{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک

فاصله ای به اندازه یک نگاه


پارت شانزدهم| قهوه‌ی تلخ

📍سئول | Lumière Café 🕒 ساعت ۹:۳۵ صبح

(ویو لیا)

«لیا!»

سرمو از روی دستگاه اسپرسو بلند کردم.

مدیر کافه از اون سر سالن دست تکون داد.

«یه لحظه بیا.»

پیشبندمو مرتب کردم و رفتم سمتش.

«جانم؟»

یه برگه گذاشت جلوم.

«امروز از ساعت یازده تا یک، یه جلسه‌ی خصوصی اینجا برگزار می‌شه.»

«خب؟»

«ممکنه چند تا آدم معروف بیان. واسه همین، لطفاً همه‌چی بی‌نقص باشه.»

شونه بالا انداختم.

«باشه.»

برام فرقی نداشت.

هر کی می‌خواست باشه، من فقط باید قهوه درست می‌کردم.


---

ساعت یازده و ده دقیقه...

در کافه باز شد.

اول چند نفر از تیم وارد شدن.

بعد چند نفر با کت‌وشلوار.

آخر از همه...

جونگکوک.

با یه هودی طوسی، کلاه مشکی و ماسک.

همین که وارد شد، ناخودآگاه نگاهمون به هم افتاد.

فقط یه ثانیه.

اون خیلی آروم سرش رو به نشونه‌ی سلام تکون داد.

منم لبخند کوچیکی زدم.

بعد هر دومون، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، برگشتیم سر کارمون.

همین رفتار باعث شد مدیر کافه اصلاً شک نکنه که قبلاً همدیگه رو دیدیم.


---

جلسه داخل اتاق VIP شروع شد.

من و همکارم سفارش‌ها رو آماده می‌کردیم.

«دو تا آمریکانو...»

«یه لاته...»

«یه موکا...»

همکارم گفت:

«لیا، این سینی رو تو ببر.»

نگاهی به سینی انداختم.

چهار تا فنجون.

یه پارچ آب.

چند تا شیرینی.

«باشه.»


---

تق...

آروم در زدم.

«بفرمایید.»

در رو باز کردم.

برخلاف دفعه‌ی قبل، این بار کسی حواسش به من نبود.

همه دور میز نشسته بودن و درباره‌ی یه پروژه حرف می‌زدن.

آروم سینی رو روی میز گذاشتم.

خواستم برگردم که یه صدای آروم اومد.

«ببخشید...»

برگشتم.

جونگکوک بود.

«می‌شه یه قهوه‌ی دیگه سفارش بدم؟»

سرمو تکون دادم.

«حتماً. چی میل دارین؟»

چند ثانیه به من نگاه کرد.

بعد گفت:

«همونی که خودت دوست داری.»

...

...

اخمام رفت بالا.

«ببخشید؟»

یه لبخند محوی زد.

«هر قهوه‌ای که فکر می‌کنی خوبه.»

یکی از مدیرها خندید.

«جونگکوک همیشه خودش نمی‌تونه انتخاب کنه.»

جونگکوک هم خندید.

«درسته.»

منم لبخند زدم.

«باشه...»


---

رفتم پشت بار.

همکارم پرسید:

«چی خواست؟»

«گفت هر چی خودم دوست دارم.»

چشم‌هاش گرد شد.

«یعنی چی؟»

شونه بالا انداختم.

«نمی‌دونم.»

یه لحظه فکر کردم.

بعد شروع کردم یه لاته با مقدار خیلی کم شربت وانیل درست کردن.

نه خیلی شیرین.

نه خیلی تلخ.

همون مدلی که خودم همیشه می‌خوردم.

فنجونو روی سینی گذاشتم و دوباره رفتم سمت اتاق.

این بار فقط همون یه فنجون دستم بود.

جونگکوک تا چشمش به فنجون افتاد، تشکر کرد.

«ممنون.»

«خواهش می‌کنم.»

دیگه نایستادم.

آروم برگشتم بیرون.


---

حدود چهل دقیقه بعد، جلسه تموم شد.

همه یکی‌یکی از اتاق اومدن بیرون.

جونگکوک آخر از همه خارج شد.

همین که از کنار صندوق رد شد، چند لحظه وایساد.

من داشتم لیوانا رو مرتب می‌کردم.

آروم گفت:

«قهوه خوشمزه بود.»

لبخند زدم.

«خوشحالم که خوشتون اومد.»

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد با یه لبخند خیلی ریز گفت:

«فکر کنم از این به بعد... انتخاب قهوه رو بسپرم به تو.»

قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، مدیر برنامه صداش زد.

«جونگکوک، باید بریم.»

سرشو برگردوند.

«دارم میام.»

بعد دوباره نگام کرد.

«خداحافظ، کیم لیا.»

«خداحافظ.»

در بسته شد...

و من همون‌جا ایستادم.

بی‌اختیار به فنجونی که دستم بود نگاه کردم.

یه جمله توی ذهنم چرخید.

«از این به بعد انتخاب قهوه رو بسپرم به تو...»

نمی‌دونستم چرا...

ولی این جمله، بیشتر از چیزی که باید، توی دلم موند.

ادامه دارد... 💜
دیدگاه ها (۲)

فیک

فیک

فاصله ای به اندازه یک نگاه پارت ششم| یه درخواست عجیب (ویو ل...

فیک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط