمژه زد با یک لیوان گلاس آلبالویی(دیور)، تهیونگ هم یه شلوار رسمی مشکی با یک پیرهن دکمه ای مشکی پوشید و ۲ دکمه اول رو باز گذاشت... (جونبابا)
بالاخره مادر و خواهر تهیونگ اومدن، اما! یه نفر دیگه هم باهاشون بود، اونم کسی نبود جز.... دختر خاله تهیونگ، آنا
خدمتکار:ارباب، مادر و خواهرتون رسیدن، ولی...
_ولی چی؟
مامان. ت:با آنا اومدیم
_تو دلش(اهههه بازم این....)
آنا:سلامممم تهیونگیییی
و پرید بغلش (گوزو)
_هوم، سلام
لیا:سلام داداشی
_سلام عزیزم خوبی؟
/مرسی عزیزم تو خوبی؟
_منم خوبم
م. ت:خب معرفی نمیکنی؟
_اوه یادم نبود
دستش و انداخت دور گردن آتریا و اون رو به خودش نزدیک کرد
_ایشون همسر من، آتریا هستن
م. ت:آها، همون کلفته هس، بهتر نبود آنا رو بگیری؟ هرچی هست بهتر از این دختره داهاتیه
قلب دختر از این حرفا شکست
_مامان، لطفا با همسر من درست صحبت کن!
م. ت:واه واه، نخورنش
تهیونگ سرش رو برد توی گردن آتریا و توی گوشش گفت
_چیزی نیست قشنگم، به حرفاشون اهمیت نده، هوم؟
یه لبخند ملیح زد و گفت
+باشه
م. ت:تهیونگ باید حرف بزنیم، بدون لیا و این دختره
_باشه
_لیا، لطفا با آتریا برید طبقه بالا، آنا تو هم برو
آنا:ددی چراااااا
/باشه داداش
_همین که گفتم
م. ت:اتفاقا آنا هم باید باشه
_اوکی بیا بشین
م. ت:تو و آنا هرچه سریعتر باید ازدواج کنین!
_خیر! (بلند)
م. ت:همین که گفتم وگرنه از ارث محروم میشی!
_نمیخوام، برام مهم نیست، من الان بدون ارث شما هم بهترین شرکت کره رو دارم، اصلا برام مهم نیست!
م. ت:اما تو تا وقتی این عکس رو ندیدی این رو میگی!
_از چی صحبت میکنید؟
م. ت:آنا عکس رو بهش نشون بده
آنا:باشه خاله
آنا گوشیش رو باز کرد و عکس رو به تهیونگ نشون داد، تهیونگ نمیدونست چی باید بگه...!
بنظرتون چه عکسی بود؟
تو کامنت ها بگید...
خب چطور بود؟
نظرتون رو بگید
.
.
.
حوصله هشتک ندارم😍🤣
- ۹۳
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط