in your eyes
#in_your_eyes
part_75
ویو جونگ کوک
چند ساعت گذشته بود.
چند ساعت لعنتی
ولی هنوز هیچ خبری از کایلا نبود
اتاق کنترل توی سکوت سنگینی فرو رفته بود. همه مشغول بودن. همه دنبال یه سرنخ.
و من... فقط هر ثانیه بیشتر از قبل داشتم از درون خورد میشدم
نگاهم هنوز روی گوشی کایلا بود.
گوشیای که از روی زمین راهرو برداشته بودم
زیر لب گفتم: کجایی...
از سکوتی که توی این چند ساعت بود متنفر شده بودم
در اتاق باز شد
یکی از افرادم سریع وارد شد:
رئیس.
سرمو بلند کردم
گفت:
رد محافظو پیدا کردیم
همون لحظه از جام بلند شدم
____________________
یک روز گذشته بود
و هنوز هیچ خبری از کایلا نبود
مرد روی صندلی بسته شده بود
صورتش پر از خون بود
اما هنوز هیچی نمیگفت.
حتی یه کلمه.
فکم سفت شده بود
گفتم:
کجاست؟
سکوت بود
یه قدم جلو رفتم:
آخرین باریه که میپرسم
زن من کجاست؟
بازم هیچی
انگار تصمیم گرفته بود با خودش همه چیزو دفن کنه.
دستم مشت شد
چند ثانیه فقط نگاش کردم
بعد بدون هیچ حرفی برگشتم
همون لحظه یکی از افرادم با عجله وارد اتاق شد
گفت:
رئیس
اخمام رفت تو هم
ادامه داد:
حسابهای بانکی محافظو بررسی کردیم
چند برگه روی میز گذاشت
گفت:
سه روز قبل از ناپدید شدن خانوم جئون یه مبلغ سنگین به حسابش واریز شده
نگاهم روی برگهها افتاد
گفتم:
فرستنده؟
مرد مکث کرد
بعد آروم گفت:
مستقیم نیست
اما پول از یکی از شرکتهای زیر مجموعه خانواده کانگ رد شده
چند ثانیه سکوت شد
اسم آشنا بود
خیلی آشنا
ادامه داد:
یه چیز دیگه هم پیدا کردیم
رد چند تماس بین محافظ و یه شماره ناشناس ثبت شده
مالک شماره...
پوشه دیگهای جلوم گذاشت
نگاهم افتاد به عکس روی پرونده
و همون لحظه همه چیز کنار هم قرار گرفت.
کانگ یونا...
اخم کردم
زیر لب گفتم:
پس تو بودی..
همه ساکت شده بودن.
سرمو بلند کردم
گفتم: هر چیزی که درباره کانگ یونا و خانوادش دارین میخوام
همه چیز
همین الان
____________
نزدیک صبح شده بود....
حتی به خوابیدن فکر نمیکردم
فقط دنبال یه رد بودم...
در اتاق کارم باز شد
یکی از افرادم وارد شد
گفت:
رئیس...
فکر کنم یه چیزی پیدا کردیم.
نگاهم سمتش رفت
گفت:
خانواده کانگ یه ویلای قدیمی خارج شهر دارن
سالهاست متروکه حساب میشه
اما توی چند روز گذشته اطرافش رفت و آمد ثبت شده.
کایلا...
یه لحظه چشمامو بستم.
برای اولین بار بعد از اون همه ساعت...
نفسم لرزید
زیر لب گفتم:
فقط طاقت بیار...
و همون لحظه دستور حرکت صادر شد...
منتظر کامنت هاتون هستممم🙂↔️
فشار که نمیخورین نه؟
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
part_75
ویو جونگ کوک
چند ساعت گذشته بود.
چند ساعت لعنتی
ولی هنوز هیچ خبری از کایلا نبود
اتاق کنترل توی سکوت سنگینی فرو رفته بود. همه مشغول بودن. همه دنبال یه سرنخ.
و من... فقط هر ثانیه بیشتر از قبل داشتم از درون خورد میشدم
نگاهم هنوز روی گوشی کایلا بود.
گوشیای که از روی زمین راهرو برداشته بودم
زیر لب گفتم: کجایی...
از سکوتی که توی این چند ساعت بود متنفر شده بودم
در اتاق باز شد
یکی از افرادم سریع وارد شد:
رئیس.
سرمو بلند کردم
گفت:
رد محافظو پیدا کردیم
همون لحظه از جام بلند شدم
____________________
یک روز گذشته بود
و هنوز هیچ خبری از کایلا نبود
مرد روی صندلی بسته شده بود
صورتش پر از خون بود
اما هنوز هیچی نمیگفت.
حتی یه کلمه.
فکم سفت شده بود
گفتم:
کجاست؟
سکوت بود
یه قدم جلو رفتم:
آخرین باریه که میپرسم
زن من کجاست؟
بازم هیچی
انگار تصمیم گرفته بود با خودش همه چیزو دفن کنه.
دستم مشت شد
چند ثانیه فقط نگاش کردم
بعد بدون هیچ حرفی برگشتم
همون لحظه یکی از افرادم با عجله وارد اتاق شد
گفت:
رئیس
اخمام رفت تو هم
ادامه داد:
حسابهای بانکی محافظو بررسی کردیم
چند برگه روی میز گذاشت
گفت:
سه روز قبل از ناپدید شدن خانوم جئون یه مبلغ سنگین به حسابش واریز شده
نگاهم روی برگهها افتاد
گفتم:
فرستنده؟
مرد مکث کرد
بعد آروم گفت:
مستقیم نیست
اما پول از یکی از شرکتهای زیر مجموعه خانواده کانگ رد شده
چند ثانیه سکوت شد
اسم آشنا بود
خیلی آشنا
ادامه داد:
یه چیز دیگه هم پیدا کردیم
رد چند تماس بین محافظ و یه شماره ناشناس ثبت شده
مالک شماره...
پوشه دیگهای جلوم گذاشت
نگاهم افتاد به عکس روی پرونده
و همون لحظه همه چیز کنار هم قرار گرفت.
کانگ یونا...
اخم کردم
زیر لب گفتم:
پس تو بودی..
همه ساکت شده بودن.
سرمو بلند کردم
گفتم: هر چیزی که درباره کانگ یونا و خانوادش دارین میخوام
همه چیز
همین الان
____________
نزدیک صبح شده بود....
حتی به خوابیدن فکر نمیکردم
فقط دنبال یه رد بودم...
در اتاق کارم باز شد
یکی از افرادم وارد شد
گفت:
رئیس...
فکر کنم یه چیزی پیدا کردیم.
نگاهم سمتش رفت
گفت:
خانواده کانگ یه ویلای قدیمی خارج شهر دارن
سالهاست متروکه حساب میشه
اما توی چند روز گذشته اطرافش رفت و آمد ثبت شده.
کایلا...
یه لحظه چشمامو بستم.
برای اولین بار بعد از اون همه ساعت...
نفسم لرزید
زیر لب گفتم:
فقط طاقت بیار...
و همون لحظه دستور حرکت صادر شد...
منتظر کامنت هاتون هستممم🙂↔️
فشار که نمیخورین نه؟
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۱۰.۶k
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط