in your eyes
#in_your_eyes
part_77
ویو کایلا
چند ساعت از رفتن یونا گذشته بود
نمیدونستم دقیقاً چقدر
دو ساعت؟ سه ساعت؟ شایدم بیشتر
تنها چیزی که میدونستم این بود که اگه بیشتر از این صبر کنم احتمالاً فرصت فرارمو از دست میدم
آروم از روی صندلی بلند شدم
همون لحظه سرم تیر کشید
یه دستمو روی دیوار گذاشتم
زیر لب غر زدم:
عالیه... الان فقط مونده وسط فرار غش کنم
چند نفس عمیق کشیدم
نه..
باید از اینجا میرفتم
نگاهم افتاد به ظرف غذای روی میز
چند ثانیه بهش خیره موندم.
بعد گوشه لبم بالا رفت.
خب... وقتشه
ظرف رو برداشتم
و با تمام توان روی زمین پرت کردم.
صدای شکستن توی اتاق پیچید.
چند ثانیه بعد صدای قدمها اومد
محافظ پشت در گفت:
چی شد؟
جواب ندادم.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد صدای باز شدن قفل اومد
همون لحظه پشت در ایستادم
محافظ وارد اتاق شد
و درست وقتی داشت اطرافو نگاه میکرد...
من از پشت در بیرون رفتم.
در رو بستم و قفلش کردم.
و بدون اینکه حتی پشت سرمو نگاه کنم شروع کردم دویدن
راهروهای ویلا طولانی بودن
هر چند قدم یه بار مجبور میشدم کنار دیوار پنهان بشم.
قلبم داشت از سینه بیرون میزد
بالاخره یه راه خروجی پیدا کردم
اما درست همون موقع...
دو نفر سر پیچ راهرو ظاهر شدن.
خشکم زد
لعنتی
چند ثانیه بعد هر دو سمتم اومدن
یکی از محافظا دستمو محکم گرفت و گفت:
کجا با این عجله؟
سعی کردم دستمو بکشم بیرون ولی نشد
تو چشماش نگاه کردم و لحظه ای بعد محکم پامو زدم روی پاش
باعث شد دستمو ول کنه و پاشو بگیره
از فرصت استفاده کردم و محکم زدم به شکمش
افتاد زمین و از درد چشماشو بست
یهو احساس کردم کردم کسی پشت سرمه
همین که برگشتم دستشو گرفتم و کوبوندمش به دیوار
داشتم نفس نفس میزدم...
نمیدونستم واقعا باید چیکار کنم۱-
تمام بدنم درد میکرد.
انگار هیچ انرژیای برام نمونده بود
همون لحظه یه صدای بلند از بیرون ویلا اومد
همه چیز برای چند ثانیه ساکت شد
محافظ توجهش رفت سمت صدا
از فرصت استفاده کردم و محکم زدم به وسط پاش
بدون معطل کردن سمت خروجی دویدم.
ویو جونگ کوک
نزدیک سه ساعت بود توی راه بودیم
چشمام به جاده بود
ولی ذهنم فقط پیش یه نفر بود
کایلا...
نمیدونستم حالش چطوره
نمیدونستم زخمی شده یا نه
نمیدونستم حتی هنوز..
چشمامو محکم بستم
نه
نباید به اون فکر میکردم
کایلا زنده بود
حتماً زنده بود
باید میبود...
وقتی بالاخره ویلا از دور معلوم شد کسی منتظر دستور نموند
همه سریع از ماشینها پیاده شدن.
منم همون لحظه از ماشین بیرون اومدم
نگاهم روی ساختمون قفل شده بود
فقط یه فکر توی سرم بود
کایلا رو پیدا کن
همین...
ویو کایلا
نفس کشیدن برام سخت شده بود
قدمهام یکی از یکی سنگینتر میشد
دستم روی دیوار کشیده میشد تا تعادلمو نگه دارم
همه چیز دور سرم میچرخید
فقط چند قدم دیگه...
چند قدم...
از در خروجی بیرون زدم
و همون لحظه ایستادم
چند متر اونطرفتر...
جونگ کوک ایستاده بود
برای چند ثانیه فکر کردم دارم توهم میزنم
ولی نه.
اومده بود.
همونطور که گفته بودم
همونطور که مطمئن بودم
چشمام آروم روی صورتش ثابت موند
لبخند خیلی کمرنگی روی لبم نشست
و همون لحظه زانوهام خالی شد
همه چیز تار شد
آخرین چیزی که حس کردم...
دستهای جونگ کوک بود که دورم حلقه شد
زیر لب گفتم:
میدونستم پیدام میکنی... جئون...
و بعد...
تاریکی...
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
part_77
ویو کایلا
چند ساعت از رفتن یونا گذشته بود
نمیدونستم دقیقاً چقدر
دو ساعت؟ سه ساعت؟ شایدم بیشتر
تنها چیزی که میدونستم این بود که اگه بیشتر از این صبر کنم احتمالاً فرصت فرارمو از دست میدم
آروم از روی صندلی بلند شدم
همون لحظه سرم تیر کشید
یه دستمو روی دیوار گذاشتم
زیر لب غر زدم:
عالیه... الان فقط مونده وسط فرار غش کنم
چند نفس عمیق کشیدم
نه..
باید از اینجا میرفتم
نگاهم افتاد به ظرف غذای روی میز
چند ثانیه بهش خیره موندم.
بعد گوشه لبم بالا رفت.
خب... وقتشه
ظرف رو برداشتم
و با تمام توان روی زمین پرت کردم.
صدای شکستن توی اتاق پیچید.
چند ثانیه بعد صدای قدمها اومد
محافظ پشت در گفت:
چی شد؟
جواب ندادم.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد صدای باز شدن قفل اومد
همون لحظه پشت در ایستادم
محافظ وارد اتاق شد
و درست وقتی داشت اطرافو نگاه میکرد...
من از پشت در بیرون رفتم.
در رو بستم و قفلش کردم.
و بدون اینکه حتی پشت سرمو نگاه کنم شروع کردم دویدن
راهروهای ویلا طولانی بودن
هر چند قدم یه بار مجبور میشدم کنار دیوار پنهان بشم.
قلبم داشت از سینه بیرون میزد
بالاخره یه راه خروجی پیدا کردم
اما درست همون موقع...
دو نفر سر پیچ راهرو ظاهر شدن.
خشکم زد
لعنتی
چند ثانیه بعد هر دو سمتم اومدن
یکی از محافظا دستمو محکم گرفت و گفت:
کجا با این عجله؟
سعی کردم دستمو بکشم بیرون ولی نشد
تو چشماش نگاه کردم و لحظه ای بعد محکم پامو زدم روی پاش
باعث شد دستمو ول کنه و پاشو بگیره
از فرصت استفاده کردم و محکم زدم به شکمش
افتاد زمین و از درد چشماشو بست
یهو احساس کردم کردم کسی پشت سرمه
همین که برگشتم دستشو گرفتم و کوبوندمش به دیوار
داشتم نفس نفس میزدم...
نمیدونستم واقعا باید چیکار کنم۱-
تمام بدنم درد میکرد.
انگار هیچ انرژیای برام نمونده بود
همون لحظه یه صدای بلند از بیرون ویلا اومد
همه چیز برای چند ثانیه ساکت شد
محافظ توجهش رفت سمت صدا
از فرصت استفاده کردم و محکم زدم به وسط پاش
بدون معطل کردن سمت خروجی دویدم.
ویو جونگ کوک
نزدیک سه ساعت بود توی راه بودیم
چشمام به جاده بود
ولی ذهنم فقط پیش یه نفر بود
کایلا...
نمیدونستم حالش چطوره
نمیدونستم زخمی شده یا نه
نمیدونستم حتی هنوز..
چشمامو محکم بستم
نه
نباید به اون فکر میکردم
کایلا زنده بود
حتماً زنده بود
باید میبود...
وقتی بالاخره ویلا از دور معلوم شد کسی منتظر دستور نموند
همه سریع از ماشینها پیاده شدن.
منم همون لحظه از ماشین بیرون اومدم
نگاهم روی ساختمون قفل شده بود
فقط یه فکر توی سرم بود
کایلا رو پیدا کن
همین...
ویو کایلا
نفس کشیدن برام سخت شده بود
قدمهام یکی از یکی سنگینتر میشد
دستم روی دیوار کشیده میشد تا تعادلمو نگه دارم
همه چیز دور سرم میچرخید
فقط چند قدم دیگه...
چند قدم...
از در خروجی بیرون زدم
و همون لحظه ایستادم
چند متر اونطرفتر...
جونگ کوک ایستاده بود
برای چند ثانیه فکر کردم دارم توهم میزنم
ولی نه.
اومده بود.
همونطور که گفته بودم
همونطور که مطمئن بودم
چشمام آروم روی صورتش ثابت موند
لبخند خیلی کمرنگی روی لبم نشست
و همون لحظه زانوهام خالی شد
همه چیز تار شد
آخرین چیزی که حس کردم...
دستهای جونگ کوک بود که دورم حلقه شد
زیر لب گفتم:
میدونستم پیدام میکنی... جئون...
و بعد...
تاریکی...
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۴.۵k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط